وقتی تصمیم گرفتی دیگه به کوص فکر نکنی

این روزا مد شده میگن: نجات دهنده در آینه است

اما داستایفسکی یبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده. قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش

( جمله از داستایفسکی نیس. از این جملاتیه که هر از گاهی بین مردم دست به دست میشه ولی دیدم به این عکس میخوره)

پورن هاب

وقتی که تو ایران هستی و با vpn با آی پی فرانسه میخوای که یه امشبو به اصطلاح دلی ( یا زیر دلی) از عزا در بیاری، یه دفعه با این پیام سایت پورن هاب مواجه میشی که این سایت دسترسیشو به روی ملت فرانسه بسته:)))) والا دیگه خدا خیلی پیگیر کارای منه که منو حتما بفرسته بهشت‌ .

یکم پیگیری کردم و دیدم به این دلیل دسترسی رو از فرانسه قطع کرده که دولت فرانسه از سایت پورن هاب و بقیه سایتا خواسته که برای احراز هویت سن افراد، ازشون حتما مدارک شناسایی بگیرن مثل کد ملی و ... و سایت پورن هاب هم به دلیل حریم خصوصی افراد این پیشنهاد رو قبول نکرده و خلاصه قهر کردن و اونم دسترسیشو با یه نقاشی از اوژن دلاکروا که مربوط میشه به انقلاب کبیر فرانسه، بسته.

مد شدن (( وطنم آخ وطنم))

الان گفتن وطنم ، وطنم و ادای وطن پرستی مد شده و حتی دیده شده یقه جر داده میشه سر این قضیه. یادمه وقتی همین به اصطلاح (( وطن)) ، جمعی از انسان ها رو توی هواپیمای اوکراینی ، در پایتخت این وطن زد ، خیلی از هم وطنای عزیزمون ، یقه جر ندادن و در سکوت خبری محو و توی عرض (( تمامیت ارضی)) مخفی شدن

یک جابجایی ساده

الان اگه یه زن و یه مرد( در قالب زن و شوهر) چندین سال پیش ، بجای ایران ، توی اسراییل جفت گیری میکردن، بچه ی اونا احتمالا الان بزرگ شده بود و یهودی بود و طرفدار اسراییل و بلعکس.... یک جابجایی ساده

شوپنهاور

اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد، به فکرش خطور نمی کند که آن خصوصیت را در معرض نمایش بگذارد، بلکه از وجود آن به قدر کافی خرسند است. این معنا با این ضرب المثل اسپانیایی نیز گفته می شود که : (( نعلی که صدا می دهد، حتما یک میخ کم دارد))

سنکا می گوید: (( هیچکس نمی تواند مدت درازی ، ماسکی که بر چهره دارد را به نمایش بگذارد. سرشت آدمی ، هر آنچه را که به صورت تصنعی کسب شده، در هم می شکند))

آدمک ها

ادای وطن پرست بودن

این ادای وطن پرست بودن ایرانیا، این روزا خیلی بامزس و حسابی سرگرمم میکنه.

خدا مرده است/ شاهکار نیچه

آیا نشنیده اید حکایت آن مرد دیوانه ای را که در روز روشن فانوسی بر افروخت، به میان بازار شتافت و پی در پی بانگ بر می آورد: در جست و جوی خدایم! در جستجوی خدایم! - چون در آن حال بسیاری از آنان که به خدا باور نداشتند به دورش حلقه زده بودند او بسیار مضحک تر می نمود. کسی پرسید: (( آیا او گم شده است؟)) ، دیگری پرسید: (( آیا همچون کودکان راه اش را گم کرده است؟ یا پنهان شده و از ما می ترسد؟ به سفری دراز رفته یا ترک دیار گفته است؟)) سپس هیاهو کردند و خنده سر دادند.

