شعر (( شوالیه فقیر)) اثر پوشکین

روزگاری شوالیه ای بود فقیر
کم سخن و ساده دل
با چهره ای آرام و رنگ پریده
و روحی پاک و بی باک

 

غرق در خیالی بود
که اندیشه را در آن راهی نبود
اثر ژرف آن خیال،
بر دلش نقش بسته بود

 

جان پاکش در آتش آن خیال می سوخت
و از آن دم، نگاهش را از زنان پرهیز می داشت
و تا دم مرگ،
سخنی با هیچ زن نگفت

 

به جای شال،
تسبیحی بر دور گردن افکنده بود
و هرگز نقاب پولادین را
در برابر کسی از چهره بر نگرفت

 

سرشار از عشقی پاک
و وفادار به رویایی شیرین
با خون خود آ.م.د( ای مادر مسیح) را
بر سپرش نوشته بود

 

در بیابان فلسطین، پای بر خاره سنگ
دوش به دوش رزم آوران مسیحی
که هریک نام دل داده های خود را بر زبان می راندند،
می تاخت و
وحشیانه و آکنده از شور فریاد می زد:
Lumen caeli. sancta Rosa!
( ای نور آسمانی ، رزای مقدس)

 

و غریوش چون آذرخش
کافران را در هم می کوبید،
و هنگامی که به دژ دور افتاده خود بازگشت،
انزوایی برگزید و زانوی غم در بر گرفت
و چون مرگ جانش را در ربود،
گویی مجنونی جهان را ترک بگفت.

 

جنگ داستایفسکی با مفاهیمی چون لیبرالیسم و سوسیالیسم

 

در نیمه های قرن ۱۹ مفاهیمی همچون لبیرالیسم و سوسیالیسم و .. محصولی از اندیشه های تازه و زاده غرب محسوب می شدند.
داستایفسکی با این مفاهیم نه تنها بسیار خوب آشنا بود بلکه میتوانست سرنوشتِ آنان هم پیش بینی کند به طوری که اعتقاد داشت روزی انسان ها بخاطر این اندیشه ها، که دینی نو محسوب می شود، همدیگر را از پای در می آورند.
حداقل در سه کتاب مهم او یعنی جنایت و مکافات، ابله، شیاطین موضوعات حول این مفاهیم در چرخش است.
داستایفسکی می ترسید! جنایت های تازه ای در راه بود. این مفاهیم همچون بذرهایی بودند که آرام آرام در ذهنِ انسان ها نیرو می گرفت و در نهایت کل مغزشان را تسخیر می کرد.
انسان مدرن جنایت می کرد . اما این بار جنایت ها رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بودند. جنایت هایی از نوع فلسفی!
انسان ها به خاطر اعتقاداتشان آدم می کشند. جنایت می کنند. اما ابدا عمل خود را جنایت و خود را جنایتکار نمی پندارند. بلکه با دستاویزی به اعتقادات اشتباه خود ، عمل خود را حق مسلم می دانند.
راسکولنیکف آدم کشت . آن هم به دلایل فلسفی که در ذهنش می پروراند و با آن جنایت خود را توجیه می کرد.

داستایفسکی به خوبی  روزگار ما را پیش بینی کرد. روزگاری که در آن اگر توانگری بخواهد کمکی به دیگران کند ، مردم آن را از سر لطفش نمی دانند بلکه می پندارند که او تنها برای ِ آرام کردن وجدان خویش دست به بذل و بخشش می زند. کمکِ او را رد می کنند اما شبانه به خانه اش می ریزند و سرش را می برند و پول ها را بر میدارند. چون آن را حق مسلم خود می دانند.

در زیر قسمتی از کتاب ِ (( ابله)) را می آوریم که پرنس میشکین ( شخصیت اصلی) حول این موضوع صحبت می کند:

((من خودم می دانم که پیش تر جنایت زیاد بود و حتی به همین وحشتناکی. همین چندی پیش از بازداشتگاه ها دیدن کردم و با عده ای از جنایتکاران و محکومین توانستم آشنا شوم و مشاهده کردم که حتی جنایتکاران وحشتناک تر از این ها هم هستند و ، با آنکه هرکدام ده قتل کرده بودند، هیج پشیمان نمی نمودند. اما با این همه ملتفت شدم که خون خوارترین قاتلان، که حتی احساس ندامت نمی کنند با وجود این، می دانند که (( جنایت کار )) هستند. یعنی وجدانا می داند که کار بدی کرده است، هرچند پشیمان نباشد، و تقریبا همه ی آنان این چنین اند! اما جنایتکارنِ عصر مدرن، حتی نمی خواهند خود را جنایتکار بدانند و ، در باطن فکر می کنند که در ارتکاب جنایت خود حق داشته اند و ... حتی کار درستی کرده اند. به نظر من اختلاف شدیدی میانِ این دو گروه وجود دارد. ))

 

اعتراض به خدایان


اگر من مایل به پایان دادن زندگی خود هستم، به هیچ وجه دلیل بر آن نیست که توانایی تحمل زندگی را ندارم. اما من نمی توانم بخاطر آگاهی از ظلم و توهینی که به من شده است خود را تسلی دهم. من این تسلی را دوست ندارم. باری یک وسوسه هم در میان است: طبیعت به قدری فعالیت مرا محدود کرده است که شاید خودکشی تنها اقدامی باشد که بتوانم با اراده خود انجام دهم!

