ویکفیلد
یه داستان کوتاهی هس اسمش ویکفیلده. فیلمشم ساختن. به طرز مرموزی همیشه بهش جذب میشدم. داستان مردیه که یه روز برای سفر کاری از زن و دو تا دخترش خداحافظی میکنه و از خونه میزنه بیرون. اما ناگهان، به ذهنش میرسه همه چیزو ول کنه. کار و زن و زندگی و بچه. و بره توی انباری رو به روی خونه ش زندگی کنه. اولش تصمیمش برای یه استراحت کوتاه ۲ الی ۳ روزه است. اما هر شب که میرسه و تصمیم میگیره فردا برگرده خونه، صبح که بیدار میشه دوباره تصمیم میگیره که (( حالا امروزم وایسم، فردا برمیگردم)) و اینطور میشه که ده سال تمام اونجا زندگی میکنه. بدون اینکه خودش بدونه چرا. توی اون ده سال، با یه دوربین ، خونه ی خودشو که دقیقا روبه روی اون انباریه میبینه. زن و بچه هاش که اولا نگرانش بودن. به همه زنگ میزدن تا خبری ازش بگیرن. به پلیس زنگ میزنن. گریه های زنشو تو تنهایی میبینه. خیلی وقتا وسوسه میشه برگرده، اما نیروی عجیبی جلوشو میگیره. اما بعد از یه مدت میبینه که زن و بچه هاش یواش یواش دیگه فراموشش کردن . اینطور میشه که این مرد، تبدیل میشه به آدمی که زنده است، اما جزو قلمروی مردگان محسوب میشه. مثل یک شبحی اطراف خونش پرسه میزنه . بین آدما رفت و امد داره اما هیچکس نمیبینتش. هیچکس نمیشناستش.