مرد دیوانه به میانشان پرید و چشمهایش را به آنان دوخت. بانگ زد: (( خدا کجاست؟ من به شما خواهم گفت. ما او را کشته ایم.شما و من. همگی قاتلان اوییم. اما چگونه چنین کردیم؟ چگونه توانستیم دریا را تا آخرین جرعه بنوشیم؟ چه کسی به ما دستمالی داد تا تمام افق را پاک کنیم؟ چه می کردیم آن هنگام که این زمین را از بند خورشیدش رها کردیم؟ اکنون کجا سرگردان است؟ اکنون ما دور از همه ی خورشیدها در کجا راه می پوییم؟ آیا بی وقفه در همه ی جهات، در پس و پیش و پهلو غوطه ور نیستیم؟ آیا هنوز فراز و فرودی باقی مانده است؟ آیا ما در یک هیچی بی انتها آواره نیستیم؟ آیا نفس فضای تهی را احساس نمی کنیم؟ آیا سردتر نشده است؟ آیا شب دم به دم به ما نزدیک تر نمی شود؟ و آیا محتاج آن نیستیم که در صبحدم فانوس برافروزیم؟ آیا هنوز هیچ چیز از سر و صدای گورکنانی که خدا را دفن می کنند نمی شنویم؟ آیا هنوز بوی تجزیه ی خدا را استشمام نمی کنید؟ آری ، خدایان نیز متلاشی می شوند. خدا مرده است و مرده خواهد ماند‌ و ما او را کشته ایم. ))

تازه فهمیدم من ایرانی نیستم

دوباره از یکی دیگه از وبا. تناقض از سر و روی مردم جامعه میباره.

جامعه ی تخمی متناقض

این رو اتفاقی توی یه وبی دیدم. سلمان رشدی که ته تهش نویسنده محسوب میشه رو با یه قاتل مقایسه کرده و کشتنش رو برای همه واجب دونسته. آدم نمیدونه اندیشه های اون قاتله وحشیانه تره یا اندیشه های چنین افرادی که تازه خودشون رو متاسف از اینجور اتفاقات میدونن. واقعا شیر تو شیر به این میگن.

موهبت های رذیلت

داشتم به این فکر میکردم که حداقل برای شخص من، هیجانی شدن خوب نیس، چون خطراتی از جمله وابسته شدن به اون هیجانات، سکته کردن و ... داره‌ . شخصیتم هیجانیه، با اینکه خیلی میخوام دور بگیرم از این نوع شخصیت، اما به نظرم این دنیای تخمی، موضوعات زیادی داره برای هیجانی کردنم و بعدش بگا رفتنم...

به عنوان مثال کشف دوباره ی این کتاب از مارکی دوساد تونست اینقدر منو به هیجان بیاره که برنامه ی خواب ظهرم رو بهم ریخت و سریع حدود صد صفحه ازش جلو رفتم.

عکس روی جلد کتاب رو سانسور کردم با اینکه اعتقادی به سانسور ندارم بخصوص توی هنر. هنر که نیاز داره به آزادی تمام عیار افکار برای رد کردن خطوط قرمز . به قول کافکا، اگه کتابی که میخونیم، مثل یک تیشه، دریاچه ی یخزده ی درونمان را تخریب نکند پس به چه دردی میخورد؟

این نویسنده یعنی مارکی دو ساد ( که کلمه سادیسم رو از روی فامیلی این نویسنده برداشتن) هنوزم طوری ساختار شکنه که بعد از حدود نزدیک به ۲۵۰-۳۰۰ سال ، جملاتش همچنان پیشروانه است . ما رو میترسونه. دقیقا از چی میترسونه؟ معلوم نیس. شاید از اینکه شرارت هایی که داخل این کتاب به وصف میکشه، درون تک تک خودمون هست و در واقع ما از خودمون میترسیم نه از این کتاب‌ . آیا میشه به این احساسات گفت شرارت؟ نمیدونم.

