بی ارزش بودن

از اینکه می شود و ممکن است که آدم ها برای هم این قدر بی ارزش باشند، دلم می خواهد که سینه ام را بشکافم و مغزم را پریشان کنم. دردا که آن عشق، شادی، و لذتی که گرمایشان به من نمی رسد، از دیگری ارزانی ام نخواهد شد و خود نیز قادر نیستم با قلبی حتی لبریز از شور و شادی همسایه ای افسرده و سست جان را خوشبخت کنم.

 

( رنجهای ورتر جوان/ یوهان ولفگانگ فون گوته/ ترجمه: محمود حدادی/ نشر: ماهی/ صفحه:121)

 

------------------------------------------------------------------------------

 

چقدر این سوال در ذهنم ، قبل از اینکه به رشته ی کلام در بیاید، نابجا به نظر می رسد، اینکه بپرسم: (( چقدر آدم ها برایم مهم هستند؟ چقدر برایم ارزشمند هستند؟)). این سوالی است که پاسخ آن مثل روز روشن است و دیگر جای هیچ سوالی ندارد. من هم مثل بسیاری از آدم های دیگر.

خواندن قطعاتی همچون این قطعه که از کتاب ورتر گوته انتخاب کردم، هیچ سودی برای من ندارد جز اینکه من را به گریه می اندازد!

یادداشت های یک دیوانه

 

 

 

 

 

(( یادداشت های یک دیوانه)) را دو سال پیش برای اولین بار خواندم و حیرت کردم. این در حالی بود که تا پیش از آن هیچ آشنایی با نیکلای گوگول نداشتم، و رابط این آشناییِ دلپذیر با آثار او، داستایفسکی بود! چرا که داستایفسکی، این نویسنده ی بزرگ روس و جهان، از گوگول تاثیر فراوانی گرفته است. از طرفی، نشر نی( با آن جلد جلد زرد ، حاشیه ی قرمز و پرتره  مردی با صورت تکیده و نزار و موهای پریشان، که ابتدا فکر می کردم گوگول است!) و با ترجمه ی بسیار خوب آقای خشایار دیهیمی این آشنایی را برای من پیش انداخت. داستان اول  همین عنوان کتاب بود: (( یادداشت های یک دیوانه)). از همین داستان تقریبا بر من مسلم شدم که با چه نویسنده ای طرف هستم. و هفت داستان بعد باعث شد که طرفدار او شوم! و من را هل داد به سویِ خرید و مطالعه ی دیگر آثارش. تاراس بولبا- نفوس مرده- پرتره- شب نشینی های نزدیک دیکانکا. 

امروز بار دیگر داستان اول یعنی یادداشت های یک دیوانه را خواندم و تصمیم گرفتم دقیق تر بخوانم ( و نه فقط از سر سرگرمی! البته که هیچ اشکالی ندارد برای سرگرمی هم باشد) اما به قول داستایفسکی: پیش پا افتادگی روزمره ای که در این قصه هاست فریب آمیز است. یا اگر خودمانی بگویم گول ظاهر ساده ی آثار گوگول رو نخورید! البته بهتره که نه فقط گولِ گوگول که گولِ هر غیر گوگولِ دیگری هم نخورید!

به هرحال در این پست می خواهم کمی از قسمت هایی که ممکن است از چشم خواننده دور بماند بنویسم. پس با ما باشید:)

 

 

اولین نامه سوم اکتبر است. یعنی سه شنبه. حالا شاید بر من ایراد وارد شود که:(( مردک از کجا فهمیدی سوم اکتبر سه شنبه است)) و من هم لبخندی بزنم و انگشت اشاره ام را تکانی بدهم و بگویم: (( سوال خوبی پرسیدی)) و البته سوال خوب از این جهت که جواب خوبی برایش دارم! اگر جوابی برایش نداشتم، سوالش نه خوب، بلکه در یک آن بیهوده، مهمل ، دری وری می شد. (( از نامه بعدی اش فهمیدم! چون نامه بعدی چهار اکتبر است و قید می کند که امروز چهارشنبه ست!)) ..... در ادامه می گوید:

(( صبح خیلی دیر بیدار شدم)) یعنی احتمالا شب قبلش دیر خوابیده چرا؟ شاید درگیری های فکری داشته بخاطر فقر مالی. چون در ادامه اش از زبانِ رییس قسمت می گوید: (( چه مرگت شده است مرد؟ مخت عیب کرده؟ مثل دیوانه ها این طرف و آن طرف می دوی و نامه ها را چنان درهم و برهم می نویسی که شیطان هم سر در نمی آورد...)) اما رییس قسمت، مثل همه ی رییس های دیگر(!) هیچ حس همدردی با زیردستانش را ندارد.

