تیکاف ماشین

امروز یاد یکی از معلم های دوران دبیرستانم افتادم. (( خانم میرزایی)). معلم خصوصی بود و عصرها به آموزشگاه می رفتم و ریاضی درس می داد. اینکه می گویم خصوصی یعنی اینکه تنها من شاگردش بودم. آموزشگاهی که باید به آنجا می رفتم جای ثابتی نداشت و در آن دو سالی که شاگردش بودم، بارها جا عوض کرد. یک مدت، به آموزشگاه دخترانه می رفتم. یادم است که چقدر برایم سخت می گذشت و حتی از صبح که از خواب بیدار می شدم و از اینکه باید ((عصر)) به آنجا می رفتم پریشان می شدم و استرس ناخوشایندی می گرفتم. چون خجالت می کشیدم! از آن جاهایی بود که خود را تکه ای اضافی فرض می کنی! و واقعا هم بودم! چون همین که پا به آموزشگاه می گذاشتم ، سنگینی نگاه متعجب دختران، آن نی نی های چشمان شرور و شیطانشان قلبم را آشفته می کرد. نیم نگاهی می انداختم.. قدم هایم را سریع می کردم تا تندتر مسافت در اصلی اموزشگاه تا آن کلاس خالی که معلم باید می آمد و درسم میداد پر کنم. خودم را در آن سنگر می چپاندم اما همین که می آمدم نفسم را تازه کنم میدیدم که سری از شکاف در داخل آمده و در حال پاییدن من است. وحشت زده نگاهش می کردم. دختری بود که شکلک های نامفهوم در می آورد و بعد شلیک خنده دختران دیگری که معلوم بود دوستانش بودند، را از پشت در می شنیدم. یک بار در کلاس نشسته بودم و در حال مرور درس های جلسات قبل بودم. بعد صدای بلند مردی توجهم را جلب کرد. گوش هایم را تیز کردم. هرچند که نیازی هم به این کار نبود. درجا فهمیدم موضوع به (( من بیچاره)) ربط دارد. حس مجرمی را داشتم که بالاخره دستش رو شده. مدیر آموزشگاه سر معلمم داد می کشید که چرا قوانین آموزشگاه را رعایت نمی کند و (( برداشته پسری را به اینجا اورده)). دوست داشتم روحی نادیدنی بشوم و از دیوار ها بگذرم و خود را به خیابان برسانم و فرار کنم. لعنت به این اتاق!  صدای معلمم هم می آمد که البته پچ پچ وار حرف می زد مثل کسانی که میخواهند برای حفظ آبرویشان شرایط را به حالت عادی برگردانند. اما بی تاثیر بود و مدیر همچنان با هم تون صدا حرف می زد یا درست تر، داد می زد. بعد سکوت شد. در باز شد .معلمم وارد شد و در را بست. میخواست همه چیز را عادی نشان دهد، سعی می کرد به پاها و دستان و چهره اش حالتی حاکی از بی اهمیتی بدهد. همین که می خواست درس را شروع کند، من اجازه مرخصی خواستم چون (( دلم درد می کرد)) و (( همینطور سرم)).  سعی کردم آشفتگی ام را به این دو ربط بدهم و همه چیز را طبیعی نشان دهم. معلم هم سعی کرد طبیعی واکنش دهد اما هردویمان می دانستیم که این ها فقط (( سعی)) بود.
وارد خیابان که شدم و همین که باد را بر گونه هایم و لابلای پیچش موهایم حس کردم بی اختیار می خندیدم و به حالتی بین راه رفتن و دویدن حرکت می کردم ، در خود قابلیت حتی پرواز کردن را هم می دیدم.
همان روز معلم به مادرم زنگ زد و عذر خواهی کرد. گویا با مدیر آموزشگاه ((دعوای سختی)) کرده بود و برای همیشه از آنجا بیرون آمده بود. مدتی بعد مرا در آموزشگاه جدیدی دعوت کرد.

