شعر (( خیال پردازی شبانه)) از فردریش هولدرلین

 

 

 

 

در آستانه کلبه ی خود، دهقان در سایه نشسته است،

و آتش اجاقِ این قانع مرد، گرمایی می تابد.

ناقوس شبانه ی ده، میهمان نوازانه

به سلامِ یکی غریبِ رهنورد طنین بر می دارد.

 

یقین که اینک دریانوردان نیز به بندر بر می گردند.

و در شهرهای دور ، غلغله ی پر مشغله بازار،

شادمان فرو می خوابد، و در زیر درختان آرام،

دوستان و یاران به شام می نشینند.

 

ولی من به کجا رو بیاورم؟ روزِ عمرِ ساکنانِ این خاکدان،

به کار و مزد می گذرد، و این چرخه سختی و آسایش،

همه شادی بخش است، ولی خارِ درونِ سینه من،

این خار چرا هیچ سر خواب ندارد.

 

در طاقِ آسمانِ شبانه اینک بهاری شکفتن می گیرد،

شکفتنِ بی شماری گل سرخ. و جهانِ زرین،

فروغی آرام می تابد. آه ای ابرهای ارغوانی

بر پشته ی خود، مرا نیز به بالا ببرید، به بالا

 

تا باشد به لطف نور و نسیم، عشق و رنج در دل من فرو بخوابد.

اما فروغ شامگاهی، انگاری که برآشفته از این خواهش پوچ،

پرواز می گیرد و تاریکی در می رسد.

و من چون همیشه در زیر آسمان تنهایم.

 

پس، فرود آی، ای خواب گوارا!

این دل آرزوها دارد، با این همه، ای جوانی!

ای بی قرارِ رویاپرور، آتش تو در فرجام سرد می شود،

و پیری، یقین که صلح آمیز و شاداب است.

 

(ترجمه: محمود حدادی)

 

 

 

 

در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود. کلمه، خدا بود.

 

 

(صفحه ای را باز می کند . شروع می کند.)

نگاشته اش این چنین است: (( در آغاز کلمه بود))

همین جا مکثی و دریغی باید،

چه کسی یارای بیش از اینم دارد؟

که توانم نیست حتی (( کلمه)) را به روشنی ارزیابم.

پس زنهار که باید واژه ای دیگر بجویم،

و جانم را با فروغی الهی از نو فروزان سازم.

پس نگاشته اش چنین باشد: (( در آغاز فکر بود))

به این سطر نخستین نیک بیاندیش،

خامه ات مبادا خبط نگارد.

آیا اندیشه است آنچه عالم را آفریده و پرداخته است؟

پس می بایست اینگونه باشد: (( در آغاز نیرو بود))

با این حال، ضمن اینکه به تحریرش می آرم،

غریوی مهیبم می زند که بر این معنی نیز پایدار نمانم.

روح القدس یاری ام می سازد، تدبیرش را نیک می یابم.

و با خاطری آسوده می نگارم: (( در آغاز عمل بود!))

 

از کتاب فاوست-صفحه 91- ترجمه سعید جوزی

------------------------------------------------------------------

می دانیم که جمله ی (( در آغاز کلمه بود، کلمه نزد خدا بود. کلمه، خدا بود.)) جمله آغازین و مشهور انجیل است. مقصود از ((کلمه)) چه در انجیل و چه در قرآن ، مستقیما برای عیسی مسیح بکار برده شده است. این جمله قدرت خدا را به تصویر می کشد که تنها با گفتن کلمه ای باعث باردار کردنِ مریم مقدس می شود. یعنی کلمات در نزد خداوند مستقیما به عمل تبدیل می شوند. چه بسا که کل نظام آفرینش، تنها توسط یک ((کلمه)) از خداوند به وجود آمده باشد.

دکتر فاوست که عمری را در راه مطالعه و تئوری ِ محض صرف کرده، خود را مسرور نمی بیند. انگار دو روح در بدن او وجود دارند: روحی که خواستار زمین است و روح دیگر که مشتاق است به آسمان ها بپیوندد. فاوست از اینکه تنها آگاهیش بالاتر رفته و این آگاهی اصلا تبدیل به هیچ عملی از سوی او نشده، به ستوه آمده است. آیا شیمی و فیزیک و فلسفه و ادبیات توانسته اند او را سوار ابر ها و سپس بدرقه ی خورشیدی کنند که در حال غروب است؟ نه. او از این محدودیت ها و تئوری ها به ستوه آمده، خداوند در او روحی از خودش دمیده، پس چرا او نمی تواند مثل خدا باشد؟ چرا نمی تواند دست به عمل بزند ؟

فاوست از انجیل مدد می گیرد. انجیل را باز می کند و با اولین جمله مواجه می شود:

(( در ابتدا کلمه بود، کلمه خدا بود)) اما می داند کلمات برای خلق کردن محدود هستند. پس کلمه نمی تواند خدا باشد. در نتیجه در برابر لغتِ Logos اندیشه را قرار می دهد. و می گوید: (( در ابتدا اندیشه بود))

اما کمی بعد باز هم به این فکر می رسد که اندیشه هم محدود است و نمی توان با قدرت اندیشه ، حتی یک شی را حرکت داد. چه برسد به اینکه بتوان چیزی را خلق کرد.

کمی بیشتر فکر می کند  و واژه ی دیگری می یابد و سپس می گوید: (( در ابتدا نیرو بود)). اما نه، نیرو محدودیت های خاص خود را دارد.

 

تا اینکه در نهایت از روح القدس( مسیح) یاری می جوید. یعنی کسی که تجسم عینی خداوند است. و در نهایت می نویسد: (( در ابتدا عمل بود))

 

بله ، گوته که در عصر روشنگری زندگی می کرد با این سفرِ از کلمه تا اندیشه و بعد از اندیشه تا نیرو و بعد از نیرو تا عمل، ما را به عمل سوق می دهد. تنها عمل است که می تواند چیزی شبیه خلقت خدایان ، بیافریند.

چیز های زیادی در این مورد هست که به ذهنم می رسد. اولا به این سیر تدریجی دقت کنید. ابتدا کلمه است ، کلمات باعت تفکر و اندیشه می شوند. تفکر باعث ایجاد نیرویی در ما می شود و نیرو باعث حرکت می شود. باعث می شود که ما دست به عمل بزنیم.

اما اگر جامعه خودمان ایران را در نظر بگیریم، ما انسان هایی هستیم که ابتدا عمل می کنیم و بعد می اندیشیم و تمام بدبختی ما در همین است.

تقریبا همه ما در سطح همان کلمات باقی می مانیم. فقط حرف میزنیم و گاهی اوقات اگر کمی کتاب خوانده باشیم در بحث هایمان، زوزه می کشیم و به جان یکدیگر می پریم . زوزه ای بی حاصل.