فقرِِ پوپریشچین ( نامِ راوی یا همان دیوانه ی دوست داشتنیِ قصه مان است. این را از نامه ی یکی مانده به آخری دریافت می کنیم. آنجا که زندانبان یا مسئول آسایشگاه او را که زیر میز مخفی شده، صدا می زند) جابجا در جاهایِ مختلف بیان می شود: (( از همان اولش هم اگر احتمال نمی دادم که بتوانم حسابدار را گیر بیاورم و کمی مساعده از آن جهود پیر تیغ بزنم، اصلا پا به اداره نمی گذاشتم. چه مردی! پیش از آنکه بتوان مساعده یک ماه را از او بیرون کشید روز محشر فرا می رسد! اگر حتی یک کوپک هم در جیب نداشته باشید، می توانید آن قدر التماس کنید که خفه شوید، اما آن شیطان ملعون مطمئنا نم پس نخواهد داد!)) یا در جای دیگر: ((شنل کهنه ام را پوشیدم و چترم را برداشتم))  یا : ((تمام این ها فقط نتیجه بی پولی من است.)) یا : (( کار کردن در اداره ما اصلا فایده ندارد. ذره ای نان و آب توش نیست.))

یکی از ویژگی های مهم داستان های گوگول در این است که شخصیت هایی( هرچند فرعی و ناچیز و حاشیه ای) می سازد که بارها در زندگی روزمره مان آن ها را دیده ایم. بنابراین شخصیت ها را از همان اول با چند طرح زدن از طرف این نقاش قصه ها یعنی جناب گوگول بجا می آوریم. به طور مثل آن دوست یا همکار یا همکلاسیمان که در نابجاترین شرایط هم به دنبال زن بازی هستند:) :(( از افراد طبقه بالا کسی دیده نمی شد جز یک کارمند اداری. او را آن طرف خیابان دیدم و به محض دیدنش به خودم گفتم: (( آها، تو به اداره نمی روی دوست من، تو دنبال آن دخترک افتاده ای و می خواهی مفت و مجانی پر و پاچه اش را دید بزنی)) این کارمندهای ما عجب جانورانی هستند! به خدا قسم در زن بازی دست افسرها را هم از پشت بسته اند. دنبال هر لچک به سری فوری راه می افتند.)) ... یا  زن ها که حتی اگر طوفان هم به راه افتد و مهم ترین مجامعِ تصمیم گیریِ برنامه هایِ آتی بشر هم به تعویق بیفتد، خللی در لباس خریدن آن ها وارد نمی شود:(( عجیب است چه اجباری بوده که در این باران از خانه خارج شود؟ بفرما، حالا باز هم بگویید زن ها دیوانه ی لباس نیستند!))

 

