داستان کوتاه (( لطف)) از توماس مان

در مورد توماس مان مطلقا چیزی نمی دانم. فقط در حد اینکه نویسنده برنده جایزه نوبل و آلمانی است. اطلاعاتش در ویکیپدیا قابل دسترسی است. اما همیشه دوست دارم قبل از اینکه به بررسی زندگی شخصی نویسنده بپردازم، از آثارش به تفکراتش پی ببرم. یادم است که قبلا در کتاب فروشی، یکی از آثار حجیمش به نام (( کوه جادو)) را دیده بودم. کم و بیش هم نامش، در پشت جلد کتاب هایی همچون (( در باب حکمت زندگی)) از شوپنهاور یا (( تسامح یا تعصب)) به چشمم خورده بود. تا اینکه روزی کتابی از انتشارات نیلوفر که از سال 93 تا به الان فقط یک سری چاپ شده است، را خریدم. این کتاب ، 16 داستان کوتاه از او را گرد آوری کرده است.ترجمه کتاب هم توسط حسن نقره چی انجام شده است.

 

https://www.ketabrah.ir/img/authors/a-7479.jpg

 

حال می خواهم در این پست به اولین داستان این اثر بپردازم. قلم بسیار ساده اما قدرتمند توماس مان به نوعی به رفیقم تبدیل شد. داستان هایی که در عین کوتاه بودنشان، بسیار کامل و هدف دار بودند.

پس از این مطالعه این کتاب ترغیب شدم که مطالعه اثرات حجیم تر او را در راس برنامه هایم قرار دهم.

اکنون به نقد و بررسی کوتاهِ از داستان اول می پردازیم.

(( لطف)):

دوستانی که متشکل از چهار نفر هستند، روزی به میزبانی یکی از آنان، در آتلیه شخصی اش، دور هم جمع می شوند. جوان ترینشان، یک اقتصاد دانِ ایده آلیست است. و دائما در هر میهمانی که وارد می شود، دَم از دفاع از حقوق زنان می زند و در مورد اینکه در روابط اجتماعی ، همواره جایگاه زن کمتر از آنچه که استحقاقش را دارد، سخنوری می کند. 

(( اینجوری است که اگر یک پسر و دختر عاشق هم بشوند و با هم رابطه برقرار کنند، پسر کمافی السابق مردی با شخصیت باقی می ماند و حتی به این شازده پسر، به خاطر کاری که کرده افتخار هم می کنند، اما دخترک دیگر کاملا از دست می رود. بی آبرو و حیثیت می شود و از جامعه طرد می شود. در میان کشته شدگان طبقه بندی می شود.بله، کشته شدگان))

اما دکتری که در آن جمع از همه مسن تر است و گویا با عقیده آن جوان، اختلاف نظر دارد، داستانی برای سه نفر دیگر نقل می کند. در پایان کار متوجه می شویم، که این داستان، داستان زندگی خود او بوده است. واقعیتی بوده که قبلا در دوران جوانی در ارتباط با زنی تجربه کرده است. زنی که بی نهایت او را دوست داشته و دکتر کاملا در برابرش سر تسلیم فرود آورده است. تا حدی که به مرز خود حقارت می رود. خودش را بسیار کمتر و کوچکتر از آن زن تصور می کرده گویی همچون کودکی در برابر مادر. اما طی اتفاقی متوجه می شود که آن زن آنگونه که آن را همچون بتی در ذهنش ساخته ، نبوده است و ...

این داستان کوتاه ، من را بسیار به یاد داستان کوتاه (( بلوار نیفسکی )) از گوگول انداخت.

اگر کار زنی به هرزگی کشیده می شود، این فقط آن زن نیست که ضربه می خورد. بلکه به دنبال او، تمام کسانی که آن زن را صادقانه دوست دارند هم بیش از خود او ضربه می خورند.  در واقع تن هرزه و فکر هرزه، باهم ارتباط تنگاتنگی دارند. فکری هرزه که در برابر ارزش های ناچیزی چون پول، سر خم می کنند و نتیجه شان ایجاد تنی هرزه می شود، از آن تن هرزه، افکار هرزه ی دیگری خلق می شود.

فکری که غرق در پول می شود و حاضر است برای پول هر کاری کند، تنش را که بی قیمت است، با قیمتی ناچیز می فروشد. تن که هرزه شد، دیگر عشق را طلب نمی کند. بلکه برای رسیدن به آن تن، فقط از راه هوس و هرزگی می توان بدان دست یافت.

