حتما بخوانید: شعرِ (( نومیدی)) شاهکاری از ((لامارتین))

 

 

 

وقتی که آفریدگار، در ساعتی نامیمون، فرمان (( باش)) داد و به فرمان او از دلِ پریشانیِ ازلی، فرزندی به نام جهانِ وجود زاده شد، خدا از دیدار محصولِ ناقصِ خلقتِ خویش ناراضی شد و روی از آن برتافت. با نوکِ پائی حقارت آمیز، آن را در دل فضای بی کران پرتاب کرد و خود استراحت خویش از سر گرفت.

گفت:

(( برو. تو را به دستِ بدبختیِ خودت می سپارم. تو در نظر من نه تنها شایسته ی محبت، بلکه سزاوارِ خشم نیز نیستی، زیرا (( هیچ)) نیستی. هر طور که تصادف رهبریت کند، در پهن دشت هایِ تهیِ عالم غلطان باش. از این پس همواره، دور از من، تقدیر رهنمایِ تو و تیره روزی پادشاه تو باد!))

 

خدا این بگفت، و با شنیدنِ سخنِ او، (( بدبختی)) چون کرکسی که به سویِ طعمه ی خود فرو آید، فریادی از شادمانی و رضایت از دل بر آورد، و از آن پس جهان را در منگنه ی ستمِ خود گرفت و برای همیشه این خوراک جاودانی را قربانیِ گرسنگیِ جاودانیِ خود کرد.

 

از آن روز، زشتی و شر، در قلمرو پهناور جهان، حکومتِ مطلق یافتند، و همه ی آنها که نفس می کشند و آن ها که فکر می کنند ، به رنج کشیدن پرداختند. زمین و آسمان، روح و ماده، همه نالیدند، از سراسر طبیعت نیز دیگر صدایی جز ناله درد برنخاست.

 

ای تیره روزان، اگر درمانی برای درد خود خویش می خواهید، به دشت های آسمان رو کنید، خدا را در خلال محصولِ آفرینشِ او بجویید و غمهایِ خود را با این تسلی بخشِ بزرگ در میان گذارید، زیرا در این مصنوعِ او که زمین نام دارد اثری از نکوئی نیست. سراغِ تکیه گاهی برای خویش می گیرید، اما این جهان، جز ستم به شما عرضه نمی دارد.

 

ای نیروی شوم، تو را به چه نامی باید خواند؟خواه تقدیرت خوانند و خواه طبیعت و مشیت آسمانی، خواه در زیر دستت بلرزند و خواه نفرینت کنند، خواه مطیعت باشند و خواه بر تو عصیان ورزند، خواه از تو بترسند و خواه دوستت داشته باشند، به هر حال، ای قانونِ درک ناپذیر، همیشه، همیشه تو (( خودت)) هستی.

 

افسوس! من نیز مانند شما دست به دامان (( امید)) زدم، و روحِ خسته ام با شوقِ فراوان از این باده ی زهرآگین نوشید. این امید همان فریبکاری است که بر سر قربانیانِ خود تاج گل می نهد تا آن ها را با بزم طرب سرگرم کند، و در همان هنگام دستشان را می گیرد و قدم به قدم به سویِ گردابی تیره می برد تا تسلیمِ تیره روزیشان کند.

 

کاش لااقل مردمان را تنها از روی تصادف قربانیِ خویش می کرد. کاش دستِ او بر روی سرهای ما، با قوانینی یکسان فرود می آمد. افسوس که حتی چنین نیز نیست، زیرا در طول قرونِ دراز، همیشه روح های بزرگ تر بوده اند، همیشه زیبایی و نبوغ و کمال بوده اند که قربانیِ او شده اند، همچنانکه، در روزگاران کهن وقتی کدخدایانِ خون آشام، قربانی می طلبیدند، همیشه از جمعِ چارپایان، شکارهای زبده برای سر بریدن بر می گزیدند و همیشه زیباترین غزال و سپیدترین کبوتر را برای رنگین کردن بزمِ خونین به معبد می آوردند.

