ویکفیلد

یه داستان کوتاهی هس اسمش ویکفیلده. فیلمشم ساختن. به طرز مرموزی همیشه بهش جذب میشدم. داستان مردیه که یه روز برای سفر کاری از زن و دو تا دخترش خداحافظی میکنه و از خونه میزنه بیرون. اما ناگهان، به ذهنش میرسه همه چیزو ول کنه. کار و زن و زندگی و بچه. و‌ بره توی انباری رو به روی خونه ش زندگی کنه. اولش تصمیمش برای یه استراحت کوتاه ۲ الی ۳ روزه است. اما هر شب که میرسه و تصمیم میگیره فردا برگرده خونه، صبح که بیدار میشه دوباره تصمیم میگیره که (( حالا امروزم وایسم، فردا برمیگردم)) و اینطور میشه که ده سال تمام اونجا زندگی میکنه. بدون اینکه خودش بدونه چرا. توی اون ده سال، با یه دوربین ، خونه ی خودشو که دقیقا روبه روی اون انباریه میبینه. زن و بچه هاش که اولا نگرانش بودن. به همه زنگ میزدن تا خبری ازش بگیرن. به پلیس زنگ میزنن. گریه های زنشو تو تنهایی میبینه. خیلی وقتا وسوسه میشه برگرده، اما نیروی عجیبی جلوشو میگیره. اما بعد از یه مدت میبینه که زن و بچه هاش یواش یواش دیگه فراموشش کردن . اینطور میشه که این مرد، تبدیل میشه به آدمی که زنده است، اما جزو قلمروی مردگان محسوب میشه. مثل یک شبحی اطراف خونش پرسه میزنه . بین آدما رفت و امد داره اما هیچکس نمیبینتش. هیچکس نمیشناستش.

نیچه

ما از آن رو شیفته ی طبیعت هستیم که نسبت به ما بی اعتناست.

شوپنهاور

قرآن، این کتابِ رقت انگیز، به تنهایی کافی است برای تأسیس یک دین، برای ارضای نیاز میلیون ها میلیون انسان به متافیزیک برای دوازده قرن، برای اخلاقیات و خوارداشتِ عظیمِ مسئله ی مرگ، و برای خونریزی و جنگ افروزی های پر هزینه. این کتاب شاملِ فقیرترین و اندوهناک ترین الاهیاتی است که می توانست وجود داشته باشد. هرچند ممکن است برخی از مطالبش در ترجمه از دست رفته باشد، ولی من نتوانستم حتی یک ایده ی با ارزش در آن بیابم.

از یه کتابی

وقتی مردم شما را به صورت منفی نقد می کنند می توانید بگویید(( بخشی از حرف هایتان درست است)) و وقتی که کارتان را ستایش می کنند باز هم بگویید(( بخشی از حرف هایتان درست است))

گلدن گلوب

هنر تو دوره ی الان شده مثل جمعی از لات های قدیم، که لات مشهوره یه دفعه وارد میشد ، همه جلو پاش بلند میشدن و سلام علیک میکردن. اینجوریه که وقتی کریستوفر نولان فیلم میسازه دیگه به صرفه نیست بری گلدن گلوب و اسکار اون سال رو ببینی. چه بهتر که نبینی. اینم شد هنر امروزی.

و اصلا منطق جایزه دادن رو نمیفهمم. مثه اینه که تولستوی و داستایفسکی رو بیاری تو جشنواره. بگی تولستوی تو کتاب خوبی نوشتی . افرین. اینم جایزه ت.

همه چیز تبلیغ و تظاهر و نقش بازی کردن. همه چیز.

خانواده

زندگی اینطوریه که بچه ها باید ۳۰ تا ۴۰ سال وقت بذارن تا مشکلات خودشون با ننه باباهاشون رو حل کنن. ایشالله ماشالله بعدش شاید فرصتی بشه تا روی مشکلات خودشون فکر کنن.

