فرناز رهنما

اخ دوس دارم این فرناز رهنما رو بگیرم جرش بدم:) خوشگله. فیلم ایرانی که اصلا نمیبینم. اما این ساختمان پزشکان رو میبینم و اینم توشه

هوشمندی سیگار

تو فیلم ارباب حلقه ها میگفت که حلقه از خودش اراده داره. جالبه که ما اشیا رو به شدت منفعل در نظر میگیریم که نقشی در زندگی ما ندارن یا حتی سرنوشت ما. ما در تعامل با اشیا هستیم و تبلیغات به راحتی میتونه یک شی رو قدرتمند و هوشمند کنه و ما رو برده ی اون شی بخصوص. مثال هاش فراوانه. مثلا گوشی ایفون که بخاطرش مردم کارهای عجیب غریبی میکنن. مثلا یکی تو چین رفته بود کلیه شو فروخته بود و آیفون خریده بود. یا مثلا تو فیلم بریکینگ بد، ماشین والتر وایت که خیلی هم ماشین گوهی بوده، بعد از این فیلم به شدت پرفروش میشه‌ . این یعنی هوشمند سازی محصولات

حالا بخصوص میخوام روی سیگار فکر کنم. سیگاری که دیگه تو تمام فیلم ها پخش شده. فیلم های قوی با شخصیت های قوی هرکدوم سیگار دستشونه. پس سیگار رو نمیتونیم بگیم هوشمند نیست . قوی نیست. اینم یه راه برده سازیه. برده سازی نوینه. تمام جذابیت ها و قدرت ها رو پیرامونش جمع کردن‌ . ادم پولشو و سلامتیشو دو دستی تقدیمش میکنه. تازه وقتی درگیر سیگار هم میشی، کلی تبلیغ راه انداختن و ادما رو ترسوندن که ترک کردن سیگار سخته. بله که سخته! ناسلامتی در مورد همین دارم حرف میزنم که الان هوش سیگار به شدت بالاست. و فقط کسی میتونه ترکش کنه که هوشش فراتر از هوش سیگار بره.

وابستگی بیرونی

هرچی ادم وابستگی بیرونیشو کمتر کنه، وابستگی درونیش بیشتر قدرت میگیره.

جهش های جوانی

بعضی از حملات و جهش های جوانی کلا ادمو میندازه قاطی باقالی ها. همونطور که نیچه میگه: از جهش های عشقت بپرهیز، گوشه نشین چه زود دست دوستی به سوی هرکس دراز میکند

باید با یکم تغییر هم گفت، از جهش های جوانی ات بپرهیز.

پاتولوژی

وای چقدر این پاتولوژی سخته. هییییییی باید تمرین بشه. چقدر اطلاعات توشه لعنتی

پادشاهی

هیچ چیز مثل تفکر عمیق ، از اون نوع تفکر هایی که هیچ تهدید بیرونی نتونه بهمش بزنه، از اونایی که یه دفعه چشم و گوش و دریچه ی حس های دیگه ت به سمت جهان باز میشه ، طوری که خش خش و راه رفتن حتی یه حشره رو روی سنگ ها می شنوی، رنگ های مختلف طلوع خورشید رو میبینی و خلاصه هیچ چیز از دستت در نمیره ، نمیتونه باهاش برابری کنه‌ ‌. وقتی که حساسیت حس ها به شدت بالا میره، هیچ بخشی از زندگی از دستت در نمیره و تو یک پادشاهی ای رو تشکیل دادی که بقیه از وجودش بی خبرن. اون موقع است که بینشون راه میری، تو میشناسیشون. اما اونا نمیشناسنت. انگار که اصلا نمیبیننت و تو از یک جهان دیگه داری بهشون نگاه میکنی.

گام زدن روی خط باریک

بیشتر اوقات اینطوریم که آینده و طبعا در زیر سایه ی اون آینده، اکنون و زمان حالم، بین دو قطب کاملا مخالف میچرخه. یا به شدت ازش مطمئن میشم و بعدش یه نسیم خنک بهاری کل زندگیمو فرا میگیره و مطبوع میشه همه چیز، و قطب دیگه ( که ممکنه در عرض یک روز این اتفاق بیفته یا حتی در حالت شدیدش در عرض چند ساعت) آینده ی زندگی شخصیم به شدت نا امن میشه ، طوری که انگار روی یک خط باریک در حال گام زدنم.