 

ای آفریدگار توانا، ای مایه ی هستیِ همه ی آفریدگان، ای پادشاهِ قلمرو ابدیت که برایت عالمِ امکان پیش از زاده شدن وجود داشته، آخر تو که می توانستی بجایِ چنین جهانی، با اراده ی خویش دنیایی دیگر پدید آوری که در آن فرزندانِ تو از خوشبختی و زندگی برخوردار باشند، تو که می توانستی، بی آنکه چیزی از نیرویِ لایزال ات کاسته شود، جاودانه امواجِ بی حد و حسابِ نیکبختیِ مطلق را بسویِ همه ی زادگاهِ طبیعت فِرِستی، تو که می توانستی دنیایی بهتر بیافرینی،چرا با ما چنین کردی؟

 

آخر ما چه جرم کرده بودیم که مستوجبِ عِقابِ (( زادن)) شدیم؟ آیا (( عدم)) از تو خواسته بود که او را به (( وجود)) آوری، یا اصلا چنین وجودی را پذیرفته بود؟ ای تصادف، آیا ما فقط محصولِ هوسِ نابجای تو ایم، یا آنکه رنج و شکنجه ی ما، ای خدای سنگدل، برای لذت بردنِ تو لازم بود؟

 

حالا که چنین است، شما زادگانِ بدبختی که چنین مطلوب اوئید، شما: آه ها، ناله ها، اشک ها، گریه ها، کفرگوئی ها، هوس ها، شما فریاد های جنگ و خون، شما صدای مردگان، شما شکوه های سیر ناشدنی و تسکین نایافتنی، همه بسوی بالا روید، همه بسوی آسمان روید و انگشت بر آستانه ی سرای تقدیر زنید!

 

ای زمین، فریاد بردار، ای آسمانها، بدین فریاد پاسخ دهید. ای گرداب های ظلمت که مرگ، قربانی های خود را در دلِ شما رویهم انباشته می کند، همه با هم به صورتِ یک آه و یک ناله در آیید. همه با هم در آمیزید تا از سراسرِ جهان یک فریادی ابدی، طبیعت را متهم کند، در آمیزید تا رنج و غم به هر آفریده ای، صدایی برای نالیدن بدهد!

 

ای خدا، از آن روز که طبیعت از دنیای عدم جدایی گرفت و چون مسوده ی ناقص کار هنرمندی، از دستِ تو به دور افکنده شد، چه دیدی؟ مگر نه همه جا ماده را اسیر هرج و مرجی اهریمنی دیدی؟ مگر نه هر جانداری را نالان و هر زنده ای را مشتاقِ فنا یافتی؟

 

مگر نه همه جا عناصرِ مخالف را سرگرمِ کشمکش و جدال دیدی؟ مگر نه زمان را که دشمنِ هر چیزِ تازه و نو است، بر رویِ ویرانه هایی که پیوسته با دستِ او رویِ هم انباشته می شوند به تماشای محصولاتِ ناپایدارِ آفرینشِ خودت نشسته یافتی؟ مگر نه مرگ را دیدی، که جنینِ آدمیزادگان را در بطنِ مادرانشان به دست فنا می سپرد؟

 

همه جا پاکدامنی مغلوب می شود. همه جا گستاخی و دروغزنی سربلند و حقیقت مطرود است. همه جا آزادیِ سرگردان را قربانی، به بزمِ خدایانِ روی زمین می برند. همه جا زور و خشونت ، حکومتِ مطلقه ی بیداد گری را بنیاد افکنده است!

 

همه جا سرنوشتِ جنگ ها، بجایِ حق و عدالت، تابعِ درجه ی قلدری قلدرانست. کاتن بخاطرِ ایمان خویش به افلاطون، خود را به چنگ مرگ می سازد. بروتوس که برای حفظِ آزادیِ محبوبِ خود می میرد، در دمِ آخریم حتی در وجودِ معبودِ خویش شک می کند، و می گوید: (( تو نامی بیش نیستی!...))

 

همه جا اقبال، جانبِ جنایت های بزرگ را می گیرد. همه جا تبهکاری، تاج افتخار بر سر می نهد و قانونی و مشروع می شود. همه جا افتخار به قیمت خونریزی به دست می آید. همه جا فرزندانِ بیگناه، وارثِ بیدادگری های پدران می شود، و همه جا قرنی که می میرد داستان بدبختی ها و تلخکامی های خود را برای قرنی که در حال زاده شدن است حکایت می کند!

 

عجبا! آیا این همه رنج و پریشانی، این همه تبهکاری، این همه شکنجه ، عطشِ قربانی طلبیِ تو را در معابد شوم و مرگبار فرو ننشانده است؟ آیا این خورشیدی که شاهدِ کهنسالِ تیره روزی های این جهان است، حتی یک روز هم بر دنیایی که از نومیدی و اضطرابِ آدمیزادگان آکنده نباشد، نخواهد تافت؟

 

نه، نه! ای وارثانِ رنج ها و غم ها، ای قربانیانِ زندگی، امیدوار مباشید که روزی خشمِ او فرو نشیند و اهریمنِ شر و تبهکاری را بخواب بَرَد، مگر آن روز که (( مرگ)) بالهای عظیم خود را بگشاید و برای همیشه، این رنجِ جاودانی را بسویِ سرزمینِ خاموشیِ جاودانی برد!