اما نقدهای زیرپوستیِ گوگول هم جذاب است. نقدی که به افراد و جامعه وارد می کند و حتی منتقدین هم از طعنه ی او در امان نمی مانند. به طور مثال  آن دسته آدم هایی که ظاهر مودبانه دارند و بسیار مودبانه صحبت می کنند اما حسابی ارباب رجوع را تیغ می زنند: (( در نظر اول آدم فکر می کند چه مرد نازنینی و چقدر هم با ظرافت صحبت می کند: (( ممکن است آن چاقو را به بنده التفات بفرمایید تا حقیر قلم را بتراشم؟)) اما اگر پایش بیفتد هر ارباب رجوعی را لخت می کند. )) ... یا دربانِ اداره که بسیار من را یادِ کسانی از دانشکده ی خودم می اندازد. کسانی که نقش مهمی ندارند اما چنان رفتار می کنند که فکر می کنی حسابی بهشان بدهکار هستی. اما اگر پایش بیفتد همین آدم ها که بسیار سرد به نظر می رسند و به زور جواب سوال هایت را می دهند، در برابر رییس یا استاد پروانه ای می شوند به دور شمعی : (( تاب تحمل این جوجه های تازه از تخم در امده ی چاپلوس را ندارم، همیشه توی راهرو روی یک صندلی ولو می شوند و حداکثر جوابی که ممکن است در پاسخ شما بدهند یک تکان کوچک سر است. مردم دهاتی خرفت. نمی دانی که من یک کارمند اداری و یک اشرافزاده هستم؟ کلاهم را برداشتم و کتم را به تنهایی پوشیدم، چون این حضرات حتی تصور کمک کردن به آدم را هم نمی کنند، و آنجا را ترک کردم)) ، فکر کنم در این موردِ بخصوص من و گوگول حرف های زیادی داریم که باهم بزنیم! ... یا نقد به این دنیای سرمایه داری و جامعه ی آریستوکراتی که دائم هر روز چیز جدیدی مد می شود. در چنین جوامعی که امروزه بیش از قبل شده، بیشترین ضربه را طبقه های پایین جوامع می خورند. آن ها که می خواهند مثل بقیه ی مردم طبق مد روز لباس بپوشند و یا وسیله بخرند، شاید پولی را به سختی جمع کنند و آن را تهیه کنند اما سریع از کار می افتد و چیز جدیدتری مد می شود و این فشار روانی وارد می کند: (( مرا به جا نیاورد و من سعی کردم هرچه بیشتر خودم را در شنلم بپیچم و از چشمش دور بمانم، چون شنلم سوای کثیفی از مد افتاده هم بود. امروزه لباس های یقه بلند مد روز است، اما یقه لباس من کوتاه بود.)) این پیچیدن خود در شنل برای مخفی ماندن و سانسور کردن خود انواع ناهنجاری های روانی را باعث می شود....نقد دیگر بر ساختمان هاست. ساختمان هایی که همه جور آدم در آن است مثل سگ از روی سر و کول هم بالا می روند که آدم را یاد فیلم مستاجر می اندازد. ساختمان و تجمعِ توده ای افراد در کنار هم یکی از مشکلاتی است که با افزایش روز افزون جمعیت به وجود آمده:(( مقابل یک خانه بزرگ ایستادم. مثل اینکه همه جور آدم اینجا زندگی می کنند، آشپزها، خارجی ها، کارمندان اداری و درست مثل سگ روی سر و کول هم. یکی از دوستان من هم که نوازنده ی چیره دست ترومپت است، اینجا زندگی می کند.)) ... اشاره ای به مهمل بودن روزنامه ها و موضوعِ دغدغه ی دانشمند ها :(( باید اقرار کنم از دیدن اینکه سگی مثل آدم ها حرف بزند ، سخت جا خورده بودم، اما بعد که در این باره فکر کردم تعجبم به کلی زائل گشت. در حقیقت حالت های مشابه زیادی تا حال دیده شده است. شنیده ام که در انگلستان یک ماهی به سطح آب آمده و دو کلمه به زبانی چنان عجیب بیان کرده که سه سال است دانشمندان سخت فکرشان را به کار انداخته اند تا مفهوم این دو کلمه را بفهمند، ولی تا حال چیزی دستگیرشان نشده است. تازه جایی در روزنامه خواندم که دو تا گاو وارد مغازه ای شده اند و یک کیلو چای خواسته اند.))... یا اشاره  به نوعِ نوشتنِ بدون لحن و سبک، صرفا ماشینی و فاقد هیچ روح انسانیِ تاجرها و آدم های اداره و مغازه دار ها. ناخودگاه من را یادِ یک جمله از (( چنین گفت زرتشت نیچه)) می اندازد: (( این که هرکس خواندن تواند آموخت، سرانجام نه تنها نوشتن که اندیشیدن را نیز تباه خواهد کرد- صفحه  52)) ... یا انتقاد به حقوقدانان و روسای دانشکده و تاجرها و منتقدین : (( نمایش کوچکی هم با شعرهایی هجایی درباره ی حقوقدانان و روسای دانشکده ها اجرا کردند. تعجب می کنم چطور این ها را سانسور نکرده بودند. نویسنده مستقیم به تاجرها حمله می کرد و می گفت کلاهبرداری می کنند و پسرانشان زندگی هرزه و فاسدی دارند و فکرهایی درباره اینکه به جامعه آریستو کرات راه پیدا کنند در سر می پرورانند. یک بیت بامزه هم در مورد منتقدین داشت که می گفت آن ها هیچ کاری ندارند جز اینکه همه چیز را در هم بریزند.))... و نقد به زندگیِ خالی از روح و خشک و مکانیکیِ کارمندانِ اداره که با هنر میانه ای ندارند:(( من عاشق رفتن به تئاتر هستم. تا زمانی که حتی یک کوپک پول توی جیبم باشد ممکن نیست چیزی جلودار رفتنم به تئاتر شود. اما این کارمندان اداری ما به قدری احمق و جاهل هستند که ممکن نیست به تئاتر بروند، حتی اگر بلیط مجانی هم برایشان تهیه کنید.)) و البته گوگول، نامه ای شبیه به این را در سال های آخر دبیرستان می نویسد: (( پترزبورگ پاک با آن چیزی که تصورش را می کردم فرق دارد- فکر می کردم خیلی زیباتر و جذابتر است. پیداست هرچه درباره اش می گفته اند اغراق و شایعه بوده است... محیطی عجیب ساکت است، مردمش بیشتر به مرده ها می مانند تا زنده ها. تنها چیزی که کارمندان و مستخدمین دولت بلدند درباره اش صحبت کنند اداره و موسسه ای است که در آن کار می کنند. انگار همه چیز زیر باری سنگین خرد شده است. همه غرق در مشغولیات پوچ و بی معنی هستند و زندگی شان بی هدف است.))... یا در جای دیگر که نامه ی سگ را می خواند: (( نامه مطلقا بدون غلط نوشته شده است، حتی نقطه گذاری نامه کاملا صحیح است. حتی رییس قسمت  ما نمی تواند نامه ای به این زیبایی و این اندازه صحیح بنویسد، هرچند مدام برای ما از دانشگاه رفتنش صحبت می کند.))