اگر هم کلماتمان، به اندیشه مبدل شود، به ندرت می شود انسانی را در نظر گرفت که پله های بعدی را طی کند. یعنی نیرو و در نهایت عمل.

بنابراین هرچقدر از کلمات جدا شویم به سمت عمل حرکت کنیم، جمعیت انسان ها کم تر و کمتر می شود. گویی که در هر تبدیل، فیلترهای قدرتمندی کار گذاشته اند و هرکسی نمی تواند به مرحله نهایی برسد.

چیز دیگری که می شود نتیجه گرفت ( که صد البته دردناک تر هم هست) خیلی از ما انسان ها، حتی به مرحله (( کلمه)) هم نمیرسیم. بنابراین کلماتی که به ما تحمیل می شود ،مجبوریم بپذیریم ( واژه هایی که روزانه صدبار در گوش ما تبلیغ می شوند و خود را فریاد می زنند) و بر اساس آن کلمات فکر کنیم. در کتاب 1984 شاهکار جورج اورول، ناظر کبیر ، شخص اول حکومتِ دنیای 1984 سعی می کرد زبان جدیدی به مردم اموزش دهد که آن زبان جدید، در واقع کلمات کمتری نسبت به زبان اصلی مردم داشت. بیشتر واژه ها را زائد دانسته و حذف کرده بودند. بنابراین چون کلمه را از انسان ها می گرفتند، اندیشه را محدود می کردند. در نتیجه چون اندیشه ای برای نیرو گرفتن نبود، پس عملی هم نبود. از این طریق انسان های بی عمل که البته هیچ خطری هم ندارند، روز به روز به شمارشان افزوده می شد. 

 

نتیجه های دیگری هم می توان از این قسمتِ شاهکار گوته گرفت. که نیاز به تاملات بیشتری دارد. شاید باید بیش از این ننویسم و جای بیشتری برای این تامل کردن باز کنم.

در نهایت بهتر است با جمله ای از کتاب فاوست که در همین مورد است تمام کنم:

((انسانی که می اندیشد، عینیت می بخشد، واژهای آرمانیش را.))

 

دیدار ناپلئون و گوته نوشته ی یوهان وافگانگ فون گوته

این دیدار که به قلم خود گوته به رشته تحریر در آمده است در مجله وکالت در سال 1383 با ترجمه جهانبخش ناصر چاپ شده است. در ترجمه این مقاله از بعضی واژه های سنگین و غیرعامیانه به کار رفته است که تا حدودی ترجمه را دشوار می کرد.بنابراین سعی کردم در مواجه با این واژه ها، برابر واژه ای امروزی تر و عامیانه تر قرار دهم.

 

 

ملاقات گوته و ناپلئون در ارفورت

 

 

مقدمه:

گوته به سال 1808 میلادی در شهر (( ارفورت)) آلمان با ناپلئون ملاقات کرد. گزارش های بسیاری از این ملاقات نوشته شده است. اما مطلبی که خود گوته نوشته است نسبت به گزارش های دیگران مختصر است. فرق میان سخن  گوته با مطالب دیگران این است که آن گزارش ها تقریبا از یادها رفته است و کلام مختصر گوته همچنان انیس خاطر اهل نظر باقی مانده است.

 

دیدار این دو مرد در وقتی واقع شد که ناپلئون قدرت اول جهان بشمار می رفت و ارتش پروس را در کمتر از یک ماه در هم شکسته بود. و گوته، شاعر و سخنرانی بود که شهرت او به خارج از مرزهای آلمان رسیده بود.

عنوان اصلی مطلب ، ( Die Unterredung mit Napelon) - گفتگو با ناپلئون- بوده است.

 

به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

فاوست، هنر ، دین

مفیستوفلس فاوست را در اتاق مطالعه اش ملاقات می کند.

 

 

 

مقاله ای که در ادامه مطلب می آید ، نوشته ی ((کنت کرنس)) با ترجمه ی علی گلستانه است که در مجله فرم و نقد چاپ شده است. چون امکان آوردن تمام مقاله را در اینجا نداشتم، سعی کردم بهترین و مهم ترین پاراگراف ها را انتخاب کنم. در این مقاله تقابل تاریکی و روشنایی ، ماده و ذهن، محدودیت با نامحدودیت ها شرح داده می شود.

 

به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

پیش نمایش دوم از فاوست

 

 

 

این پیش نمایش، در ملکوت آسمان ها، یعنی جایی که فرشتگان مقرب خداوندی حضور دارند، به نمایش در می آید. داستان فاوست در شب عید پاک یا رستاخیز مسیح صورت می گیرد. در این شب خداوند بر فرشتگان ظاهر می شود و فرشتگان وظایفِ الهی شان را به او گزارش می کنند. مثلا اینکه همه چیز تحت نظم و شکوه خود درست همانند روز اول است. اینکه زمین گرد خودش می چرخد و چهره ی زیبا و بهشتی اش را به چهره ی هراسناکش می دهد( گذر شب و روز) ، اینکه خداوند پیک های خود را که همان چهار فصل است به سوی زمین می فرستد و با ملایمت رنگ روزها را عوض می کند. و اینکه خورشید به روال همیشگیش در مسیر تعیین شده خودش در حال عبور است. سه فرشته ای که با خدا صحبت می کنند به ترتیب رافائل ( فرشته شکوفا کردن استعداد و خلاقیت- همینطور فرشته مرگ است، همان عزراییل) ، گابریل( فرشته رحم و شفقت و عشق و دوستی- همان جبرئیل)، میکائیل ( فرشته دوزخ- همانی که به فرمان خدا شیطان را از آسمان ها به زمین تبعید کرد) هستند. آن شب چون شب استثنایی محسوب می شود، از قضا مفیستوفلس( روح خبیث- تجسم شیطان) نیز می تواند با خداوند صحبت کند. هرچه که فرشتگان مقرب از نظم و زیبایی های آفرینش خداوندی دم می زند، شیطان از زمین گلایه دارد.

او در حضور خداوند جمله بسیار مهمی را بیان می کند که قابل تامل است:

(( پوزشم را پذیرا باش از اینکه چنین بی پیرایه با تو سخن می گویم/ از خورشید و افلاک چیزی برای گفتن ندارم/اما مردم را می بینم که سراسر در رنج و عذابند/خدای کوچک زمین، همچنان بر همان سرشت قدیم است، که از روز نخست بوده است/ زندگیشان بهتر می بود اگرپرتویی از فروغ الهی ات بر وی نمی تاباندی ، نامش را عقل نهاده، و چنان به کارش می برد که از هر حیوانی حیوان تر باشد./ دلم می سوزد برایشان وقتی می بینمشان، در روزهای فلاکتبار، غوطه ور، و حتی شرم دارم که آزارشان دهم با این وضع اسفناک))

 

خداوند که این سخنان را از شیطان می شود ، از فاوست به عنوان بنده ای که می توان به آن افتخار ورزید نام می برد. درست همانند زمانی که شیطان نزد خدا رفت و خداوند برای رد حرف های شیطان، نام ایوب را به زمان آورد و شیطان در پاسخ به او گفت که علت بندگیِ و فرمانبری ایوب از تو به دلیل نعمت هایی است که بدو دادی. آن نعمت ها را پس بگیر و بعد ایوب را ببین که چگونه در صف مشرکان قرار می گیرد.