اما همه ی این ها چگونه به یادم آمد؟ حال آنکه در مکان و زمانی قرار داشتم که هیچ ربطی به آن ها نداشت؟ سعی کردم به عقب تر بروم و (( اتصال ظریف)) را پیدا کنم. خانم میرزایی دو خواهر داشت. در یکی از همان روزها، این دو خواهر که در حال پیاده روی بودند، اتوموبیلی با سرعت غیرقابل کنترل از جاده منحرف می شود و به پیاده رو می آید و آن ها را زیر می گیرد. زنده می مانند، آن هم چه زنده ماندنی!  به راستی که بی عقلی یک نفر می تواند چقدر برای دیگران گران تمام شود. یا اگر نخواهیم راننده را مقصر بدانیم، مجبور می شویم آن را گردن (( روزگار)) بیندازیم، حال آنکه به طور دقیق نمی توانیم بگوییم این (( روزگار)) کیست و چه شکلی دارد.
از خانم میرزایی هر بار که به کلاس می آمد، از حال دو خواهرش می پرسیدم. هر بار هم می گفت که عمل تازه ای در پیش دارند که (( فردا)) یا (( پس فردا)) انجام می شود. شاید ده ها بار عمل کردند، طوری که از این همه عمل، (( خسته شده بودند)).
و حالا ربطش را فهمیدم! نیم ساعت پیش که در اتاق راه می رفتم و به چیز نامعلومی فکر میکردم، صدای تیکاف یک ماشین، من را از حالم بیرون کشید و متوجه خود کرد. و من ناخودآگاه گفتم: ((  الان است که این دیوانه، یکی را در عابرپیاده زیر بگیرد!)). بعد یاد دو خواهر افتادم و بعد خانم میرزایی و بعد آموزشگاه دخترانه و بعد مدیر آموزشگاه. همه ی این ها همانطور که انرژی بسیار زیادی درون یک اتم ناچیز و میکروسکوپی نهفته است، درون صدای تیکاف آن ماشین نهفته بود.

کلاویگو

  

 

 

نمایشنامه کلاویگو، اثری از یوهان ولفگانگ فون گوته است که آن را در سال 1774 ، یعنی زمانی که گوته 25 ساله بود، نوشت.این نمایشنامه نخستین اثر منتشر شده از گوته است که هشت روز روی آن کار کرد. کلاویگو در 23 اوت 1774 در هامبورگ به روی صحنه رفت.

 

کلاویگو، شخصیت مردی تلاشگر، خواهان رشد و ترقی اجتماعی، جاه طلب و از سوی دیگر مردی عاطفی و سست عنصری را ترسیم می کند که در جدال سهمگین میان دست یابی به منزلت اجتماعی و بخت خانگی به کشمکش غیرقابل غلبه ای گرفتار آمده است. کلاویگو در توجیه تصمیم خود می گوید: (( اگر می ماندم آنچه بودم، هیچ نبودم!)) او در مسیر رشد اجتماعی به مرتبه کاتب پادشاهی ارتقا می یابد و در جوش و خروش جاه طلبی ، نامزد خود، ماری، را که اینک مانع رشد و اعتلای خویش می دید، ترک و او را به مصیبتی دردناک دچار می کند. از آن سو خودش چون ماری را رها می کند، به عذاب وجدان سختی گرفتار می شود، اما از رجوع به نامزدش خودداری می کند تا اینکه تحت شرایط پیش بینی نشده و غیردلخواهی باماری روبه رو می شود و ماجرا سیر تازه ای به خود می گیرد.

کلاویگو نخستین نمایش نامه ی منتشره از گوته است که تقریبا مثل سایر آثار او آینه ای به دست خواننده می دهد تا سیمای شخص گوته، تردیدها، بحران ها،و نیز قابلیت ها و شگفتی های او در پردازش این بحران ها و آفرینش فرصت های جدید را در آن ببیند. (( آفرینش، آفرینش نو، معنای جاودانه، لذت جاودانه!))(فاوست 2، ابیات 6288-6287) گوته مانند کلاویگو، میل به پیشرفت اجتماعی و ورود به دنیای اشرافی داشت، از سوی دیگر از دلبستگی به زنان می ترسید و چه بسا وابستگی عاطفی به آنان را مانعی بر سر راه رشد خود می دید. برخی مفسران بر این باورند که گوته در کلاویگو، در واقع هراس خود از وابستگی عاطفی بیشتر به فریدریکه بریون و ترک ناگهانی او را در قالب این نمایشنامه، ادیبانه و نادمانه پردازش کرده است.