فیلم اره

فیلم اره اومده. پوستر زیبایی داره. ادمو برای دیدنش ترغیب میکنه

جوانی

دوران جوانی ، علاوه بر اینکه همون دوران سرزندگی و فلان و بهمانه که زیاد شنیدیم ، همون دورانی هست که به نظرم ادامه ی کل زندگی رو رقم میزنه. انتخابی که میکنیم، یا در اکثر موارد انتخاب میشیم. همون دورانی هست که خیلی باید اصولی و سنجیده جلو بره تا بشه از حداکثر امکاناتش بهره مند شد. امکانات و تصمیمات و انتخاب ها توی این دوره زیاده و واسه همین به شدت گیج کنندس. تو همین دوره است که یک سری عادت ها ما رو شکل میده که به نظر میرسه تا اخر زندگی با همون فرمان عادت جلو بریم

وقت درست حسابی

بعدها باید یه وقت درست حسابی روی آثار دیوید لینچ و ساتاشی کن بذارم. محشرن

ماکارونی

از بس ماکارونی امروز خوشمزه شده بود، که تا خرخره خوردم و الان فقط دراز کشیدم و دارم میگم چه گوهی خوردم که این همه خوردم!

شلوغ پلوغ

به شدت مریضای امروز زیاد بود. البته برخلاف ماه های پیش ( که فاجعه بودم) زیاد نتونست منو بهم بریزه. تند تند بی حسی میزدم و میکشیدم. و الانم اومدم یه قهوه بخورم. فعلا همه چیز اروم و خوب پیش میره

درسای پارسال

الان داشتم درسایی که پارسال خونده و تحلیل کرده بودم رو دوره میزدم و نگاه میکردم. به شدت با کیفیت خونده شده و یادآور روزهاییه به طرز عجیب غریبی حالم خوب بود‌. واقعا حال ادم خوب باشه، ذهنش قوی و قدرتمند باشه هر نوع سختی رو میتونه تبدیل به موم کنه، همه چیز در برابر یک فرد قدرتمند حل شده است و مسئله ای به خودی خود وجود نداره . اگرچه که اون بنای عظیمی که ساخته بودم ، امسال به دلایل بیرونی ( که البته انعکاس درونیمم محسوب میشه) فروریخت. درسته این فروریختن دردناک بود، و اون برج بلند و زیبا چیز زیادی ازش نموند، اما این یه درس مهم هم بهم میده که اون برج بلند، با اون سنگ های مستحکم و زیبا و صیقل خورده، خلا ها و گندیدگی هایی داشته که از چشم خودمم پنهون مونده بود. و چه بهتر که تا این برج بلند تر نشده بود فرو ریخت. چون قابل تصور نبود که خرابی هاش تا چه حد میتونست گسترده تر باشه و البته با صدای مهیب تر. شوق خواستن ، شوق سر بر اوردن دوباره ی برج ها، این بار بلند تر و با عظمت تر هنوز درونم مونده، اگرچه الان با تردید هایی مواجه میشم که آیا میتونم دوباره بهش برسم؟ اما به این حرف نیچه پناه میارم که گفت: شوق ما خروشان تر از امواج دریاهاست‌. سنگ بنا ها رو از اول باید بچینم. این بار مرتب تر از قبل. پایه رو خوب باید در بیارم

پیچیده

خود زندگی به حد کافی پیچیدس. روابط بیش از حد با آدما، فقط این کلاف رو پیچیده تر میکنه. هیچ چیزی دشوار تر از سادگی نیست.

شادی

راهی که یک شبه ادمو به همه چیز برسونه( اگر این احتمال رو در نظر بگیریم که ممکن باشه) بهش شک دارم. همه چیز منظورم رسیدن حتی به حس هایی مثل شادی و پایداری و ثبات روانی و فهم و دانش هست. شاید یک عمر طول بکشه. اما ارزششو داره. حتی اگر توی همون حالت فقط چند سال زنده بمونی و زندگی کنی.