همین سه جمله ی زیر که ازش میذارم کافیه که این نویسنده ی بزرگ رو معرفی کنه:

تا آنجا که من می‌دانم هیچ چیز زیباتر از این نیست که ببینی همسرت جلوی چشمانت توسط رفیقت گاییده می‌شود

چرا من باید از زنی که دوست خودش را هم می‌آورد تا با هم سکس گروهی داشته باشیم، بدم بیاید؟ زنانی که قدم در راه فضیلت می‌گذارند، فقط طعم زندگی را تلخ می‌کنند.

صدر درد دیگران، همیشه ذیل لذات من است. پس رنج دیگران چه اهمیتی دارد، زمانی که من می‌توانم به بهای بزرگترین جنایات، کمترین هوس‌های خودم را ارضا کنم؟

اصلا چرا باید بریم سمت این کتابا؟ جوابش واسه خودم زیاد واضح نیس. تنها چیزی که به نظرم میرسه اینه که ما رو با ابعاد دیگه ای از انسان که شاید همیشه ازش فرار میکردیم رو به رو میکنه و خب این رو به رو شدن برای شخص من هیجان آوره ( همون شخصیت هیجانی و ...)

وضوح بالاتر در حمام

الان که رفتم حمام، بعد از حدود دو سه دقیقه فهمیدم عینک رو از روی چشمم برنداشتم. اونم زمانی فهمیدم که شامپوی سرم، اومد روی شیشه عینک

فوت فتیش

همینجا اعلام میکنم من فوت فتیش خونم بالاست و اینو جزو جدایی ناپذیر لذت جنسی میدونم. الان اتفاقی توی مرورگر کروم( نمیدونم از کجا فهمیده ناقلا) درمان (( اختلال فوت فتیش)) رو پیشنهاد داده بود. وارد سایتش که شدم دیدم هیچ تعریف بخصوص و مشخصی از این نداره که چرا فوت فتیش اختلاله و باید درمان بشه!! ادم یاد مکارم شیرازی می افته که هر لذتی رو اساسا اختلال میدونه و باید درمان بشه.

چندین سایت دیگه هم محض اطمینان سر زدم و همشون هم کصشعر میگفتن همین تراپیستا.

رفتم از chatgpt پرسیدم که دوباره واسم تایید شد که شعورش بیش از دیگرانه

فقط تنها زمانی اختلال محسوب میشه که برای دیگران آزاری ایجاد کنه که این هم فقط مختص به قضیه فوت فتیش نیس.

حضرت نیچه

نشان آزادی بدست آمده چیست؟ دیگر از خود شرمسار نبودن...

سرمایه داری

دنیای سرمایه داری علاوه بر گناه (( متولد شدن)) یه گناه دیگه به گناهان بشر اضافه کرد: گناه بزرگ (( بی پولی و در فقر زاده شدن))

این جمله رو که امروز به ذهنم رسید، دادم هوش مصنوعی و عکس زیر رو ساخت:

این گیف هم متعلق به فیلم متروپلیس محصول سال ۱۹۲۷ آلمان. کارگرانی که مثل ربات در حال حرکتن( والا تا الان نمیدونستم بلاگفا میتونه گیف رو پخش کنه)

تیمارستان ایران

تو اداره ی نظام پزشکی ام. جایی که پروانه نظام صادر میکنن. یعنی جایی که طبیعتا کلی بازرس دارن که بررسی کنن کدوم پزشک یا دندونپزشک داره بدون پروانه کار میکنه، که جلوشو بگیرن

بهش میگم : کلینیک (( فلانی)) نزدیک به ۴۰۰-۵۰۰ تا غیردندانپزشک داره، که دارن همه ی کارای دندونپزشکی رو انجام میدن.

میگه: آره در جریانیم!

میگم: پس فرق ما الان توی کجاس؟ ما دانشگاه رفتیم و کونمون چاک چاک شد، همین الانشم نیاز به کلی دوندگی برای گرفتن یه پروانه نظام داریم، اما اونا دانشگاه نرفتن، طبیعتا کونشون چاک چاک نشد، همین الانشم مدرکی ندارن و دارن کار میکنن

میگه: چه میشه کرد؟ ایرانه دیگه! ( با همین یک جمله قانع شدم)

میگم: آخه الان تو خونه تقریبا بیکارم ها! ( دارم تخمم رو میخارونم، اینو تو دلم گفتم)

میگه( با لبخند) : بیکاری هم عالمی داره جناب دکتر

میگم: اره درسته ولی موقعی که پول تو جیبت باشه.