شیطان که تمام بدبختی های انسان را از عقل او می داند، فاوست را کسی می داند که چون در نهایت عقل قرار گرفته( هم طبابت می کند و ستاره شناس است) او را از همه گمراه تر می داند چرا که این عقل مایه خوشبختی اش نشده و ذهن همواره تشنه ی او برای تسلط بر تمام علوم، به دنبال لذت می گردد.شیطان می تواند از همین راه فاوست را منحرف کند و او را غرق در لذت های مادی کند و بدین صورت او را در صف پیروان  خویش بکشاند. او اجازه ی گمراه کردنِ فاوست را از خداوند می گیرد. همینجا نشان میدهد که گوته به نیروی شر به صورت مستقل و جدا از اراده خداوندی اعتقاد ندارد. خداوند از پیشنهاد او استقبال می کند و چنین می گوید:

(( مادامی که روی زمین زندگی کند، وسوسه اش ممنوع نخواهد بود/ تا وقتی کسی راه برود، گمراه نیز می تواند شد/انسان نیز ، فعالیتش همواره رو به سستی می رود، و می خواهد که همیشه در تنبلی بیاساید./ بهتر است که موجودی بی آرام و قرار، کنارش بوده و به حرکتش در آورد))

بنابر نوشته های گوته و بسیاری از اندیشمندان دیگر مثل شیللر و شکسپیر و داستایفسکی وجود نیرویی به عنوان شر برای تکامل بشر الزامی است. چرا که انسان در تضاد با بدی است که نیکی را بازشناخته و به سوی عروج رهسپار می گردد. در غیر این صورت با افولی ابدی درگیر شده و در سستی فرو می ماند.

جامعه دلقک پسند( بررسی پیش نمایش فاوست)

 

 

نمی شود در جامعه ایران زندگی کرد و هر روز جنجالی پرحاشیه از به اصطلاح هنرمندنماها ندید. مثلا فلان سوپر استار( یا تازگی ها مد شده: سلبریتی) برای افتتاح و تبلیغ فلان برند ( که اغلب هم خودش یکی از سرمایه گذاران آن برند است) به فلان مجتمع لوکس می آید. مردم زیادی از صبح علی الطلوع در آن نقطه جمع می شوند ، به احتمال زیاد گوشی هایشان هم حسابی شارژ شده ( همچون اسلحه ای که خشابش را پر می کنند) و آماده اند هر لحظه آقای سوپر استار سر برسد. آقای سوپراستار که قرار است سر ساعت مشخصی به آنجا بیاید، نمی آید. دو ساعت می گذرد، در این فرصت گزارشگری از شبکه ای خصوصی که توسط همان سوپراستار حمایت می شود، در بین آن مردم شوریده، آن طرفدارانِ دو آتیشه ظاهر می شود و از احساسشان نسبت به آقای سوپراستار می پرسد. همه با اینکه یکبار از نزدیک هم آقای سوپراستار را ندیده اند، از خصوصی ترین ویژگی های شخصیتی او حرف می زنند. اینکه بسیار دل مهربانی دارد . تابحال روح و روانش رنگ دروغ و آلودگی را به خود ندیده و قطعا در زندگی از خود گذشتگی های فراوان به خرج داده است. افتخاری برای ایران است و حتی در عرصه های جهانی می توان او را با نمونه های خارجی اش مقایسه کرد. خلاصه ، آنقدر از درونی ترین ویژگی های شخصیتی این آقا یا خانم سوپراستار خبر دارند، که از خودشان خبر ندارند. انتظار ها به سر می رسد. اقا یا خانم سوپر استار بعد از دوساعت تاخیر( قطعا آنقدر سرش شلوغ بوده که فرصت خاراندن سر مبارک خود را نداشته) از ماشین چند میلیاردی اش پیاده می شود، ناگهان سکوت و همهمه های درهم و برهم جایش را  با صداهای داد و فریاد ( اقایِ... اقایِ... فقط یک لحظه، تروخدا فقط یک لحظه... من عاشقتونم.. ) و چیک چیک بارانِ عکس گرفتن ها، می دهد. آقای سوپراستار که توسط چهار گارد امنیتی محافظت می شود با لبخندی بر لب که نشان از سپاس گزاریِ ساختگیِ و تصنعی او از جمع دارد، از میان آنان می گذرد. خدای من باور نکردنی است! آقای سوپر استار از کنار ما گذشت. این حادثه، که چیزی از معجزه الهی کم ندارد، بسیاری را به ریختن اشک شوق می اندازد. سر از پا نمی شناسند همانطور که انسانی به طور ناگهانی ره صد ساله را یک شبه می رود. بند بند وجودشان از شوق پر می کشد. چیزی، قدرتی پنهانی، دلهایشان را جنب و جوش می اندازد. این حال خوبشان، این ضیافت خداوندی را تنها مدیون این شخصیت مشهور، این سوپراستارِ همواره حاضر در تمامیِ لحظات زندگی هستند. حالا دیگر موضوع مهمی برای تعریف کردن، پز دادن و اینستاگرام گذاشتن دارند.

آیا این تصاویر برایتان آشنا نیست؟ قبل از اینکه این بحث را ادامه دهم باید کمی از آن دور شوم و به بررسی پیش نمایشی از نمایشنامه فاوست اثر گوته بپردازم که ارتباط زیادی با گفته های آغازین دارد.

 

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

یوهان ولفگانگ فون گوته

یوهان ولفگانگ فون گوته

 

 

 

 

یوهان ولفگانگ فون گوته ( Johann Wolfgang von Goethe) شاعر، ادیب ، پژوهشگر، فیلسوف و سیاست مدار آلمانی است. وی در روز 28 آگوست 1749 در فرانکفورت و در خانواده ای اشرافی چشم به جهان گشود. پدر گوته، به همراه آموزگاران خصوصی، پایه های تمام علوم رایج آن زمان را به وی آموخت و آنچه در آن بین توسط پدرش پافشاری شد آموختن زبان های بسیار از جمله لاتین، یونانی، فرانسه، ایتالیایی، انگلیسی و عبری بود که گوته با استعداد فراوان و البته پشتکار بی نظیر خود با علاقه به فراگیری آن ها پرداخت. خود گوته بعد ها آموزش هایی نیز در زمینه رقص، شمشیربازی و دریانوردی دید. پدر گوته آرزو داشت که فرزندانش به جایگاهی که خود وی دست نیافته بود برسند. اشتیاق فراوان وی برای گوته این بود که حقوقدان متبحری شود. بنابر این وی را تشویق کرد که در سن 16 سالگی در رشته حقوق ثبت نام کند اما روح لطیف و حساس گوته هنر و ادبیات را ترجیح می داد. بنابر این از سال 1765 تا 1768 که در شهر لایپتزیگ به تحصیل مشغول بود به سرودن اشعار بسیاری پرداخت که البته عشق نوجوانانه وی به گرتچن در آن بی تاثیر نبود.