از کتابِ ((ابله))
—————————————

شخصیت های داستایفسکی منتقدان و معترضان زندگی هستند و دائما با پرسش های خود حقیقت زندگی و ابدیت و خدا را به چالش می کشند.
برای آنان قانع کننده نیست که در برابر اسرار درک ناشدنیِ قوانینِ طبیعت ،سرِ تسلیم فرود آورند. مثلا چرا دو دو تا چهار تا می شود و اصلا نباید پنج تا شود؟
این گونه است که شخصیت های داستایفسکی معترضانی هستند که این بار نه در خیابان و نه برای روند اقداماتِ حکومتی قیام می کنند، بلکه آنان با سیر طبیعیِ خودِ زندگی ، مشکل عمده ای دارند. درست با همین طبیعی بودنش!

این خصوصیت را در کیریلف و ستاوروگین( شیاطین)  ، ایپولیت( ابله) و مرد زیرزمینی( یادداشت های زیرزمینی)  و تا حدودی در راسکولنیکف و مارملادوف( جنایت و مکافات ) می بینیم. مخلص تمام کلام و حرف حساب آنان این است:

ما وجود داریم . آنگونه که کفته می شود وجودمان برای تکامل و هماهنگی دنیا ضروری است همانگونه که روزی باید بمیریم تا این هماهنگی از دست نرود. چرا که بدون مرگ بقای دنیا ممکن نیست.
برای همین است که در دنیایی هستیم که موجودات عالم باید پیوسته یکدیگر را ببلعند تا هماهنگی حفظ شود.
پس ما چه فرقی با موجودات دیگر داریم؟ حال آنکه به همان اندازه که وجودِ ما و مرگمان برای حفظ هماهنگی دنیا ضروی است ، وجود و هماهنگی یک پشه یا کرم هم ضرورت دارد!

تنها فرقی که ما با موجودات دیگر داریم، این است که به ما اجازه داده شده که به هستی خودمان پی ببریم. و این پی بردن به هستی خود و جهانی که در آن زندگی می کنیم تنها به مثابه توهینی است که خالق و طبیعت به ما روا میدارد. خدا را تصور کنید که می گوید: (( ببین بنده من، ببین که فقط تو هستی که می توانی پی ببری که در چه لجنی زندگی میکنی!))
پس گناه ما چیست اگر جهان این گونه است؟ و برای آن هم باید در جهان دیگر حساب پس بدهیم. اما موجودات دیگر نه! ما چه اراده ای از خود داریم  جز اینکه تنها انتخاب کنیم که باید بمانیم یا برویم؟ طبیعت آنقدر ما را محدود کرده که تنها وسوسه تنها انتخاب برایمان مانده است: آنکه به منتها ترین درجه از اختیار خود برای نابودی خود اقدام کنیم.

 

امشب سحر رفت

امشب سحر رفت. شبی بسیار زیبا که فقط در رویا می توان یافت. نمی توانستم گذر زمان را تحمل کنم. وقتی که به مقصدی نزدیک می شدیم که برای مدتی طولانی باید از او جدا می شدم، چقدر دوست داشتم که خیابان ها کش بیایند و آنچنان طویل شوند که دیگر دست نیافتنی به نظر برسند. اما نه، زمان بی رحم است و وقتی که با او بودم ثانیه جایش را به ثانیه ای دیگر می داد. اما اکنون که تنها شدم زمان نه تنها آهسته بلکه به سمت مقصدی بی هدف سپری می شود.

در این شب، فقط خود می دانم که چه حالی دارم. تمام نیرویم را به کار بسته ام تا اشک نریزم. شاید به این دلیل که اگر جلویش را نگیرم، شدتِ اشک هایم مرا به وحشتی سرد بیندازد. وحشتی از جنس مرگ و احتضار. می دانم که اگر کسی برایم آغوش باز کند به پهنای صورت به سرنوشت شوم خویش اشک خواهم ریخت. طوری که دل هرکسی را که نظاره گر آن صحنه است به درد آورد.

اما چشم هایم بیش از این طاقت این فشار درونی را ندارد. گویی چیزی در سینه ام حبس شده و در تقلا و جنبش است که سینه ام را بشکافد و بیرون بریزد. اشک هایم اکنون آرام و سرد از روی گونه های فرورفته ام به پایین می لغزد.  

امشب ذهن من ، جولانگاهِ هجومِ افکاری است که چون گردباد می چرخند . آیا این آخرین بار بود که او را در کنار خود می دیدم؟ این اولین سوالی بود که در لحظه ای که به مقصد رسیدیم و او از درون ماشین پیاده شد و نگاه هایمان تلاقی پیدا کرد، در ذهنم نقش بست. خدای من، آیا این آخرین بار بود که نگاه معصومانه اش که همواره من را به یاد تصویر دوران کودکی اش می انداخت، می دیدم؟ این سوال تقریبا فلجم کرد. و پس از آن سوال های بسیارِ دیگری را برانگیخت.

آیا ابله تر از من پیدا می شود؟ چرا فرصت را از دست دادم .چرا از ماشین پیاده نشدم و دست هایش را نگرفتم و نبوسیدم و اشک هایی که اکنون بیهوده در تنهایی ام می ریزم را جلوی پای او نریختم و فریاد نزدم که: سحرم! من همان پست و حقیری بودم که با بهانه جویی هایم همیشه تو را می رنجاندم. اما اکنون ببین که چگونه دلم تنها برای بودنت به تب و تاب افتاده؟ چرا نباید این را می گفتم. اما نه، این ها فقط در ذهن من باقی ماندند و من تنها به یک خداحافظی ساده بسنده کردم. نتیجه این که ، اکنون به حال خویش تاسف می خورم.