(( دکتر سخن او را به تندی برید و با لحنی عصبی گفت: دست از این کلی گویی بردار. اگر هنوز نفهمیدی که من چه می گویم، برایت متاسفم. اگر زنی امروز در دام عشق می افتد، فردا در دام پول گرفتار می شود))

 

 

داستان کوتاه (( فیلم خبری کاتن متر 1692)) از ریچارد براتیگان

فصل امتحانات است و نه من از وجودشان خوشایندم و نه مقصر. اما با این وجود تلاشم را می کنم که حداقل از علایقم مخصوصا مطالعه غافل نشوم و با هر شیوه ای که ممکن است این میلِ سرکشی که وجودش را احساس می کنم، تا حدی متعادل کنم. یکی از آن کار هایی که در این روزها می توانم انجام دهم، مطالعه آثار کوتاه ( گاهی حتی زیر ده صفحه ) و گوش دادن به کتاب های صوتی است. طی همین چند روز اخیر، موفق شدم چند اثر کوتاهی از نویسندگان مختلف از جمله سامرست موام ، چخوف، داستایفسکی، ریچارد براتیگان ، توماس مان و چند صفحه ای از کتاب رنج های ورتر جوان اثر گوته مطالعه کنم.برای همین در پست های بعدی بیشتر سعیم بر این است که به نقد و بررسی این آثار، حتی اگر هم در چند خطِ مختصر باشد، بپردازم. چرا که فکر می کنم اگر اثری بررسی نشود مثل غذایی است که بدون هضم می ماند.

برای این منظور، امروز از داستان کوتاهی از ریچارد براتیگان که تنها 5 صفحه بود بررسیِ مختصری میگذارم. علاوه بر آن خود این داستان هم اسکن شده در لینک زیر قرار می دهم که هم در این پست بماند، و هم اگر کسی احیانا گذرش به اینجا افتاد و به فرض محال هوس کرد نیم نگاهی به این داستان بیندازد ، بی بهره نماند. پس تا آن موقع، این فرد را دوست خیالی خود می خوانم و می گویم:(( ای دوست من، قبل از آنکه اینجا را ترک گویی، دمی بنشین و به مطالعه این اثر بپرداز))

 

http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1395/11/11/1150224_166.jpg

 

لینک:

http://s9.picofile.com/file/8347467668/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%86_%D9%85%D8%AA%D8%B1.pdf.html

 بررسی:

زن میانسالی که از پشت پنجره ی اتاقش،که در زیر شیروانی قرار دارد ، به بچه ها زل می زند و  باعث ترسی در وجود بچه ها می شود و بچه ها فکر می کنند که او ساحره است و در پی سحر کردن آنان است.

دو پسرک از پایین به آن زن نگاه می کنند و کنجکاو می شوند که او چه چیزی از آن بالا می بیند که اینگونه آرام و شاید کمی با حسرت به آنان، مردم و خیابان ها زل می زند . می خواهند راز او را بفهمند و از این طریق هم دل و جرئتی به خرج دهند. نکته ای که در اینجا نهفته است و راوی به آن اشاره می کند این است که انسان هرچه از کودکی هایش فاصله می گیرد ، جرئت و شجاعت، به همان میزان در او کم می شود و حتی ممکن است به جایی برسد که وقتی به خاطرات کودکی خود باز می گردد و کارهایی را که شجاعانه، هرچند اگر نامعقول هم به نظر برسد، از او سر می زده، بار دیگر ببیند، تنها یک سوال به ذهنش خطور می کند که (( آیا این، من بودم؟))

پسرکی (  همان راوی داستان ) که با دوستش شرط بندی می کند که خودش را به خانه ساحره برساند ، در واقع گذارِ آدمی را نشان می دهد که از مرز کودکی به میانسالی گام بر میدارد . بالاخره پسرک موفق می شود و به خانه آن ساحره می رسد اما هرچه که به اطراف( حتی درون سطل آشغال هایش) نگاه می کند نشانی از ساحره بودن از او نمی بیند. همه چیز کاملا طبیعی است. اما در خانه ی او ، یعنی در آشپزخانه و اتاق خواب گل ها و گل دان هایی را به وفور می بیند و این گل ها قلب او را به تاپ تاپ می اندازند. این گل ها ، آن گل هایی نیست که در طبیعت می دیده و مایه ی آرامشش بوده اند. بلکه گل هایی است که نشانی از مرگ دارد. و نشان می دهد که آدمی آن وقت که پیر شد و دل و جراتش کمتر، به همان میزان حضورش در طبیعت کمتر می شود و بیشتر به اتاقِ زیر شیروانی پناه می آورد اما این بدان معنا نیست که هنوز سودایِ در طبیعت بودن و با مردم بودن و شادی های کودکانه را ندارد. جمع آوری ِ این گل ها و گلدان ها و زل زدن های همه روزه اش از آن بالا به بیرون، نشان دهنده ی همین مسئله است.