 

اما یادداشت 9 نوامبر جالب است و حدس می زنم کمتر کسی است که به آن دقت کرده باشد! یادداشت کوتاه است و یک زندگیِ روزمره را از صبح تا شب بدون هیچ اتفاقی می گوید. اما آیا هیچ اتفاقی نیفتاده؟ ( حس کارآگاهی رو دارم که نامه ها و یادداشت های یک قاتل یا قربانی رو برای پیدا کردن سرنخ میگرده!)) بله اتفاق افتاده! اگر به نامه ی چهار اکتبر سری بزنید،می بینید که چهارشنبه ست و چهارشنبه ها، پوپریشچین رو احضار می کردن تا قلم های حضرت اشرف رو بتراشه( به همین دلیل است که در ابتدا می نویسد ساعت هشت به طرف اداره راه افتاده، انگار که شور و شوقی برای انجام کاری داشته) اما این بار احضار نمی شود، چون در اداره تابلو شده که پوپریشچینِ هیچی ندار، به دنبالِ دخترِ حضرت اشرف افتاده! اما یادداشت بعدی اش ، بر خلاف انتظار می نویسد که در اتاق حضرت اشرف بوده و 23 قلم برای او تراشیده! آیا کلا من دارم اشتباه می کنم؟ یا از این نامه به بعد است که فاصله ی پوپریشچین بیشتر از قبل با واقعیت جدا می شود و این فقط در ذهن او اتفاق افتاده؟ و یا بدون اینکه او را احضار کنند ،سر خود این کار را کرده است؟معلوم نیست. اما در روز بعد است که به بازجوییِ فیدله( آن سگ و معشوقِ مجی، سگِ سوفی یا همان دختر حضرت اشرف) می رود. نکته ی دیگر این است که به طبقه 6 ساختمان می رود در صورتی که قبلا که آن پیرزن و دختر جوان را تعقیب کرد، آن ها وارد طبقه پنجم شدند( آیا این صرفا اشتباهی از طرفِ مترجم است یا نشانه ای افزون بر نشانه های پیشین مبنی بر اینکه پوپریشچین از دنیای واقعیت فاصله می گیرد؟ یا اینکه پیرزن طبقه پنجم می نشیند و دختر جوان طبقه 6؟ معلوم نیست)

 

این پست را کوتاه کنم، با اینکه مطلب بیشتری می توان به آن افزود( شاید بعدا کاملش کردم) اما مهم ترین قسمتی که باید گفته شود این است که پوپریشچین دیوانه ممکن است زیاد هم دیوانه نباشد و این ما باشیم که در این دنیای دیوانه به دنیا آمده ایم و بزرگ شده ایم و حال که کسی چون پوپریشچین حقایق را می گوید، چیزی نصیبش نمی شود جز همین لقبِ دیوانه بودن! عناوین شغلی و انساب و سلسله مراتبی که انسان ها را طبقه بندی کرده چیزی نیست جز نظم خیالی و داستان هایی که خود انسان ها به وجود آورده اند و طبق آن ها با جدیت بازی می کنند و سرنوشتشان تعیین می شود.