مظنونین به تخم مرغ

تو خونه هوس میکنم برم تخم مرغ بخورم. تخم مرغ رو هم خودم میخوام درست کنم نه کسی دیگه. مامانم به بابام میگه، برو این تخم مرغ رو درست کن برای بچه( بچه! یه نر ۳۳ ساله - یه لبخند تلخ) بعد بابام که جلوی BBC نشسته و تو فکر سقوط قریب الوقوع نظام جمهوری اسلامیه، با اکراه و کلی غر زدن بلند میشه : که ای باباااا ، مگه خودش نمیتونه درست کنه( حالا من باید به بابام ثابت کنم که من از کسی نخواستم که تخم مرغ درست کنه، خودم میخوام درست کنم) اصرار میکنم که بابا خودم میخوام درست کنم- بعد بابا و مامان هردو فکر میکنن که من ناراحت شدم از رفتارشون و دارم لج میکنم پس اصرار پدرم برای درست کردن تخم مرغ بیشتر میشه و من که عصبانی شدم، این عصبانیت رو بروز میدم. خلاصه دست از سرم برمیدارن و بعدش که مشغول درست کردن میشم، طوری نگام میکنن که انگار هنوز شک دارن که میتونم توی این کار موفق بشم!

زندگی جالبیه.

دیدم به چشم خویشتن، انگشت به کونم می رود...

این پوستر فیلم ((شب های عربی)) به کارگردانی پازولینی ، توجهمو جلب کرد به خودش و اشتیاقمو برای دیدنش چند برابر کرد. این مرد بزرگ، که قبلا فیلم salo رو ازش دیده بودم، همیشه هنجار شکنه.

انفجار بمب کصی

فک میکنم هر دختری یه بمب (( دادن)) باشه. اما اینکه چه زمانی، به چه دلیلی، طبق چه مکانیسمی فیتیله ی این بمب روشن بشه معلوم نیس. فک میکنم اگه خودمم دختر بودم همچین حسی داشتم.

پسمانده ی کارت بانکی

دیشب با chatgpt نسخه رایگانش کار کردم و میخواستم در مورد شغلم ، محکش بزنم و واقعا فراتر از حد انتظارم عمل کرد و شاهکاره.

واسه همین تصمیم گرفتم برم نسخه plus رو بگیرم از یک سایت واسطه ی ایرانی . نوشته بود نسخه ی plus ، یک و نیم میلیون( حدودی) و نسخه ی pro، دو تومن حدودا( به اعداد نوشته بود)

گفتم ااا فقط پنصد تومن اختلافشه ، بذار خفن ترشو این ماه بگیرم و امتحان کنم. پول رو پرداخت کردم و بعدش متوجه شدم کیر اساسی خوردم. مبلغ رو اشتباه خونده بودم و قیمتش بیست میلیون تومن بوده. اونم از همون کارتی که کم و بیش و حدودا همین مقدار توشه.

خودارضایی با خودآزاری

عنوان پست رو فقط میتونم بگم الهامی از دنیای هنر بود که بهم القا شد.

صبحا که بیدار میشم ، مغزم یکم طول میکشه تا سیستمش بالا بیاد و به یاد بیارم که چه بدبختی هایی دارم که با یاداوریشون قراره که برینم به حالم.