نیچه

از زندگی تو نیمی سپری شده است.
عقربه ساعت به پیش می‌رود.
روح لرزان تو از مدتها قبل سرگردان و پُرسنده است.
اما بی‌آنکه چیزی بیابد لختی درنگ می‌کند.
از زندگی تو نیمی سپری شده است؛ و هر لحظه‌ی آن درد و خطا بوده است.
آیا باز هم می‌خواهی جستجو کنی؟ چه چیز را؟ و چرا؟
من به دنبال دلیلِ دلیل می‌گردم.

بابا لنگ دراز

داشتم به شخصیت بابا لنگ دراز فکر میکردم. چقدر این شخصیت عجیب بود. هیچ وقت حرفی نمیزد. ولی به شدت گوش شنوایی داشت. و جودی که عاشقش شده بود. حس میکنم الان میخوام بابا لنگ دراز باشم‌ . خودمو به کسی نشون ندم دیگه. حقیقتش اینه زیاد راجع به ادما مینویسم و همش به نظر بقیه تلخ میرسه. ولی این به این معنا نیس که متنفرم ازشون. شاید بیشتر از همه عاشق انسان ها، این گونه ی خاص حیوانات باشم. ولی این عشق، منو ناچارا به دوری و فاصله ازشون منجر میکنه. چون نمیخوام ذهنیتم دیگه ازشون خراب بشه‌ . بابا لنگ دراز بودن رو ترجیح میدم، این بلاگفا هم در القای این شخصیت اثر کمی نداشت واسم. اینکه یه شخصیت مجازی داشته باشم. یک کاراکتر با یکمی خصوصیات ویژه. عروسک گردان این کاراکتر کسیه که پشت گوشی میشینه و هیچ وقت دیده نمیشه

شوپنهاور

شوپنهاور در ۱۷ سالگی نوشت:

حقیقت این است که این جهان نمی تواند کار خدایی خوب بوده باشد بلکه کار شیطانی است که موجودات را خلق کرده تا از شکنجه ی آنها شادمان شود‌.

یادداشت های زیرزمینی داستایفسکی

من آدم خبیثی هستم آقایان!... اصلا راحتتان کنم، مریضم. هیچ جذابیتی هم ندارم. غلط نکنم کبدم هم مشکل دارد. با این همه سرسوزنی از دردهام سر در نمی آورم و حقیقتش نمی دانم چه مرگم هست. هیچ وقت به دنبال دوا درمان نرفته و نمی روم. بهتر از هرکسی هم می دانم که با این کار فقط دارم به خودم لطمه می زنم، نه هیچ کس دیگر. با این حال اگر دوادرمانی هم نمی کنم، از بدجنسی است‌. کبدم وضعش بد است؟! بگذار بدتر شود!

خودکشی توی دانشجوهای تخصص

اینم یه پدیده شده. توی رزیدنت های به خصوص پزشکی، حرفای جالبی میشنوم. مثلا اکثر خودکشی ها تو پسراست. اینطور بوده که تقریبا ۳۶ ساعت طرف رو نذاشتن بخوابه. و همش با تحقیر و توهین رو به رو میشده‌. از جمله اینکه مثلا باید بره کفش استاد رو واکس بزنه. یا استاده یکی از دانشجوهاشو میندازه توی انباری بیمارستان و درم روش قفل میکنه و میگه باید تمیز کنی اینجا رو.