بعضی وقتا

بعضی وقتا سری به وبلاگای دیگه میزنم. خب اکثرا نالیدن و چس ناله ست. که این ذاتیه بشره. اما خب نمیدونم چرا دوس دارم با اطلاعات خوبی که دارم مثلا بتونم راهنمایی هایی بکنم‌ ‌. یا کمک کنم. شاید میخوام احساس مفید بودن داشته باشم. اما همین خصوصیت وقتی که به شدت احساس خوب بودن و سرزندگی میکنم قوی میشه . حال خیلیا رو خوب میکنم تا اینکه کار به جایی میرسه که اونا میرینن به حالم و میرن و بعد یه مدت باید بگذره تا خودم ، حال خودم رو از اول بسازم‌ و همینطوری مثل یه چرخه ادامه داره

الان فهمیدم باید وقتی ادم به صورت درونی خیلی حالش خوبه، خیلی به فکر کمک به حال و احوال توده ی مردم نباشه. نقش مسیح رو بازی نکنه. مسیح اخرش به صلیب کشیده شد. یا سقراط . یا خیلی مثال های فراوان. حواسم باید به این خصوصیت دنیا باشه

اقتباسی از بالزاک

ریدم به آرزوهایی که دیر به دست میاد:)) وقتی به دست میاد که دیگه نمیشه اسمشو آرزو گذاشت.

بیشتر از ۶ سال

الان تاریخ اولین مطلبی که گذاشتم توی این وبلاگ رو نگاه کردم، فروردین سال ۹۷ بوده. واقعا وحشت کردم از اینکه اینقدر همه چیز سریع گذشته. بیشتر از ۶ سال از ثبت این وبلاگ میگذره. عجب. فکر کنم در نهایت که سنمون بالا بره و به پیری برسیم( البته اگه برسیم) دیگه هیچی از گذشته یادمون نیاد. مثل یک خواب بوده باشه.

ناتانائیل

الان نگاهم برخورد کرد به متن زیر وبلاگم که چند سال پیش از کتاب مائده های زمینی گذاشتمش.

ناتانائیل، شوق را به تو خواهم آموخت. اعمال ما به ما وابسته است، همچنان که درخشندگی به فسفر.

دو تا چیز ازش به ذهنم رسید. یکی بحث شوق و اشتیاقه. چیزی که امروزه میشه به راحتی گفت در به ندرت افرادی دیده میشه. مثلا الان داشتم در مورد بالزاک میخوندم که یبار نزدیک ۴۸ ساعت کار میکنه( نویسندگی) و توی این ۴۸ ساعت فقط ۴ ساعت خوابیده. خب این شوق کار و زندگی رو میرسونه. نیچه هم میگفت: ما عاشق زندگی هستیم، نه از این رو که دلبسته ی آنیم، بلکه خو کرده ی عشقیم.

عشق هم اینجا شور و شوق از جنس کیرکگاردی مسئله است.

اما جمله ی دومش که گفته : اعمال ما به ما وابسته است، همچنان که درخشندگی به فسفر.

و این دیگه وحشتناک عمیقه. چون همون اعماله که چیزی رو که اسمشو سرنوشت گذاشتیم ، رقم میزنه.

یعنی طی یه نمودار ساده بگم: ما»»»» اعمال»»»» سرنوشت

پس یه جورایی سرنوشت به خودمون برمیگرده. نیچه هم میگه: (( تو ای نهاد روح من، که سرنوشتش خوانده ام)) و یونگ هم میگه: (( تا زمانی که از وضعیتی در درون خویش ناهشیار باشید، آن بیرون و در زندگی خویش به شکل سرنوشت ملاقاتش می‌کنید.))
​​

باخ

هیچ چیز به اندازه باخ برای من کشنده و مرگبار نیست. هر نوتش ، برانگیزه و تریگری برای باز شدن درهای نیستی به رومه. لعنت بهش

بالزاک

یه دفعه یاد اون زمانی افتادم که اوژنی گرانده ی بالزاک رو میخوندم. در بالاترین سطح تمرکز و پادشاهی بودم