پوپریشچین می گوید: (( گیریم که او یک پیشکار درباری است. این فقط عنوانی است که به آدم می دهند، نه چیزی که بشود دید یا لمس کرد. یک پیشکار درباری چشم سوم روی پیشانی اش که ندارد و یا دماغش که از طلا ساخته نشده است: دماغ او هم مثل مال من است یا هرکس دیگر، او هم از دماغش برای نفس کشیدن یا بو کردن استفاده می کند، نه برای سرفه کردن.)) ... چیزی مشابه هم در (( رنج های ورتر جوان)) اثر گوته می بینیم: (( اکنون این نکته که آلبرت شوهر توست، چه معنا دارد؟ این ها ربط و نسبت های این دنیاست و در این دنیا عشق من به تو گناه شمرده می شود؟))

 

سفر به دور اتاقم

 

 

((سفر به دور اتاقم))، نوولی است از اگزویه دو مستر نویسنده و نقاش فرانسوی که با ترجمه ی بسیار خوب آقای احمد پرهیزی توسط نشر ماهی چاپ شده است( مترجم را تا پیش از این کتاب نمیشناختم، همانطور که نویسنده را! اما این کتاب بسیار زیبا که در نوع خودش شاهکاری محسوب می شود هر دویِ این عزیزان را به من شناساند. مثل هنگامی که از سر بی حوصلگی، جعبه ای با ظاهری نه چندان زیبا را باز می کنیم، آن هم نه از سر کنجکاوی، نه از سر فکری آگاهانه، بلکه به صورتِ کاملا مکانیکی، دست هایمان جعبه را که از مدت ها پیش کنار میزمان قرار داشته و هیچ گونه توجه و کنجکاوی بر نیانگیخته را باز می کند، و آن گاه برای لحظه ای چشمانمان متوجه هدیه ای زیبا از طرف دو نفر از عزیز ترین دوستانمان می شویم که تا پیش از این نمیشناختیم! اما بسیار احساس نزدیکی به آن ها می کنیم. طوری که تصمیم گرفتم اگر اثر دیگری از نویسنده ترجمه شده و یا اثر هایی که مترجم ، منتشر کرده را پیدا کنم و سفارش بدهم!) .

سفر به دور اتاقم، شرح سفری ذهنیِ یک افسر جوان است که مجبور است چهل و دو روز ( در اثر نمی گوید چرا؟ اما با توجه به زندگیِ خود دومستر می فهمیم به دلیل دوئل با افسری ایتالیایی) در اتاقش زندانی بماند. حبسی خانگی! اما این اتاق نه تنها برایش اسارت نیست، بلکه دروازه ی تمامیِ قلعه های آسمانی را به رویش می گشاید! همانطور که خود در روز چهل و دوم و همزمان با پایانِ اسارتش می گوید:

 

(( ای سرزمین دلفریبِ خیال، ای که خداوندگارِ نیکی های تمام و کمال به دستِ آدمیانت سپرد تا به مدد تو از هجومِ واقعیت تسکینشان دهد، باید تو را ترک کنم.

امروز روز موعود است. برخی اشخاص که من در ید قدرتشان هستم، مدعی شده اند در این روز آزادی ام را به من باز می گردانند،انگار پیش تر آن را از من گرفته باشند! پنداری این توانایی را داشته اند که آزادی ام را حتی برای لحظه ای از چنگم بربایند و نگذارند تا هر وقت که دلم می خواهد پهنه ای را بپیمایم که در هایش همواره رو به من باز بوده است. آنان قدم گذاشتن در شهر را، در یک نقطه ی کوچک را، بر من ممنوع کردند، اما سراسر گیتی را به من وانهادند: بی کرانگی و جاودانگی به فرمان من است.

باری امروز روزی است که من ازاد می شوم. به عبارت بهتر، امروز روزی است که من دوباره به غل و زنجیر کشیده می شوم و یوغ اشتغالات روزمره دوباره بر گردنم سنگینی خواهد کرد. دیگر حتی یک گام هم برنخواهم داشت، مگر در دایره تنگ آداب و وظایف تعریف شده. کاش دوباره چند الهه ی هوس باز کاری نکنند که ادب و وظیفه را فراموش کنم و از این اسارت جدید و خطرناک بگریزم!

آه کاش مجال داده بودند سفرم را به پایان برم! آیا حکم تبعید من به درون اتاقم، به سرزمین دلپذیری مملو از تمام نیکی ها و ثروت های عالم ، به راستی به قصد تنبیه من صادر شده بود؟ زهی خیال باطل! آن ها موشی را به انبار گندم تبعید کرده بودند.))

 

ادامه نوشته