 

بقیه ادامه مطلب

 

 

ادامه نوشته

نقد ِ (( ویکفیلد))

 

 

طبیعت همه چیز را به سوی تعادل می کشاند. شاید با تعادل بقای ما بیشتر تضمین می شود . این مسئله بیشتر اوقات به نفع ماست. مثلا اگر دردی احساس می کنم، هرچه زمان می گذرد، از شدت درد کاسته می شود.

اما گاهی هم پیش می آید که قضیه طورِ دیگری می چرخد. ما وقتی کودک هستیم، از کوچک ترین چیزها، شگفت زده می شویم. شور بیشتری برای آب بازی کردن، پریدن، دویدن و به طور کلی زندگی کردن داریم. اما رفته رفته این شور خالی می شود و از عادت پر می شود چون می دانیم که شور چیزی است که تعادل ندارد در نتیجه طبیعت دست به اقدام می زند و شورها را از ما می گیرد.

اما وقتی بزرگ می شویم، لحظاتی پیش می آید که باز هم همان شور و حال بچگی زنده می شود. تک تک عناصرِ این دنیا لبخندش را به ما نشان می دهد و جهان برایمان معنا پیدا می کند، درست همانند بچگی هایمان. و این لحظات وقتی است که ما عاشق می شویم.

ما برای بدست آوردن کسی که دوستش داریم تلاش می کنیم. اگر در این راه رقیبی هم داشته باشیم، عشق در ما بیشتر زبانه می کشد و تلاش ما رنگِ غلبه بر رقیب و بدست آوردن معشوقمان به هر ترتیب پیدا می کند. بیایید فرض کنیم که  در این راه موفق  شویم و معشوق برایمان آغوش باز  کند. رقیب را شکست داده ایم. حال یا با فریب و نیرنگ و یا نه، با نشان دادن قابلیت ها و مهارت های اخلاقی یا جسمی. تبریک می گویم!

اما روزها، ماه ها و شاید سال ها که می گذرد، رفته رفته عشق شور می بازد. و ما با یاد آوریِ روزهایی که تلاشی بی وقفه برای بدست آوردن معشوقمان می کردیم، شگفت زده می شویم.آیا این ما بودیم؟ پس آن همه شور و هیجان کجا رفت؟ و چون مقصری نمی یابیم، ناچارا یا خود را به ضعف اخلاقی متهم می کنیم یا طرفِ مقابلمان را که به خوبی نتوانسته نیازهای ما را ارضا کند. بله ، عشق درونمان ناپدید می شود طوری که انگار اصلا وجود نداشته است. و با مقایسه کردن زندگی اکنونمان با زندگی گذشته که شور و هیجان داشتیم و جهانمان معنایی یافته بود، کاری نمی توانیم کنیم جز اینکه رنج بکشیم و خود را پیر و آشفته و دچارِ روزمرگی های محض ببینیم. درست همینجاست که آن خصوصیتِ میل به تعادل که در طبیعت وجود دارد و در بالا گفتیم، بی رحمانه خود را نشان می دهد. عشقمان را می گیرد و باز هم ما را در چرخه عادت به زنجیر می کشد. 

 

این مقدمه از آن جهت گفته شد، که ویکفیلد را بهتر درک کنیم. حال برسیم به خودِ داستان.

 

 

 

ویکفیلد داستانی کوتاه از ناتانیل هاثورن است. دومین داستانی است که از او مطالعه کردم و شدید تر از داستان قبل( که در پست قبل وجود دارد) با تنهاییِ انسان گره خورده است.

 

به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

نقدِ (( گودمن براون جوان))

 

 

ناتانیل هاثورن انسانی شدیدا منزوی و تنها بود. او در نامه ای لانگ فلو ، دوستش، در سال 1837 چنین می گوید:

(( با جادویی یا چیزی- زیرا نمی توانم هیچ دلیل و علت منطقی پیدا کنم- از شاهراه زندگی جدا شده ام و بازگشت را ناشدنی می یابم... از جامعه بریده ام و با این حال ابدا قصد آن را نداشته ام و حتی در خواب هم ندیده ام که چگونه زندگی ای را می خواهم در پیش گیرم. خود را به بند کشیده ام و در سیاهچال افکنده ام و اکنون کلید را نمی یابم تا خود را برهانم... هیچ سرنوشتی در این جهان بدتر از سهم نداشتن از غمها و شادیهای آن نیست. ده سال است که زندگی نکرده ام، تنها خوابِ زندگی را دیده ام.))

 

بدین ترتیب همواره تنهایی به طرز اعجاب انگیزی با تار و پود داستان هایش در آمیخته و اساس آن شده است.

تاکنون دو داستان از او مطالعه کردم. حتی اگر کسی هم از زندگیِ این نویسنده باخبر نباشد، اگر کمی با دقت بیشتری آثارش را مطالعه کند، این انزوای ناخواسته را می تواند در آنها ببیند. انزوایی که با ذات انسان عجین شده و فرار از آن ممکن نیست. چگونه می توان از خود فرار کرد؟

با این همه از این مقدمات که بگذریم، گودمن براون جوان داستان کوتاهی است که شاید با خواندنش آن را متوسط در یابید. اما هرچه که بیشتر زمان می گذرد این داستان در ذهنتان برجسته تر می شود ( حداقل که برای من اینطور بود!)

شبی گودمن براون از همسرش که ایمان نام دارد( دقت کنید که این نام بی جهت نیست. ایمان همچون همسر همنشین و همدم انسان است) ، برای ماموریتی شبانه از او خداحافظی می کند. همسرش نگران است و خواهش می کند که همین امشب ، از او جدا نشود اما گودمن براون قول می دهد که این تنها شب و آخرین شب باشد که او را رها می کند. بنابر این، در این شب گودمن براون جوان، عازم سفری می شود که در آن ایمان راه ندارد و به مغاکی تاریک می ماند. ماموریت او ارتکاب گناه است. گودمن براون می داند که بر روی پرتگاه راه می رود اما به ایمانِ خود متکی است و بدون ترس قدم در راهِ این آزمایش می گذارد.