 

این تراژدی، داستان کلاویگو ، کاتب پادشاه اسپانیاست. مردی محبوب که به سبب قلم اصیل و پرمایه اش در هفته نامه، مورد توجه شاه و عموم قرار گرفته و به دربار راه یافته است و بی شباهت به خود گوته نیست. او که در گذشته پسری گمنام و هیچی ندار بود که تازه پا به اسپانیا گذاشته بود به یاری دختری فرانسوی الاصل اما بزرگ شده در مادرید، به این جایگاه می رسد. دختری که برای شش سال عاشق و معشوق هم هستند اما همینکه کلاویگو در دربار راه پیدا می کند و صاحب شهرت و جایگاه می شود، ماری را سد راه بیشتر پیشرفت خود می بیند و به تشویق دوستش کارلوس، او را ترک می کند. اما اینطوری که ماری را قال می گذارد، از خاطرش نمی رود و هرچه تلاش می کند او را از یاد ببرد ، این زخمی که به او زده ، و در مقابل به خودش هم وارد شده، آرام آرام سر باز می کند و او را وارد برزخی می کند که به گمان من یکی ازموضوعات پر تکرار امروز هم هست، آیا رواست که من ازدواج کنم؟ آن هم وقتی که هنوز حتی نیمی از مسیر سیر و سیاحتم نگذشته و نیمی از فتوحاتم را به چنگ نیاوردم و اینگونه سریع خود را محدود و خانه نشین کنم و مانع پیشرفت خود شوم؟ از طرفی احساسم من را به سوی دختری می کشاند که دوستم داشت و فداکاری های زیادی بخاطر من کرد و همراه او آدمی مضاعف به حساب می آمدم. این برزخ او را به هیچ نتیجه ی قاطعی نمی رساند و معلق در زمین و آسمان می ماند . تا اینکه برادر ماری که پسری رمانتیک و آتشین است و سالهای زیادی از خواهرانش دور بوده با شنیدن این خبر خیانت به خواهر کوچکش، به مادرید می آید تا ازکلاویگو انتقام بگیرد و اوضاع شکل پیچیده تری به خود می گیرد.

 

ادامه نوشته

هرمان و دوروته آ

 

 

 

ابتدا یک مقدمه ای چهارده صفحه ای به قلم مترجم خبره ی این کتاب آقای محمود حدادی در شرح این داستان نوشته شده که به نظر کامل می رسد و من این مقدمه را در اینجا آپلود می کنم که می توانید مطالعه کنید. مقدمه در شرح زمینه های تاریخی این داستان است. اینکه گوته یک ماجرای عاشقانه ی واقعی را که در خلالِ آوارگان پروتستانی در سال 1731 است به روزگار خود یعنی دوران انقلاب کبیر فرانسه و جنگ های ناپلئونی و جنگ های داخلی کشانده است.

نگرش گوته به انقلاب فرانسه چه بود؟

گوته در نگرش به تاریخ، در قبال هر آن جنبش تند اجتماعی، در قبال انقلاب و دعوت به سرزمین موعود، بدبین بود. در تراژدی فاوست، بخش اول، صحنه ای است که در آن چند جوان  در توهمی ناشی از تاثیر جادو یکباره گمان به حضور در تاکستانی می برند با خوشه های سرشار انگور در دسترس شان. پس، از طمع این مائده ی مفت چنگ در بینی یکدیگر می اندازند و نزدیک است به جای میوه، کارشان به کندن دماغ یکدیگر، یعنی که به آدمخواری بکشد. یادکرد از تاکستان در اینجا اشاره دارد به سفر چهارم از اسفار چهارگانه ی موسی، باب سیزدهم، آنجا که موسی پیش درآمدِ خروج بنی اسرائیل از مصر، جاسوسانی به سرزمین کنعان گسیل می کند تا دریابند (( چگونه است زمین، فربه یا لاغر، درخت دارد یا نه... و آن وقت موسم نوبر انگور بود...))

از آنجا که خروج بنی اسرائیل از مصر و بازگشت اش به کنعان به عنوان سرزمین موعود، بنا به روایت توراتی با جنگ، شبیخون، غضب و تجاوز همراه بوده است، گوته این کهن ترین الگوی اسطوره ای بشارت بر سرزمین بهشتی را نمادی بر تحقق ناپذیریِ اندیشه ی آرمان شهری بر زمین می گیرد.

بنابراین گوته به چیزی چون ساختن آرمان شهر بر روی همین زمین اعتقادی نداشت و بنابراین ناگفته پیداست که چه نظری در مورد انقلاب فرانسه و آن همه خشونت و جنگ های پی در پی برای رسیدن به آرمان شهر خیالی داشت.

 

ادامه نوشته