امروز این زمان یکم طولانی تر شد و موضوعی واسه به یاد اوردن بدبختیم پیدا نمیکردم . بعد در کمال تعجب دیدم دارم زور میزنم یه موضوع از دیشب یا پریشب یا ماه ها قبل و سال ها قبل پیدا کنم. و از اونجا که گذشته ی پرباری دارم( یه منبع قابل اعتماد) یکی پیدا کردم، مغزمو دوباره سمی کردم و خیالم راحت شد. موفق شدم

۴۰ سال

من با پدرم ۴۰ سال اختلاف سنی داریم. در لحظه ی اول، فقط شاید یه عدد محسوب بشه اما مفهومش اینه که وقتی باهم راه میریم، اون نزدیک حداقل ده قدم از من جا میمونه و من باید صبر کنم تا اون برسه ، اگرم بخوام هماهنگ باهاش قدم بردارم، زانوی خودم ساییده میشه از بس که سر هر قدم برداشتن و مکث کردن فشار بهشون میاد. سر صحبت رو باهاش باز میکنم و هنوز به اخر جمله نرسیدم، میبینم شروع به صحبت هایی میکنه که خودش فکر میکنه به بحث من مربوطه اما من هرچی فکر میکنم ربطی به منظورم نداشته. کلی حرف میزنه و حرف میزنه و یجا متوقفش میکنم و بهش تاکید میکنم که نخیر، منظور من این نیس. منظور من اینه که..... هنوز به انتهای جمله نرسیدم دوباره شروع میکنه حرف زدن که بازم بی ربطه ولی فرقش اینه که اینبار دیگه من گوش نمیکنم. این نفهم بودنش ( که احتمالا بخاطر دوران پیری هست و طبیعیه) من رو یاد نفهم بودنای گذشتش میندازه یعنی زمانی که جوان تر بود و تصمیم هایی گرفته که زندگی الان من رو تحت تاثیر قرار داده، اینجاس که یه پیاده روی ساده به هدف سرگرم شدن و هوا خوردن، تبدیل میشه به خشم و احساساتی که باعث میشه زودتر به فکر برگشتن به خونه باشم ، برم توی اتاقم و در رو ببندم و نفسی تازه کنم

نمای دور

لامصب هرچی از ادما دورتر میشی ، زیباتر به نظرت میرسن. حسم نسبت به جامعه الان همینه. و کار به جایی میرسه که اینقدر این زیبایی زیاد میشه که دوس نداری به کسی نزدیک بشی. همون افق دور بسیارر زیباست.

نامه ای از فلوبر به لوییز کولت

از وقتی که به هم‌دیگر گفته‌ایم که عاشقِ هم هستیم، تو این سؤال برایت پیش آمده که این تردیدِ من در نگفتنِ "برایِ همیشه" از کجا نشأت می‌گیرد. چرا؟ به این خاطر که من آینده را می‌بینم [حدس می‌زنم]، خودِ من؛ به این خاطر که آنتی‌تزها مدام جلویِ چشمانِ من ظاهر می‌شوند. من هرگز به یک کودک نگاه نینداخته‌ام بدونِ این‌که بلافاصله پیری‌اش جلویِ چشمانم نیاید، یا هرگز یک گهواره‌اي ندیده‌ام که بلافاصله به يادِ گور هم نیفتاده باشم. مشاهده‌یِ یک زنِ عریان مرا به سمتِ خیال‌پردازی راجع به اسکلت‌اش می‌کشاند. به همین خاطر است که مناظرِ شاد و فرح‌بخش مرا غمگین می‌سازند، و این‌که مناظرِ غم‌انگیز کمترین تأثیر را بر من می‌گذارند. من آن‌قدر در درونم گریه می‌کنم تا اشک‌هایم در بیرون جاری شود؛ یک خوانشِ [رمان یا کتاب] مرا بیشتر از یک بدبختیِ واقعی متأثر می‌سازد

رنج های ورتر جوان

زندگی در چشم برخی از آدم ها ، خواب و خیالی بیش نیست. این گمان گاهی به من هم دست می دهد. وقتی آن مرز و محدودیتی را می بینم که پویایی و پژوهندگی آدمی ، اسیر حصار آن است ، وقتی میبینم که هدف همه ی سختی ها، تامین نیاز زندگی است و هدف این تامین ، باز به سهم خود افزودن بر روزهای همین زندگی سخت، و از این حیث آدمی صرفا اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشم اندازهای زیبا می آراید... همه ی این چیزها ، ویلهلم عزیز، مرا به بهت می اندازد. چنین است که همه چیز در پیش حس و نگاهم بهم می ریزد و تار می شود و من دوباره رویاآلوده به دنیا لبخند می زنم و می گذرم.