دخترها بحث دیگه ای دارن. پدیده ای که شایعه توی دخترای دانشجوی تخصص پزشکی کص دادن به استاده. دختره نخوابیده، به شدت داغونه و حساس. ناگهان عصبانی میشه و چیزی به استاده میگه. و استاده هم خب از اون دم کلفتای بیمارستانه که هزار سالی ریشه دوونده اونجا‌ . دانشجو نمیدونه باید چیکار کنه. نه میتونه انصراف بده( فارغ از اینکه چقدر زحمت کشیده و پشت کنکور بوده . برای انصراف دادن هم باید ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیون خسارت بده) از طرفی هم میدونه دیگه استاد لج کنه میتونه تا سال های سال ولش نکنه و نذاره از اونجا فارغ التحصیل بشه. در نتیجه به کص دادن فکر میکنه‌. و همینم میشه

فردریک شوپن

اولین باره موزیک میذارم. امتحانیه. مرسی از مون. گویا برای آپلودش باید اشتراک ویژه و این حرفا داشت. من خودم زیاد حالیم نیس‌. مون واسم آپلودش کرد. این شوپن رو باید دوازده شب به بعد گوش داد.

شوپنهاور

وقتی پدر خودم زار و نزار و درمانده روی تخت بیماری افتاده بود ، اگر نوکر پیری وظیفه ی کذایی عشق را برای او برآورده نمی ساخت، مادرم از مدت ها پیش رفته بود.
مامان خانوم، درست زمانی که پدرم داشت در تنهایی تمام می شد ، مهمانی های جور واجور ترتیب می داد، و زمانی که پدر از انواع عذاب های تلخ رنج می برد، خودش را بزک دوزک میکرد. این است عشق زنان!


شوپنهاور

برای ما خیلی مهم است که از همان ابتدای جوانی بفهمیم که داریم در بالماسکه زندگی می‌کنیم، چون در غیر این صورت قادر به درک بسیاری از چیزها نخواهیم بود و در برابر همه چیز متعجب می‌مانیم. تقریبا همیشه جنس اصل دور انداخته می‌شود و همه دنبال جنس بنجل‌اند. باید به جوانان بیاموزیم که در این بالماسکه سیب‌ها از موم اند، گلها پلاستیکی و ماهی‌ها مقوایی‌اند، و همه چیز اسباب بازی و الکی است. باید به آن‌ها بگوییم که از هر دو نفری که به جد بر سر چیزی بحث می‌کنند، یکی متاع قلب می فروشد و دیگری سکه‌ی تقلبی بابت‌اش می‌پردازد.

کون لخت

داروین یه عمر کونشو پاره کرد تا به چهارتا احمق حالی کنه که انسان هم یه گونه از حیواناته. تصمیم گرفتم از این به بعد تو خونه لخت و عور بچرخم. منم حیوانم. میخوام کونم لخت باشه. اگه بیرون از خونه یا سرکار ، چوب تو کونم نمیکردن یا راهی تیمارستان، کاملا لخت در اذهان عمومی حاضر می شدم. امیالم دست خودم نیست. برنامه ریزی کردن برای یه مشت آدم ابله هست. .دیدین وقتی یه حرفو اماده میکنی که به طرف مقابلت بزنی، بدتر مصنوعی میشی و کصشعر؟ شوخی برنامه ریزی شده- تفریح برنامه ریزی شده ، زندگی کردن برنامه ریزی شده جز کصشعر چیز دیگری نیست. مصنوعی میشی.برنامه ریزی رو شاید فقط یکجا با تخفیف بتونم تحمل کنم و اونم سر کارای مورد علاقمه. و هرچند اگر چیزی مورد علاقت باشه چنان شور و شوق و شب نخوابی ای واسش داری که بازم برنامه ریختن واسش کصشعره. خودجوش جلو میری. هرچقدر یک انسان به نبوغ نزدیک تر میشه، پیش بینی ناپذیرتر میشه. یادمه تو فیلم بلک سوان، گفت باید اول خودت رو شگفت زده کنی، تا بعدش بتونی بقیه رو شگفت زده کنی. یه همچین چیزی یادمه گفت. یا بازم یادمه جوکر میگفت اگه من از قبل بدونم لحظه ی بعد چه کاری میخوام انجام بدم دیگه هیجانش کجاست؟ بازم دقیق نیس جمله. چون همه ی اینا رو از حافظم دارم میگیرم. از این کصشعرا زیاد تو آستینم دارم. مثلا من الان میلم میکشه تا صبح بیدار بشینم ( همین الان پنج و نیمه صبحه دارم پست میذارم) ، صبح هم مریض دارم. ایا شب های قبل تونستم خودمو متقاعد کنم که شبا زود بخوابم صبحا زود بیدار شم؟ نه. پس کص ننم. من همینم. فعلا این مقطع از زندگیم، شب نخوابی رو می طلبه. سیگار کشیدن رو می طلبه و از همه مهم تر کصشعر گفتن.