به جنگلی تاریک وارد می شود که یاد آورِ جنگلِ دانته است. با مردی مسن که عصایی در دست دارد و در آن دل شب، عصایش همچون ماری سیاه است همراه می شود. او شیطان است و یادآورِ شیطانی است در رمان مرشد و مارگاریتا . شیطانی افشاگر که می خواهد حقیقت زندگی را به او نشان دهد. اما گودمن براون تا چه حد تابِ تحمل دیدنِ این حقیقت را دارد؟ تا چه حد می تواند ایمانش را در دل زنده نگه دارد؟ مخصوصا در این موقع که زمین و آسمان بازیگرانِ نمایشی شده اند که شیطان راه اندخته است. گودمن من براون به کشیش محلشان می اندیشد. کسی که او را مظهر عفاف می داند . او به زنی پاکدامن که در محل دینی تدریس می کند می اندیشد . او به پدر و پدربزرگِ پاک سرشت خود می اندیشد و از این طریق می خواهد افسونِ شیطان نشود. اما شیطان دقیقا از همین نقاط به او ضربه می زند. شیطان به او می گوید: (( گودمن براون! هیچکس به خوبی من با خانواده ات آشنا نبوده، این را جدی می گویم. من به پدربزرگت، کلانتر بخش هنگامی که در کوچه های سیلم به آن سختی زنی کویکر مذهب را زیر شلاق گرفته بود یاری رساندم. و من بودم که شاخه کاجی را، که در اجاق خانه ام افروخته بودم، برای پدرت آوردم تا، در جنگ شاه فیلیپ، یک روستای سرخپوستی را به آتش بکشد. همینطور خادمان کلیساهای بسیاری با من شراب مقدس نوشیده اند، اعضای انجمن شهرهای گوناگون مرا به ریاست خود برگزیده اند، و اکثریتِ هیئتِ قانونگذاران ایالتی پشتیبانِ منافع من اند. ))

اما گودمن براون باز هم تکیه گاه هایی برای ایمان خود پیدا می کرد و سعی می کرد به آنان چنگ بزند و از این طریق از شنیدن حقیقت نجات یابد. به آسمان نگریست . هنوز طاقی آبی رنگ و ستارگانی چشم نواز را می توانست ببیند. با صدای بلند فریاد زد: (( من با داشتن بهشت در آن بالا و ایمان در این پایین، محکم در برابر شیطان می ایستم.))

اما افسوس. آسمان هم با همه زیبایی بی همتایش، تغییر یافت و ابری شیطانی و دژخیم گون بر آن سایه انداخت. همه چیز در آن شب رنگی از تمسخر به خودش گرفته بود و به ایمان او که دیگر پایه ای نداشت حمله ور شد. گودمن براون در آن جنگل تصویر تمام کسانی را دید که روزی میپنداشت از پاکان و عفیفان خداوند هستند و اینک میدید که یک عمر فریب خورده است و حقیقت چیز دیگری بوده است. حال که شیطان توانست این را به او نشان دهد، ناگهان گودمن براون حتی به ایمان خود شک کرد. آیا ایمان او هم راستین بود؟ ایمان او به چه کسی بود؟ به خدایی که شاید وجود ندشاته باشد؟ به مسیحی که شاید برای جلب نظر به بالای صلیب رفت؟ شیطان تا کجا را می خواست به او نشان دهد؟ بله. در نهایت گودمن براون همین که به ایمانش شک کرد، آن را همچون کبوتری که در سینه داشت آزاد کرد و به آسمان ها فرستاد. او به حالِ نفرین شده خود اشک می ریخت.

شیطان توانسته بود چهره ی حقیقی انسان های دیگر را به او نمایان کند یا به عبارتی عشق به انسان ها را از او بگیرد.

او به گودمن براون در حالی که به آن انسان های گناه کار و بیگناه که دیگر هیچ فرقی با هم نداشتند اشاره می کرد، گفت:

  (( این ها کسانی هستند که از روزگار جوانی محترم می پنداشتید. آنان را از خود مقدس تر می دانستید و از گناهان خود در مقایسه با زندگی توام با پرهیزگاری و مناجات آنان، شرمسار بودید. اما می بینید که اکنون همه در مجمع پرستش من حضور دارند. امشب این فرصت را می یابید تا اعمال پنهانی انان را ببینید: چگونه ریش سفیدان کلیسا کلمات شهوت انگیزی در گوش پیشخدمت های جوان خانه ی خود زمزمه کرده اند، چه زنانی در آرزوی پوشیدن جامه ی سیاهِ بیوه ساری، هنگام خواب شربتی به شوهران خود خورانده اند و آنان را در آغوش خود به خوابِ ابدی سپرده اند. چگونه جوانان نابالغ در رسیدن به میراث پدران خود شتاب کرده اند، و چگونه پیشخدمت های زیبا گورهای کوچکی در باغچه خانه ی خود کنده اند و مرا، به عنوان تنها میهمان، به تدفین نوزادی دعوت کرده اند.شما با آن اشتیاقِ قلب های بشریِ خود نسبت به گناه همه جا را جستجو کنید، کلیساها، اتاق های خواب، خیابان ها، مزرعه ها، جنگل ها، و هرجای دیگری که جنایت در آن روی داده، آن گاه از دیدن این که تمامی زمین یک لکه گناه، یک نقطه خون عظیم و چیزی بالاتر از آن است به وجد خواهید آمد. بر شماست در هر آغوشی راز گناه را بکاوید، راز این سرچشمه ی هنرهای شرارت آمیز و این گنجینه ی تمامی ناپذیرِ انگیزه های پلید را که میدان عملی فراتر از قدرت انسان و حتی فراتر از تمامی قدرت من دارد. ))

 

شیطان  در این داستان ما را با حقیقتی تلخ رو به رو می کند . اینکه در لایه های عمیق و ژرف روان انسان، میلی نهفته است که علاقه به شرارت دارد.

((بنگرید فرزندان من، شما با تکیه بر قلب های یکدیگر هنوز به این امید دل خوش کرده بودید که فضیلت یکسره خواب و خیال نیست. اما اکنون از خواب غفلت بیدار شده اید. سرشت انسان را با شر آکنده اند. شر مایه خوشبختی شماست))

 

مواجه شدن با حقیقت در برابر ایمان قرار می گیرد و ایمان در نهایت تسلیمِ حقیقت می شود. گودمن براون جوان از فردای آن روز، از تمام کشیشان و پرهیزگاران و خانواده ی خود فراری می شود و تا پایان زندگی انزوا را در پیش می گیرد.

باید تسلیم پیش بینی شیطان شویم روزی که در برابر انسان سر فرود نیاورد چرا که به او امید نداشت و او را فاسق و جنایتکار می پنداشت. شاید ما از شیطان بیش از هرچیز دیگر بیزار باشیم. اما این تنفر ما از او، به این برمیگردد که نمیخواهیم قبول کنیم که ما انسان ها، تا حدود زیادی کارهایمان به گناه اغشته است. حتی پرهیزکارانه ترین کارهایمان را برای ارضای خودنمایی انجام میدهیم. و این حقیقتی است.