پسرک به پنجره نزدیک می شود و دوستش را از آن بالا می بیند و برایش به آرامی دست تکان می دهد. دوستش هم با تعجب با دست تکان دادن پاسخش را می دهد. اما تعجب دوست از چیست؟ شاید دوستش در او دیگر شادی ها و شیطنت های  کودکانه را نمی بیند و تمام آن اثرات در او محو شده است و چقدر گذار انسان از کودکی به میان سالی و پیری کوتاه است طوری که غیرقابل باور است و باعث تعجب می شود.

اما پسرک که از بالا به دوستش که در واقع نشان کودکیِ اوست نگاه می کند تازه به یادش می آید که هنوز کودک است و برای مدتی در قالب ِ یک آدم میانسال بوده و افسون شده است. پسرک با دیدن اینکه هیچ سحر و رازی در این کار نهفته نیست و چقدر دوران میانسالی به کودکی نزدیک است، و این سرنوشت طبیعی هر انسان است ، از این سردی و بی رحمیِ این سرنوشتِ طبیعی، به هراس می افتد و وقتی دوستش را که تنها نشانِ کودکی اوست می بیند، جیغ کشان از آن اتاق فرار می کند و بیرون می آید و به پیش دوستش می دود و دوستش هم از دیدن او به وحشت می افتد و باهم جیغ کشان از خانه دور می شوند و تنها چیزی که تعقیبشان می کند، صدای خودشان است. صدای جیغی که انسان هرچقدربیشتر عمر کند، بیشتر به دنبال او شنیده می شود.

رویا

داستایفسکی می گوید: (( وقتی قلبمان با احساس آشنا شد، آن وقت است که رویا را می فهمیم))

انسان بدون رویا در واقع ماشینی است بدون احساس. انسان با رویاهایش تعریف می شود و هرچقدر روح انسان عظیم تر باشد ، ظرفیت پذیرش رویاهای بزرگ تر را داراست. رویاها ما را با طبیعت همسان می کنند و باعث می شوند برای لحظه ای از خودمان خارج شویم  و به جای دیگری زندگی کنیم . زندگی به جای دیگران و حتی موجودات و اشیا همان چیزی است که قدرت همدلی را در ما تقویت میکند . آن وقت است که اینقدر قدرت می یابیم که از جزیی ترین شادی هایی طبیعت به سادگی نگذریم. نه از آبی آسمان و نه از شعاع نوری که از لا به لای آسمان ابر گرفته می تابد . آن موقع است که جرات می یابیم که به سادگی از رنج های دیگران عبور نکنیم و بالاتر از آن، برایشان صادقانه اشک بریزیم.  همه ی این ها زمانی میسر می شود که فقط رویا را بفهمیم. و برای فهمیدن رویا ، نه به عقل بلکه قلبی پر احساس نیاز داریم . 

((شب های روشن)) از فئودور داستایفسکی

 

http://www.behanbook.ir/media/uploads/catalog/default/product_4451_1428990467_61053.jpg

 

 