حالا برگردیم به همونجایی که این متن رو شروع کردم. من حیوانم. مثل یه گربه‌. گربه یه لحظه داره بازی میکنه، لحظه ی بعد ماشین رد میشه، دنبالش می افته‌ . بعد اون ور یه مشت اشغال کف زمین میبینه، ماشین رو ول میکنه میره سمتش. همه چیز طبیعی. ما هم چون حیوانیم پر از این تناقض های بانمک هستیم. فعلا افسار رو ول میکنم تا ببینم این بز درونم، منو به کجا میبره. به به

گوته

آری! من جز سالک و زائری بر زمین نیستم! آیا شما بیش از این اید؟

ناخوداگاه

ناخوداگاه انسان یه نوع آبسه ی روانیه. جایی که هرچی عفونته توش مدفون شده. همیشه شرایطی ایجاد میشه که این عفونت خالی میشه. معمولا آشنایی های اول، همون زمانیه که عفونت ها به صورت محافظه کارانه مخفی میشه.

عجب

به قول مسیح: چگونه است که خار را در چشم دیگران میبینی، اما تنه ی درخت را در چشم خودت( یا با کمی تفسیر خودم: در کون خودت) نمیبینی؟

فعلا تو‌ کامنتا واسم مینویسن: کصخل متوهم گنده گوز تظاهر به کتاب خون و کصکش و مادرجنده و ....

و بعد همون لحظه در حال بازدید از وبمم هستین .‌.یه پستمم جا نمیذارین . بعد میگم بهتون بز ، ناراحت میشین‌ . عجیب نیس؟:))))))

شرایط

هر انسانی، یک موجود درنده و وحشیه. که فقط باید شرایط رو براش مهیا کنی ، تا درندگیشو بیرون بکشی. چیزهایی که باعث میشه جلوی اون حیوان وحشی گرفته بشه این هاست: خدا- مذهب- اخلاق- وجدان- کارما- انسانیت و هزاران کصشعر دیگه. در نتیجه وجود این ها برای رام شدن این حیوان ضروریه

واسه همینه که ولتر میگه: (( من میدانم که خدایی وجود ندارد، اما تو این موضوع را به خدمتکار خانه ام نگو.‌چون شب به بالینم می آید و سرم را می برد))

موسکا و مون

موسکا و مون. ریدم تو وب دوتاییتون. چه قلم خسته کننده ای دارین

موسکا که فقط کصشعر میگه. کلمه اورتینک رو ازت بگیرم، به لکنت زبان می افتی

مون هم کصشعری میگه که فقط خودش میفهمه. اخه مون احمق این چیه نوشتی:

((بهتر از عشق، پول بهتر از دیدن بهتر از شهرت بهتر از زیبایی و انصاف حقیقته! حقیقت رو به من بده))

یه هزار باری خوندمش نفهمیدم. فقط الکی ذهن ادمو درگیر میکنی بزغاله. دیگه حضور بزرگمو از دیدن وبتون محروم میکنم. این بدترین بلاست.