 

گودمن براون تنها زمانی به حقیقت رسید که ایمان را ترک کرد و زمانی به حقیقت دست یافت که دیگر ایمانی نداشت. ایمان و حقیقت جمع شدنی نیست، چرا که ایمان، آن واقعیتی که دوست داریم را به ما نشان می دهد . مثلا گودمن براون به پدرش ایمان داشت. به کشیش محل ایمان داشت و همینطور کسان دیگر. اما وقتی حقیقت ماجرا را فهمید( حقیقتی که از تصور او فاصله داشت) ایمانش را از دست داد.

نکته دیگری هم که می شود از این داستان دریافت این است که حقیقت را باید در سایه ها جست، آن هم در جنگلی تاریک که هرکسی توانِ رو به رو شدن با آن را ندارد.

 

 

ناتانیل هاثورن ( 1804-1864)

 

پدرِ ناتانیل هاثورن، که او نیز ناتانیل هاثورن نام داشت، هنگامی که فرزندش تنها چهارساله بود در دریا مفقود الاثر شد. مادر ناتانیل پس از این رویداد زندگی گوشه گیرانه ای در پیش گرفت که تا پایان عمر ادامه داشت.

ناتانیل هاثورن در بیست سالگی، پس از پایان دوران دانشگاه، به نوستن روی آورد. هفت داستان سرزمین بومی من نخستین مجموعه داستان اوست. ناتانیل این مجموعه را پس از آنکه هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نشد به آتش کشید. ناتانیل هائورن، پس از آن،  رمان فانشاو را نوشت که در 1828 به هزینه خود و با نام مستعار به چاپ رسید. این کتاب نیز توجه کسی را جلب نکرد و بنابراین هاثورن نسخه های باقی مانده را سوزاند.

 

هاثورن بی اندازه کمرو و مغرور بود و از ترس اینکه جامعه او را نپذیرد میان مردم آفتابی نمی شد. با گذشت سال ها هرچه لباس هایش ژنده تر و رفتارش منضبط تر می شد، بر ترس او افزوده می گشت. در مقدمه تصویر برف نوشته است: (( من چون انسانی افسون شده بر حاشیه زندگی می نشستم و رفته رفته پیرامونم را بوته زار فرا می گرفت، بوته ها پیوسته نهال و نهال ها درخت می شد تا این که دیگر در میان اعماقِ پیچاپیچِ وجودِ محوِ من راه خروجی به چشم نمی خورد.))

 

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

نقاشی (( ملاقات زن و شوهر با تازه وارد))

 

 

((ارنست لودویگ کیرشنر)) نقاشِ قرن 19 و 20 آلمان و از بنیانگذاران گروه بروکه ( هیجان نمایی) بود که نقش مهمی در گسترش امپرسیونیسم داشت. و آثارش از سوی نازی ها، هنر فاسد قلمداد می شد و هدف آن نفی آثار هنرمندان یهودی بود.

این نقاشی به سال 1922 برمی گردد.

این نقاشی  با نقاشیِ پست قبل که اثری از ورمیر بود، تفاوت بسیاری دارد. مهم ترین تفاوتش این است که این نقاشی حالت فردی تری به خودش گرفته است و بیانگر احساساتِ هنرمند است. مثلا راه پله را نگاه کنید. شیب زیادی دارد و بیشتر شبیه پرتگاه است. یا پنجره را ببینید. چنان دور به نظر می رسد که به اتاق حسی از دخمه را می دهد. 

مرد روی کاناپه لم داده و پیپ می کشد.همسرش به استقبالِ تازه وارد رفته و خیره به هم هستند. این نگاهِ خیره البته کمی من را می ترساند. گویی که این دو نفر از قبل با یکدیگر آشنا هستند و در صدد نقشه ای برای خیانت به شوهر بر آمده اند. شوهر در حال پیپ کشیدن به چه فکر می کند؟ آیا از موضوع باخبر است و کنجکاوی نشان نمیدهد یا اینکه هیچ چیز نمیداند. آیا فرشِ روی زمین که راه راه است، گسستِ رابطه ی بین این دو را نشان می دهد؟

چهره ی تازه وارد، بنفش است. یا سایه است . البته سایه ای که از نگاه نقاش تعریف می شود یا اینکه نه، تازه وارد ماسکی بر چهره دارد که با آن باطن و هدف خویش را بپوشاند. نگاهِ زن به او آرام و کمی مرموز است. مثل حالت کسی است که چیزی می داند اما سعی می کند نشان ندهد.

عناصر دیگری هم در نقاشی هست که فعلا مفهوم خود را از چشم من پنهان می دارند. مثلا راه پله ی دیگری هست که به طبقه بالا می رود.

یا تصاویر شتر های کوهان دار. البته میتوان مفاهیم زیادی را از آن بیرون کشید. اینکه چرا شتر کوهان دار؟ کار کوهان ذخیره کردن است. آیا این نشان می دهد که شوهر آدمی حریص و طمع کار است که فقط به فکر ذخیره کردن ثروت است؟ و حالا این زن و تازه وارد، به فکر نقشه ای هستند که ثروت شوهر را بالا بکشند؟

راه پله ی بالایی نشان از بالا رفتن دارد. آیا تازه وارد به فکرِ صعود بیشتر است؟

 

لینک دانلود عکس:

http://s3.picofile.com/file/8370573476/The_Visit_Couple_and_Newcomer.JPG

چشم انداز دلفت

 

نقاشیِ (( چشم اندازِ دلفت)) اثری است از یوهانس ورمیر، نقاش دوره باروک که در قرن 17 با استفاده از رنگ روغن کشیده شده است. در آن زمان به تصویر کشیدن منظره ی شهر مرسوم نبود.

ورمیر نقاشِ مورد علاقه ی مارسل پروست بود. پروست این نقاشی را بزرگ ترین نقاشی جهان می داند و در کتاب جستجوی زمان از دست رفته ستایش فراوانی از این اثر می کند. و در مورد این اثر می نویسد:

(( بعد از آنکه چشم انداز دلفت را در موزه لاهه دیدم، دیگر اطمینان دارم که این زیباترین تابلو دنیاست. در طرف خانه سوان، به هر ترتیبی بود سوان را در حال پژوهشی درباره ورمیر نشان دادم.))

این تابلو در موزه مائریتشویس در شهر لاهه ی هلند نگهداری می شود.

 

حالا از این اطلاعات بگذریم به دیدن تابلو برسیم و حتی اگر می توانیم داستانی از آن بسازیم.

در نقاشی پایه ترین عناصر را باید مد نظر داشت.

نصف بیشتر این تابلو را آسمان در بر گرفته. گویی که راویِ این تصویر، از فاصله دوری به این منظره چشم دوخته و آسمان نقش مهمی در نگاه او دارد. آسمان را ابرها پوشانده اما به نظر نمی رسد که بارانی در پی داشته باشد. با اینکه ابرها نزدیک زمین به نظر می رسند اما هیچ سایه ای از آنان بر سر شهر دیده نمی شود.