 

 

ترجمه: شجاع الدین شفا

شعر (( شاخه بادام)) از آلفونس دو لامارتین

این شاخه سبز بادام که پای تا سر در پیراهنی از شکوفه سپید پنهان شده چه زیباست و چه عطر دل انگیزی دارد! 
ولی آیا پایان عمر، او نیز چنین خواهد بود؟ 
افسوس! چه آنرا بر جای گذارند و چه شکوفه های زیبایش را بچینند، چه بر سر زلف دلبری جایش دهند و چه در روی قلب دلداده ای استوارش سازند، پیش از آنکه روزی چند بر آن بگذرد همچون گل امید ما برگ به برگ خواهد ریخت و از این زیبایی و دلربایی جز یأس و حسرت چیزی بر جای نخواهد ماند! 

ای گل زیبا، چقدر ماجرای زندگانی ما به تو شبیه است. 
گل زندگی ما نیز چون تو روزی سر از خاک بدر می کند و روزی به آرامی گلبرگ های آن می شکفد، روزی بر اطراف خویش عطر ریزی می کند و روزی نیز پیش از آنکه موسم تابستان فرا رسد می پژمرد و باز در دل خاک تیره مکان می گیرد! 
اکنون که این شکوفه خوش آب و رنگ چنین ناپایدار است، بیا تا فرصتی باقی است دست از آن بر نداریم و از عطر دلاویزش مشام جان را لذت بخشیم، از درون گلبرگ های خندان آن شیره روح پرورش را بمکیم و پیش ا آنکه باد صبا بوی جانفزایش را به غارت برد و چهره ی دلربایش را آسیب رساند از آن تمتعی برگیریم.

تاریخچه زندگی این گل بی وفا بسی ساده است: 
زمانی سر از خاک بدر کرد و روزی در سینه خاک رفت؛ وقتی نسیم بها ی گلبرگ های لطیفش را از هم بشکفت و روزگاری باد خزانی هر برگ آن را به گوشه ای پرتاب کرد، گوش فرا دار تا بشنوی که هر گلی که دستخوش این تندباد یغماگر می شود پیش از آنکه قدم در وادی نیستی گذارد چه می گوید: 
(( بکوشید تا این چند روزه ی عمر را با شادمانی بسر برید، زیرا دیری نخواهد گذشت که دوران شوم پیری فراخواهد رسید و خاک تیره برای همیشه شما را در دل خویش مکان خواهد داد!))

داستان کوتاه (( دشمنان)) اثر چخوف

((دشمنان)) داستان کوتاهی است از آنتوان چخوف، نویسنده و نمایشنامه نویس مشهور روس، که در آن مسئله مهمی را مطرح می کند که بسیار در روابط فردی و شهرنشینیِ تک تکمان به ما یاری می رساند. 

چیزی که چخوف در این داستان مطرح می کند طرح این مسئله است که ریشه دشمنیِ انسان ها از کجا تغذیه می کند؟ چخوف بر روی بُعد روانیِ مسئله دست می گذارد. به صورت ساده، کینه ورزی و تنفر و قضاوت های ناعادلانه در‌ مورد یکدیگر و ظاهر شدن افکار غیر انسانی و ظالمانه در ذهن ، در لحظاتی که غم وجود دارد بیشتر از مواقعی است که یک انسان احساس خوشحالی و رضایت دارد، به عبارت دیگر انسانی که غرق در غم  و اندوه است بیشتر مستعدِ آسیب زدن به خود و دیگران است. بنابر این این مسئله ساده اما مهم به سایر مفاهیم زندگی بسط داده می شود . جامعه ای که انسان هایش احساس رضایت ندارند، بیشتر به خود و دیگران و محیط زیست آسیب وارد می کنند. 

البته که نتایج مختلف دیگری هم می شود از داستان گرفت. اینکه در مواقعی که غمگین هستیم  ممکن است افکاری ناعادلانه و محکومیت هایی بی رحمانه در ذهنمان پدیدار شود، در نتیجه نباید در این افکار غرق شد بلکه آن را به حال خود رها کنیم تا زمان ، این رباینده ی بزرگ، کار خودش را بکند.  شاید ریشه ی بسیاری از دشمنی ها و کینه ورزی هایی  که انسان ها به هم روا می دارند را بتوان به این داستان پیوند داد. 

 

در هر صورت این داستان وقت شما را زیاد نمی گیرد و مطالعه  ی آن در این روزهای سرد زمستانی لذتی دو چندان دارد. 

این داستان به همراه داستان های دیگری از چخوف در یک مجموعه گرداوری شده است و تا آنجا که اطلاع دارم  دو ترجمه خوب از آن در دسترس است. 

اول ترجمه ی (( احمد گلشیری )) و بعد خانم (( سیمین دانشور))