سیگار

اگه همینجوری به سیگار کشیدنم ادامه بدم ، تومور دهان یا ریه یا اگه مثبت بین باشم، بیماری های قلبی میگیرم. روزی یک پاکت کم نیس

خوبی نوشتن

خوبی نوشتن توی بلاگفا اینه که منو از دست خطم جدا میکنه. به شدت دست خط بچگانه و مضحکی دارم. طوری که اگه بزرگ ترین افکارم بره در لباس دست خطم، دیگه چیزی از اون افکار باقی نمیمونه

بلاگفا

چرا بلاگفا سنگره؟ خب معمولا اینطوریه که حوادثی از سرم میگذره. این حوادث طوریه که با اینکه به شدت ازارم میده، ولی در نهایت بازم نمیتونم بگم کاش این ها رخ نمیداد. بیشتر این حوادث هم خب اختیاری بوده. اجباری در کار نبوده. انگار خودم انتخابشون کردم. آزار دهنده بود. درسته. اما پر از تجربه هم بود . اما بعد از یه مدت که آش و لاش از اون تجربه ها میشم، پخش و پلا میشم، طول میکشه و میگذره تا دوباره شادابی و نشاطم برگرده. این شادابی و نشاط و انگیزه های مجدد برای ادامه ی زندگیم ، به طور کامل برنمیگرده. فقط ذره ای به زندگیم تزریق میشه. همون ذره کافیه. و به واسطه ی همون ذره از شادابی و حالت روحی جدیدم، دوباره به فکر نوشتن توی بلاگفا می افتم. پس بلاگفا واسم همون سنگریه که بعد از فرار از تخریب های گسترده بهش پناه میارم. چند سال پیشم همین بود. بلاگفا یه جور مدیتیشن وبلاگی واسم محسوب میشه. حتی الان که دارم مینویسم یواش یواش حس های خوب داره تزریق میشه. یاد جمله ی بوکوفسکی افتادم که گفت؛ چیزی مهم نیس، جز نوشتن خط بعدی

یادش بخیر

یادش بخیر که چند سال پیش وقتی دانشجو بودم، بلاگفا پاتوق و سوخت انگیزه م بود برای دوره های کتابخونی و آدمایی که توی کتابفروشی دیدم و تازه باهاشون آشنا شدم که البته هنوزم دوستیم باهاشون برقراره. ولی خب لذت آشنایی های اولیه همون چیزی که اسمشو میذارن (( اثر هاثورن)) . دانشجوییم یکی از دوران پر از افتخارمه. چیکار کردم توش؟ هیچی. و این هیچی بودن، این غیرفعال بودن ، این ناظر جهان بودن، از کنار ادما و وقایع گذشتن، پناهگاه داشتن، فقط و فقط همین بود. باور نکردنیه همین دوران که توش کار بخصوصی نکردم، بزرگ ترین کارهامو کردم.

کصشعر

شاید قرار باشه یه مدت کصشعرامو اینجا بنویسم. همیشه بلاگفا مشهوره به اینکه پناهگاه و مامنه. یه چیزی نقطه مقابل اینستاست، چون چشم زیادی برای دیدن وجود نداره، تا حدود زیادی رفتار آدما توش طبیعی تره. بیشتر به اون چیزی نزدیک میشن که منطبق بر خودشونه. واسه همین بیشتر داغون بودن خودشون و زندگیشون و دغدغه هاشون رو خالی میکنن اینجا‌ .

بعضی وبلاگ ها

وبلاگ خوانی هم خودش یه جور گشت و گذار و تفریح محسوب میشه. حتی بعضی وبلاگ ها هم منو سر سر شوق میاره و این خوبه.

پسیو بودن

باید تو یک حالت passive و بدون واکنش برم. حالتیه که تا حدودی انرژی ها رو ذخیره میکنه. واسه همین بعد از چند سال دوباره نوشتن توی بلاگفا رو انتخاب کردم. بدون ناظر بودن. بدون چشمداشت و بدون هیچ چشمی.

اراده

ای اراده ی من، ای خوار از تو هر نگون بختی، ای نیاز من ، مرا بگذار برای یک پیروزی بزرگ

چنین گفت زرتشت