اما زیر این آسمان که بسیار زیبا نقاشی شده و به احتمال زیاد اولین چیزی که نگاهمان را در این تابلو جلب می کند همین منظره آسمان است، رودی را می بینیم که از این روستا می گذرد. سطح آن به صورت ملایم چین خورده است و تصاویری از خانه ها به صورت اشباح موهومی بر روی آن انعکاس یافته است.

قایق ها در کناره ی شهر بسته شده اند.

خارج از شهر زنان و مردانی را می توانیم ببینیم که تا حدود زیادی پوشش های مردم شهر را نشان می دهد. زنانِ نقاشی های ورمیر اغلب از حجابِ کامل برخوردارند. ما این نوع پوشش را هم در نقاشی دخترِ شیردوش و هم مسیح در خانه مارتا و مریم میبینیم.  دو زن در حال گفتگو با یکدیگرند. گفت گوهایی که بویِ روزمرگی از آن بلند می شود . شاید در مورد مدل خاصی از پارچه یا اجناس دیگر صحبت می کنند. از اینکه بیشتر باید همدیگر را در خانه های هم ملاقات کنند. اما  همیشه این حرف ها را به یکدیگر میزنند چون تقریبا به صورت هر روزه یکدیگر را در همینجا می بینند. آن طرف تر دو مرد را می بینیم . یکی از آنان همراه با زنی است و در حال گفتگو با مردی هستند که یک دست سیاه پوشیده است. کفشِ جیر سیاه ، شنلِ سیاه،کلاه کابوی مشکی. و معلوم است که آنها هم با یکدیگردر حال خوش و بش اند.

دروازه ی شهر زیبا و فاخر است و شاید مربوط به قرون وسطی باشد. احتمالا داخل آن پر است از بساط ماهیگیران و قایق رانان.

پلی در وسط می بینیم که رود از زیر آن جریان می یابد.درخت هایی با برگ های تیره را از پس آن می بینیم. یکی از خانه ها که سمت چپ پل است ظاهر ویژه ای دارد. و به نظر می رسد یکی از چهار ناقوس اصلی شهر را تشکیل می دهد. ساعتی بر روی آن نصب شده است و به احتمال زیاد بیانگر بعد از ظهر است. خانه هایی با شیروانی های قرمز یا به صورت پلکانی یا به صورت یک دست در پی هم دیده می شوند. بچه ها پای دیواری که دور شهر را در بر می گیرد مشغول بازی هستند.

 

حال می خواهم خود را در آنجا تصور کنم. به پاهایم نگاه می کنم و می توانم خاک زرد زیر پایم را ببینم. به سمت دروازه شهر حرکت می کنم. رودخانه تیره رنگ با چین های ملایمش آرامش را در من القا می کند. اگر کمی سرم را به چپ بچرخانم دو زن را می بینم که مشغول گفتگو با هم هستند. صدایشان را می شنوم اما چیزی سر در نمیاورم. با صدای آهسته صحبت می کنند. حال آنکه کمی دورتر صدای دو مرد می شنوم که بی ملاحظه تر مشغول حرافی هستند و بلند بلند می خندند. پا به پلی  میگذارم که به ساختمان دروازه وصل شده است. صدای جیر جیر گام برداشتن من بر روی این پل چوبی در فضا می پیچد. از کنار قایق های نسبتا بزرگی رد می شوم. کار اصلی این قایق ها به نظر می رسد تجارت است. به دروازه می رسم. درون دروازه تاریک و سرد است و پر شده از وسایل ماهیگیری و هرچیزی که مربوط با قایق است. مردی ریز نقش را می بینم که به دنبال مردِ دیگری که تنومند است می دود. آن مرد تنومند آهسته گام بر می دارد که نشانی از خونسرد بودن اوست. اما هرگامِ آن مرد به قیمت چندین گامِ مرد ریز نقش تمام می شود در نتیجه مرد ریزنقش تقریبا برای رسیدن به او باید بدود و حرکات سریع تری داشته باشد. این حرکات سریع در چهره آن مرد که به نظر مسن میرسد هم دیده می شود. ریز نقش و قوزی ، چشمان بزرگ و پر از تشویش و لب هایی که شدیدا فکش را به حرکت وا می دارد. دماغ گرد و صورت تیره با پوستی ضخیم.  برعکس ، مرد تنومند جوان به نظر می رسد و بازوهایش به اندازه تنه ی مرد ریزنقشِ بیچاره است.

کمی جلوتر می روم در سمت چپ پنجره ی کوچکی می بینم که منظره ی قایق و رود از آن قابل دیدن است. حال به راه پله هایی می رسم که من را به بالای پل می رساند . بر روی پل می روم.اکنون صدای گذر آب، حرکاتِ آهسته ی شاخه ها و نوازش برگ ها را می شنوم.

 

لینک نقاشی :

http://s4.picofile.com/file/8370512684/Vermeer_view_of_delft.jpg

 

 

دست هایم را حرام کرده ام، همین طور ذهنم را!

 

 

من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام.  همینطور ذهنم را!

عامه پسند- چارلز بوکوفسکی

--------------------------------------------------------------------

مدت زیادی است که به وبلاگ سر نزدم. تا حدودی می توانم به مشغله های زندگی ربطش دهم. اما خودم می دانم اصلی ترین دلیلش این بوده که خودم نخواستم. اما نه به این دلیل که از وبلاگ نوشتن خسته شدم. وبلاگ نویسی هنوز هم یکی از شیرین ترین کارهای زندگی است. فرصتی است برای بازبینیِ اندیشه ها. ایستگاهی است برای به عقب نگاه کردن و تماشایِ راهِ پیموده شده،مکانی است برای به اشتراک گذاشتنِ عقاید و ایده ها و آن ها را از زوایایِ دیگر آزمودن و به چالش کشیدنشان، عینیت بخشیدنِ واقعیاتِ ذهنی، البته واقعیاتی که برای ما واقعی است و شاید نه دیگران و در نهایت برای نفسی تازه کردن و بیرون دادنِ بازدم هوایِ نفس کشیده ی قبلی و از نو دمیدن هوای تازه.

هرچه که از زمانِ وبلاگ نویسی کاستم، به همان میزان بر زمان مطالعه افزودم. کتاب های زیادی این مدت خواندم و یادداشت های زیادی برداشتم. اما از چند روز پیش آرام آرام شور وبلاگ نوشتن در وجودم از نو جوانه زد و تصمیم گرفتم که دستی به سر و روی وبلاگ بکشم.

