(( جوانی شاد مجبور به کار کردن و پیری در انتظار مرگ)) 

 

این تکه ای از (( باباگوریو)) شاهکار بالزاک است. توصیف بسیار دقیق ۹۰ درصد مردم جوامعی از جمله جامعه ما. جوان هایی شاد و باطراوت که ناچار می شوند آنقدر برای آنکه زنده بمانند، بدوند ، نفسشان ببرد تا به فلان امتحان برسند ، فلان شغل بی ارزش را بدست آورند، از همه تحقیر ببینند و توهین بشنوند و دم بر نیاورند تا مبادا آن شغلی که ناچیز است اما تمام زندگی شان به موی آن بند است از دستشان نرود، تا مبادا نتوانند نانی که ارزشش ساعت به ساعت بالا می روند را بدست آورند( نان همیشه منظور نان نیست، ممکن است اندک پولی برای حداقل زنده ماندن و حداقل پوشیدن)

اما به چیز زنده اند این جوانان؟ به معجزه؟ نه . به فریبنده ترین و همیشگی ترین زمزمه ی  در گوش انسان ها : (( صبر کن، بعدا همه چیز بهتر می شود)) 

 

اما به امید روزهای بهتر، همین روزها هم که شکل انتظار به خودشان گرفته اند، از دست می رود و به پیری می رسند. آنگاه از خود می پرسند: چه شد؟ مگر همین دیروز نبود که جوان بودیم؟ چه کسی ما را جادو کرد؟ و آنگاه باید افسوس روزهای از دست رفته را بخورند و به انتظار مرگ بنشینند.

 

شاید تمام این توضیحات بیجا بود.چرا که عبارت بالزاک خود گویای همه چیز بود: 

(( جوانی شاد مجبور به کار کردن و پیری در انتظار مرگ))