هنر شادمانه زیستن

یه راه برای شادابی موقت پیدا کردم. وقتی شاشتون پر شد، یک ساعتی نگهش دارید، و بعد برید خالیش کنید. حدود نیم ساعتی شادابتون میکنه

دارم یه لیستی از این قبیل کارها برای شاد زیستن طراحی میکنم. امیدوارم زودتر کامل شه

انسان سالم

انسان سالم یعنی کسی که بیشتر تبحر داره بیماریشو مخفی کنه

نیچه

انسان یعنی حیوان بیمار

دیوانه

یکی از راه هایی که میشه از رفتار انسان ها زیاد تعجب نکرد، اینه که سعی کنیم همه رو به صورت بیمار روانی نگاه کنیم که واقعا هم هستن. فقط چون نمیشه دور کل شهر رو حصار کشید و سردر تیمارستان رو بهش زد، در نتیجه بیماران روانی همین اطرافت هستن. و به همین نسبت زمانی هم دیگه زیاد از کارای خودت تعجب نخواهی کرد، که اول از همه خودتو روانی در نظر بگیری. بیماری که فعلا نیاز به مراقبت داره، تا زمانی که به خاک بسپریش.

داستایفسکی

آقایان، خانم ها! به جان عزیزتان قسم، که دانستن زیادی واقعا یک بیماری است، یک مرض حقیقی و تمام عیار. برای گذران زندگی، فقط اندکی دانش بشری کفایت می کند. یعنی نصف یا حتی حدود یک چهارم آگاهی یک انسان مترقی.

یکی از شب های نفرت انگیز پتربورگی، داشتم به کنج عزلتم برمی گشتم و با تمام وجود آگاه بودم که باز هم خرابکاری کرده و باز هم خطای جبران ناپذیری مرتکب شده ام. از درون، خودم را می خوردم و می جویدم و گاز می گرفتم و روی خودم تف می انداختم و شیره جانم را می مکیدم.

آنقدر این کار را ادامه دادم که سرانجام اندوه در نظرم شیرینی شرم آور و نفرین شده ای به خود گرفت و بالاخره هم تبدیل شد به یک لذت روشن و آشکار و جدی.بله، لذت. خود خود لذت.

لذت در ابنجا از آگاهی روشن و کامل به حقارت خودت بر می آید. از این که خودت حس کنی رسیده ای به ته خط. نفرت انگیز است، اما طور دیگری نمی تواند باشد. باید بفهمی که هیچ راه خلاصی نداری و هرگز نمی توانی آدم دیگری شوی. حتی اگر هنوز زمان را از دست نداده باشی و ایمان به تغییر هم در تو نمرده باشد، باز عوض نمی شوی، چون خودت نمی خواهی. نمی خواهی هیچ حرکتی کنی، چون چیز دیگری نیست که امکان تبدیل شدن به آن را داشته باشی. نکته ی مهم و به عبارتی تیر خلاص، این که تمام این فرایند طبق اصل طبیعی و بدوی افزایش آگاهی رخ می دهد.

شوپنهاور

آغاز زندگی چه بسیار با پایان آن تفاوت دارد!
یکی مملو از آرزو‌های دروغین و سرشار از لذّت جسمانی، و دیگری، میوه ی فرسایش و فسادِ کالبد و بوی مرگ.
زندگی تا آنجا که به خوشبختی و لذّت مربوط میشود، راهی است دو بخشی :

▪️اول (خوشی ها، رویاهای کودکی و سرور جوانی)
▪️دوم (ناخوشی ها، زحمات میانسالی، رنج و ضعف مداوم کهنسالی)
▪️و در آخر، سکرات موت و پنجه در افکندن با مرگ !!

آیا همه اینها به این معنا نیست که زندگی جز یک اشتباه، هیچ چیز دیگری نیست ؟
آیا نتیجه زندگی خبطی، اندک اندک هویدا نمیگردد ؟
عاقلانه ترین کار این است که زندگی را چون پنداری بیهوده و همچون یک فریب بنگریم، افسانه ای که بس واقعی می نماید ...