اما راجع به چه چیز خواهم نوشت؟ باز هم بر مبنایِ قبل ، سعی می کنم نقد و بررسی کتاب های مطالعه شده را قرار دهم. اما سعی می کنم به همین کفایت نکنم. می خواهم دست به تلاشی گسترده تر بزنم و البته این تلاش به معنای خسته شدن و عرق ریختن نیست، بلکه تلاشی است در جهتِ لذتِ بالاتر. لذتی که قطعا از چشم خیلی از ما پنهان است و با اطمینان می توانم بگویم حتی دست عقل هم بدان نمی رسد.

جلد اول کتاب عظیمِ (( در جست و جوی زمان از دست رفته)) اثر مارسل پروست را در همین چند روز اخیر مطالعه کردم. از این نگاهِ عظیم پروست به جهان، حیرت کردم. در حین مطالعه کم کم به این حقیقت پی بردم که آیا من اصلا زنده ام؟ خودم را در برابر این نگاهِ احترام بر انگیز، همچون موش کور یافتم که از قضا کر هم هست!

این جهان چیزی نیست جز معمایی از زیبایی ها. به یادِ پرنس میشکین می افتم که گفت: (( آقایان، زیبایی رازی است)). کتاب در جستجو تا حدود زیادی تواناییِ شگرفی در گشودنِ این راز دارد.

خطِ راستی بر صفحه ی سفیدی می بینیم و فقط تنها چیزی که می توانیم از آن درک کنیم این است که آن را، همان خطِ راست ببینیم. چشمانمان یاد نگرفته است که وَرای آن خط را ببینم. یعنی آن را اجتماع نقاطی بدانیم که دست در دست هم، در نظمی خودخواسته، به یگانگی و یکپارچگی رسیده و نظامی را تشکیل می دهند که همان خط راست است! اگر هم بدان دست یابیم باز هم بعید است  از نقاط فراتر رویم. حال تصور کنید که چقدر از تماشای تکه ابرهایی که جامه ی سیاه بر تن کرده اند و آرام آرام به سوی یکدیگر گام بر می دارند و در آغوشِ دیگری فرو می روند و از شدتِ خوشحالی نعره ی شادی سر می دهند. همدیگر را می بوسند و از بوسه هایشان نوری بر می خیزد و چشم هایشان به آن نور، پاسخِ اشک را می دهد. اما ما چه می بینیم؟ تنها صدای غرشی گوش خراش از رعد و نورِ آزار دهنده ای از برق . و از قطره های باران هم چنان واهمه داریم که تا همین چند لحظه پیش هر اجتماعی را که با یکدیگر داشتیم رها می کنیم و در پشت سنگر هایمان پناه می گیریم. آیا این زنده بودن است؟

اما به تجربه دریافته ام که اگر عادت، توانسته رویا های کودکیمان را برباید، اما خوشبختانه می توانیم با تمرین کردن به این لذت ها دست یابیم و آن موقع است که  ارزشِ آثار هنری را درک می کنیم و برای لحظه ای از جهانِ خودمان فاصله می گیریم و در جهانِ هنرمندِ واقعی نفس می کشیم و از جهانِ او، نظاره گرِ جهان خودمان می شویم و تفاوت هایش را در می یابیم و این نیازمندِ تلاشی آگاهانه است. تلاشی برای بهتر دیدن، بهتر شنیدن و بهتر بوییدن و مجموعه ی این ها بهتر حس کردن و لمس کردن است و از اینکه حس تازه ای که کسب می کنیم، حقیقت تازه ای سر بیرون می آورد. حقیقتی که دلمان را لبریز از شادی و لذت می کند و خوشحال می شویم که قبل از مرگ به آن رسیدیم.

باید توجه کنیم که نباید حس هایمان را دستکم بگیریم. حس ها تواناییِ بسیار زیادی دارند. در کتاب جستجو، راویِ داستان،هرچه فکر می کرد و از عقلش کمک می گرفت نمی توانست خاطرات دوران کودکیش را به روشنی به یاد بیاورد. تا اینکه روژی به طور اتفاقی تکه ای از کیکِ مادلن را با چای خورد. طعم و بوی کیک آنچنان او را به دنیای گذشته، یعنی درست زمانی که بچه بود و عمه اش همین کیک ها را در زیزفون می خیساند و به او می داد، پرتاب کرد که ریزترین جزییات کودکی مثل روستایشان کومبره، کلیسا ها و عطر گل های کویچ و یاسمن و درهای باغ که یکی به سویِ مزگلیز باز می شد و دیگری به سمت گرمانت، از دلِ آن کیک سر بیرون آورده و بازسازی شدند. بله! این قدرتِ حس های ماست. فقط باید آنها را در یابیم.

حس هایی مثل بوییدن و شنیدن و دیدن، آنقدر قدرتمند هستند که می توانند هم عشق را در ما بر انگیزند و هم نفرت را.

بهتر است این حس ها را تربیت کنیم تا بتوانیم جهان را طور دیگری نگاه کنیم.

به قول بوکوفسکی: ما صاحب  دو دست هستیم. این دیگر به ما بستگی دارد که فقط می خواهیم از این دستان برایِ باز کردن در یا سیفون کشیدن و خاراندن خود استفاده کنیم و یا نه بدان کفایت نکنیم بلکه از آنان برای انجام ظریف ترین حرکاتِ انسانی همچون پیانو زدن بهره ببریم.

ذهن ما هم دقیقا به همین شکل عمل می کند. همه چیز به خودمان بستگی دارد.

حال برگردیم سر وبلاگ نویسی . این مقدمات گفته شد تا اینکه بگویم علاوه بر نقد کردن کتاب، باید تلاش کنم به نقد و بررسی رازهای پنهان نقاشی ها و حتی قطعات موسیقی دست بزنم. البته می دانم که من  هنوز در اول راهم و اگر نقدی که بر نقاشی یا قطعه ای از موسیقی می کنم شاید به خودی خود سطحی و فاقد ارزش باشد. اما تلاش می کنم که از دست هایم برای بتهوون شدن کمک بگیرم، حتی اگر تنها بر روی شستی های پیانو بیهوده بازی کنم . سعی می کنم نگاه ونگوک را داشته باشم حتی اگر نتوانم به آن نگاه برسم. سعی می کنم جهان بینیِ داستایفسکی را داشته باشم حتی اگر به آن نرسم. و در نهایت، باید اعتراف کنم که تلاشم نه من را بتهوون می کند، نه ونگوگ و نه داستایفسکی. اما فکر نکنید که این تلاش بیهودست. چرا که من را بیشتر به من نزدیک می کند و در این صورت چه نیازی هست که بتهون یا ونگوگ یا داستایفسکی شوم؟ من چیزی فراتر از آنان بدست می آورم . خودم را.

اما می دانیم برای اینکه تنها خودمان را دریابیم باید چه تاوانی پس بدهیم و چه مسیرِ طولانی باید گام برداریم. اما سوالی می کنم. آیا ارزشش را خواهد داشت؟ این دیگر به خودتان بستگی دارد. به دست هایتان نگاه کنید!