شوپنهاور

زندگی رویدادی است که به طرز ناراحت کننده و بی فایده ای ، خواب سعادتمندانه ی نیستی را برهم می زند. هستی بشر ، باید نوعی اشتباه باشد. اگر خدایی این جهان را آفریده، دوست ندارم که آن خدا باشم چون فلاکت این زندگی همواره قلب مرا می شکند. امروز بد است و هر روز بدتر خواهد شد تا روزی که بدترین اتفاق رخ دهد. هیچ انسانی هرگز چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به حیات خویش خاتمه دهد. یک تصادف، یک مریضی، یک تغییر ناگهانی سرنوشت می تواند مخالفان این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند

عکس شوپنهاور تو انیمیشن پینوکیو ۲۰۲۲ بود. یه ملخ منزوی که توی یکی از تنه های درخت زندگی میکرد، طرفدارش بود

عکس cbct

امروز برای اولین بار، به اصرار مریض یه عکس cbct برای یکی از دندوناش که خیلی درد میکرد نوشتم. معمولا cbct تجویز نمیکنن چون هم دوز اشعه بالاست و هم خیلی گرونه( فک کنم همین عکسی که مریض از دندونش گرفت، سه میلیون تومن شده بود) واقعا تو کل دوران دانشجوییم یبار نشده بود که همچین عکسی جلوی دانشجوها بذارن و شروع به تفسیرش کنیم. تنها پیشرفت مثبت امروزم دیدن و تفسیر همین عکس از نزدیک بود. خیلی هم زیباست. شکل کانالای دندون کاملا معلومه.

کلینیک

توی کلینیکی که میرم دو دسته درمانگر هستن: دندونپزشکای واقعی و دندونپزشکای غیرواقعی( تجربی کار ها)

جالب اینه که تجربی کارها شهامت بیشتر و استرس کمتری برای انجام دادن هر درمانی دارن. برعکس، دندونپزشکای واقعی بیشتر میترسن و خودشون رو محدود میکنن‌. و این نشون میده که چقدر دانشگاه ها مزخرفن و بد عمل میکنن. بحث صرفا سر این نیست که دانشگاه ها بد درس میدن. بلکه بحث اصلی اینجاس که ادم رو به شدت میترسونن و یه جورایی اختیار عمل و ازادی و خلاقیت رو توی هر کاری میگیرن.

از کتاب زنده باد گل های آپارتمانی

گوردون به پول بی احترامی کرده بود، علیه آن وارد جنگ شده و سعی کرده بود در گوشه ای خارج از دنیای پول عزلت نشین شود؛ اما این نوع زندگی نه تنها برای او بدبختی آورد، بلکه باعث ایجاد یک خلاء وحشتناک در او شد، یک حس ناگزیر پوچی. ترک پول، یعنی ترک زندگی. درستکار بودن بیش از حد هم نیاز نیست. چرا باید قبل از این که موعدش فرا برسد، بمیری؟ حالا او به دنیای پول برگشته بود و یا به زودی برمی گشت

گذشته ی سخت

همه ادعا میکنن که گذشته ی خیلییی سختی داشتن. تا بگن امروز که موفق شدیم ، بخاطر خودمون بوده و به اصطلاح خود ساخته و قوی هستیم. حتی تمام اون کسایی که مصرف گر پول باباشونن.

معمولا این جمله که (( گذشته سختی داشتیم)) رو هم طوری بیان میکنن که به نظر برسه سعی میکنن بغضشون رو فرو بخورن.