تکامل

نظریه ی تکامل میگه انسان همون حیوانه. تموم شد و رفت. به همین راحتی‌ . فقط فرق این حیوان با حیوانات دیگه ی درون جنگل اینه که قانونمند شده‌ . یک حیوان قانون پذیره‌. حالا این حیوان یا توسط مذهب، یا توسط واژه هایی مثل انسانیت و اخلاق و کارما و تمدن و پول و این چیزا مهار شده‌ ، البته به ظاهر. دلیل اینکه بعضی وقتا توی روابط نوع خاصی از وحشی گری و بیرحمی دیده میشه همینه. حتی این چیزا ردشو میتونیم درون خودمون پیدا کنیم‌ . شاید این یکی از دلایلی باشه که همواره جذب شخصیت های شرور داستان میشیم. شخصیت خوب و ساده و گوگولی داستان باعث میشه که خوابمون ببره. اما همین که شخصیت شرور میاد، از خواب پا میشیم.

تغییر تصمیمات

این چند روز خوب فکر کردم . هنوزم به نتیجه ی شفافی نرسیدم. اینکه اصلا چرا میخوام برم تخصص جراحی؟ دوباره آیا از اون گنده گوزیای معروفمه؟ بخاطر اسمش که دهن پرکنه؟ بخاطر دهن مردم؟ بخاطر اینکه بیشتر کص بکنم؟ بخاطر اینکه بیشتر پذیرفته بشم توسط جامعه؟ تازه اونم واسه من که از ۹۰ درصد حیواناتی به اسم انسان میخوام فرار کنم خودمو بندازم تو رشته ای که ۴۸ ساعته باهاشون باشم؟ دیدم طبیعت و ذات من بیشتر به رشته ارتودنسی میخوره. هم اینکه کار به شدت تمیزیه. ارتباطش با مریضا کمه. فقط یه قالب از دهنشون میگیری، و بعد بقیه ی مراحل کار طراحی کردن دستگاه و این چیزاست. استهلاک کاری هم زیاد نداره. میشه تا ۱۰۰ سالگی که میخوام زنده باشم، کار کنم هنوز. جزو حیطه ی زیبایی هم محسوب میشه که یه مشت بچه خوشگل جذب میشن. ولی خب چرا بازم دلم میخواد برم جراحی ای که اصلا تو فازش نیستم و پر از استرسه. حرف و ذهن مردم چقدر توی زندگی من تاثیر داره مگه؟ همیشه اینطور بودم که وقتی خواستم (( خوب)) رو (( خوب تر)) کنم، نه تنها به خوب تر دست نیافتم، بلکه ریده شد به اون زندگی خوب قبلیم. چرا؟ چون همیشه خواستم از زیاد شروع کنم. نه از کم. میخواستم یه دفعهههه همه چیزو باهم داشته باشم، که در آینده حرف و حدیثی توی قضیه نباشه. ولی آینده که رسید، دیدم انتخابی که گذشته کردم و به نظرم کامل میرسیده، پر از سوراخه. پس بهتر نیست آیا یبار کاری که خودم دوست دارم انجام بدم؟ اینکه از امیالم تبعیت کنم ، نه اون چیزی که میگن(( خوبه)). فعلا تصمیماتم رو هواست

نیچه

نیک چیست؟

هرآنچه حسِ قدرت، خواستِ قدرت و خودِ قدرت را در انسان فزونی بخشد.

بد چیست؟
هرآنچه از سَرِ ضعف باشد

نقاب

می دانی که نیم شبی فرا می رسد که هرکسی دیگر باید نقابش را دور بیندازد؟ فکر میکنی می توانی یواشکی اندکی پیش از آن نیمه شب در بروی و مجبور نباشی نقابت را از چهره برداری؟

اگر دائما خود را با نقاب هایی که برای دیگران به چهره میزنی بشناسانی، آن لحظه که فرا می رسد و باید نقاب از چهره برداری، پشت آن نقاب دیگر هیچ چیز نیست.