شرحِ داستانی کوتاه است از چند شب ِ زندگی ِ انسانی خیال پرداز که به گفته خودش (( تخیلاتش به طرز بیمار گونه ای بر انگیخته شده)) است ، می باشد.
اما این برانگیختگی تخیلات که ناشی از برانگیختی شدیدِ احساسات او هستند، وامدارِ تنهاییِ عمیق اوست و این تنهایی بر این رویابافی ها دامن زده است .
زندگی ِ واقعیِ او ، مملو از ناکامی ها و تلخی ها و آرزوهای محال است و او برای جبران این ها، دست به خلق تازه ای با ذهن آفرینش گرِ خود زده است و در واقع خدای زندگانی خویش شده است.
دغده هایی که ذهنش را درگیر کرده ، به هیچ روی مشابه دیگر مردمان نیست . به آسمان که می نگرد به این فکر نمیکند که برای شب باید چه شامی بخورد و برای روز باید چه برنامه ای داشته باشد . بلکه با دیدن آسمان  و غروب آفتاب ، پا به آسمان هفتم میگذارد و غرق در دیدن اشعه هایی می شود که پیش پای او به خاموشی می روند حال آنکه وجودش در پیاده رو است.
در آن لحظه ، دیگر نمیتوان حال او را محدود به مکان و زمان دانست چرا که بی خبر از آنان است.
 اما او به همان اندازه که در خیال پروری مهارت دارد، مطلقا از زندگی واقعی ذره ای اطلاع ندارد. برای همین است که وقتی کسی این رشته تخیلات او را گسسته می کند، و به آرامی دیوار تخیلات از اطراف او فرو ریخته می شود و دنیای واقعی را می بیند ، دچار تشویش و تزلزل می شود . برای همین است که هرگاهی با مهمانی مواجه می شود آن طور که باید ، نمی تواند مهمان را از آمدنش به آنجا، خشنود نگه دارد.
شب ها در خیابان ها قدم می زند . اما شبی که برای اولین بار با دختری بر روی آبراه مواجه می شود ، دیگر آن تشویشی را که پیش از آن در واکنش به هر غریبه ای از طرف او میدیدم، نمی بینیم. چرا که سالیان سال، آن دختر را در ذهن خویش مجسم کرده بود و حتی بدون اینکه خودش اطلاعی داشته باشد ، به جست و جویش پرداخته بود . آن هم جست و جویی شبانه! چرا که آن دخترِ خیالات او، جز این که باید در شبی ،در جای نامتعارفی پیدا شود، یافتنش در زمان و جای دیگر ناممکن به نظر می رسید. پس وقتی او را در دل تاریکی بر روی آبراه دید، آمادگی دیدارش را داشت و برای همین بود که خیلی زود دل به او سپرد و همچون بچه ای خود و احساسات خویش را سریعا به او تسلیم کرد.
 اما ناستانکا( همان دختر) به چه دلیلی می تواند به او اطمینان کند؟ ما در همان شب اول ، این اطمینان را از جانب ناستانکا هم دیدیم. به طوری که خودش نیز از این طرز رفتارش شگفت زده شده بود که به این سرعت به غریبه ای اعتماد کرده بود . چه چیزی این اعتماد را در دل او ایجاد کرده بود؟ ناستانکا انتظار می کشید. در تعلیق بود و دچار تشویش. برای همین به این که مردی از دل تاریکی به سویش بیاید ، امیدی در دلش تقویت میکرد که شاید آن مرد، خودش باشد. همان مردی که او را دوست داشت و سال پیش با او بر سرهمین آبراه قرار گذاشته بود .  او نبود. اما بعد که این جوان رویا پرداز را بیشتر شناخت و فهمید که دارای احساسات پاک و عمیق و اصیل است ، توانست اعتمادش را به او حفظ کند و حتی به او وابسته شود. چرا که تنها تکیه گاهِ او در آن شب هایی بود که او انتظار معشوق را می کشید.
شب های روشن ، شب های بی خوابی کشیدن این دو جوان است. شب های بسیار زیبا و روشنی برای مردی که یک عمر در تنهایی زیسته است و شاید برای اولین بار در عمرش احساس زنده بودن کرده و پیوندی در درون خودش احساس کرده است. درست همانند آن پیوندی که در رویاهای خودش یافته بود. اما نمیدانست که این پیوند و این آشتی کردن با خود در واقعیات، برخلاف تخیلات، آنچنان پر دوام نیست.
 شب های روشن ، شرح درد های این جوانِ تنهاست که برای اولین بار همدمی را خارج از تخیلات خویش بر روی نیمکتی کنار آبراه یافته است . شرح با او در مه قدم زدن و صحبت کردن هایشان. شرح خندیدن ها و گریه کردن هایشان و خیال بافی هایشان در مورد آینده ای که به آن هیچ اطمینانی ندارند.
درست است که در این داستان که مظهر تمام نمای عشقی واقعیست ، رسیدنی در کار نیست، اما این به معنای پایان عشق نیست. بلکه عشق آن دختر تا ابد تخت نشین ِ سرزمین تخیلات پسر خواهد بود و البته با ارزش ترین گوهر در آن سرزمین . هرچند که او را از پیش تنها تر و زندگی او را سیاه تر کرد .

این انسان رویاپرداز، شباهت زیادی به خودِ داستایفسکی دارد. چرا که داستایفسکی اقرار کرده بود که همواره در رویاهای خودش زندگی می کرده است و تمام خاطراتش را رویاهایش تشکیل می دهند.