پرسه زنی در هارد

شب پیش توی هاردم ، پرسه میزدم. به یه سری نقاشی و عکس برخورد کردم که قبلا جمع آوری کرده بودم. چند تایی چاپ کردم و امروز به دیوار چسبوندم( تا اینجاش مشخص بود)

موقع چسبوندنشون روی دیوار، همش این سوال به ذهنم میرسید که چرا دارم اینکارو میکنم؟ آیا برای قشنگ شدن اتاقمه؟ آیا میخوام به کسی یا کسانی که وارد اتاقم میشن، نشون بدم چقدر انسان عمیقی هستم؟ آیا میخوام به خودم نشون بدم چقدر انسان عمیقی هستم؟ یا شاید میخوام وقتی که چسبوندمشون به دیوار، یه عکس خوشگل سیاه سفید ( که خیلی گنده گوزانه تر میکنه قضیه رو) ازش بگیرم و توی وبلاگ بذارم و کصشعر بنویسم؟

مثل اینکه نمیشه از اون بازیگری که درون همه ی ما هست، نجات پیدا کرد. هر انسانی انگار نیاز داره که از خودش تصاویری به صورت کلکسیون درست کنه و به خودش و دیگران نشون بده. تمام هویت انسان به وجود این تصاویر گره خورده.

خوشامد گویی اتاق ۱۰۱

به حد کافی امروز این قابلیت هوش مصنوعی که کشفش کردم، سرگرمم کرد. این ویس رو باهاش ، برای خوشامدگویی به مخاطبای عزیز وبلاگم ساختم❤️

👁️ خوشامدگویی اتاق ۱۰۱ 👁️

در اینجا صدایی از اعماق تاریکی پخش می‌شود؛ صدایی که اتاق ۱۰۱ را معرفی می‌کند... گوش فرا دهید، شاید شما هم در راه باشید.

اولین پادکست ( اصلاح پست قبلی)

حال نداشتم پست قبلی رو پاک کنم. دیدم پادکست ناقصه. دوباره آپلودش کردم

پخش قطعه صوتی

خلاقیت های من

الان یکی از پست های چند روز پیش وبلاگمو با هوش مصنوعی تبدیل به پادکست کردم( صدایی هم که میشنوین مال هوش مصنوعیه نه خودم!) از اونجا که حس کردم طرفدارای وبم زیاده و مطالب بسیار با ارزشی توی وبلاگم منتشر میکنم، خواستم از این طریق برای کسایی که مشغولن و سر کار میرن، و میخوان با هنزفری مطالب رو گوش بدن یا تو ماشین پخش کنن این امکان هم در نظر گرفته باشم.

اولین پادکست مربوط به این پست هست:

https://room101.blogfa.com/post/571

پخش قطعه صوتی

گوسفندان اجتماعی

یوتوب رو باز کردم و مثل همیشه پیامی این چنینی دیدم با این نوع از کامنتا از طرف مردم. آیا گذاشتن ۱۰۰۰ کامنت ، واقعا داره نشون میده که چقدر مردم همدل و همراهی داریم؟ برای اینکه اعتقادات شخصی خودم رو وارد قضیه نکنم، همین سوال رو از chatgpt پرسیدم.

به صورت خلاصه جواب داد: خیر لزوما اینطور نیست . این همان کاری است که در اینستگرام اتفاق می افتد و بیشتر برای نشان دادن تعلق خود به یک گروه . چند دلیل می تواند داشته باشد:

یک) اعلام حضور و تعلق قبیله ای

دو) اثر ارابه ی موسیقی( همرنگی)

سه) کنش کم هزینه

چهار) القا حس فضیلت به خود که به تصویر فرد از خودش کمک میکند

( البته خلاصه کردم پاسخ هوش مصنوعی رو ، و برای هرکدوم کلی توضیحات نوشته بود)

سباستین باخ

ROOM101
Fuga in b‑minor – J.S. Bach

تعریف از خود

وقتی یه نفر میگه: (( نمیخوام از خودم تعریف کنما)) ، توی جمله ی بعدیش، میخواد که از خودش تعریف کنه

اکسیر تبدیل بدی به خوبی

یه چیزی که بده، اگه در کنار یه چیز بدتر قرار بگیره، تبدیل میشه به یه چیز خوب .

من اینجا ریشه در خاکم

نقد وبلاگ

اتفاقی با این وبلاگ برخورد کردم. آیا غرهایی که میزنه در مورد شوهرش واقعیه؟ نمیدونم چرا یه ناز و کرشمه ای داخل حرف زدنش حس میکنم که انگار از ریدنایی که شوهرش بهش میکنه لذت میبره.این شاید تیپیک همون چیزیه که تو جامعه باهاش سر و کار داریم. سطح حرف ها برابر نیست با منظور و هدف گوینده یا نویسنده از بیان کردنش. یعنی علاوه بر چیزی که در اینستا میبینیم که لذت ها واقعی نیس، رنج بردن های بلاگفایی هم واقعی نیس( قطعا نه به اندازه ی اینستا) دائم این مسئله رو شاهد هستیم که آدما برای همدیگه به اصطلاح پوچ بازی میکنن. انگار دیگه باید اینم به عندوخته اضافه کنیم که بدبختی های کسی رو سریع نباید باور کرد‌. وگرنه میبینی مثل ادمای مضحکی شدی که داری برای چنین کسی دلسوزی میکنی و حتی بهش راهکار میدی.

ادامه ی بحث با چنین کسی اینجوریه که: راست میگی؟ از دبی واست ساعت اورده بود؟ ای ناکس. خیلیییییی نامرده. خیلییی. بت حق میدم ( و الی اخر)

سارا کین

من فکر میکنم افسردگی یک وضعیت سالم است. زیرا در کل نشانه دهنده ی درکی کاملا واقع بینانه است از آنچه در حال وقوع است.

قالب وبلاگ

دیگه زیادی دارم برای قالب این وبلاگ، وقت میذارم چرا ؟ نمیدونم. و با هوش مصنوعی زیاد ور میرم سر هدر ساختن و سبک قالب. از رمان ۱۹۸۴ جملاتی بهش میدم و اونم طرح هایی بهم میده که راضیم نمیکنه. حالا چرا این رمان، و این اسم اتاق ۱۰۱ برام جالب توجه شد، بخاطر فضای کلی کشوری که توش می زی ام و می گا یم و می گوزم. و حس تنهایی که مثل وینستون در قبال ناظر کبیر، و مردمی که دائم در حال شست و شوی ذهنی هستن میکنم( و آیا خودم همین الان که اینا رو مینویسم تحت بزرگ ترین شست و شوی مغزی قرار نگرفتم؟ ) با تمام تلخی ای که این کشور و سیستم و آدمهاش واسم داره، بحث (( کنترل)) کردن همیشه واسم جذاب بوده. شاید بخاطر همون مادر کنترلی ای که داشتم( پست قبل) و راه هایی که از کودکی سعی میکردم پیدا کنم تا از سیطره ی نفوذ و کنترل این مادر خارج شم.

سعی میکنم این اخرین انتخابم باشه . هدر رو عوض کردم. فکر میکنم به فضای کلی وب بخوره.

فرو رفتن دو چیز درون یکدیگر مهم تر از فرو شدن در جهان آخرت

پرستاری که برای مامان گرفته شده، دختر جوونیه. از صبح میاد تا شب. باهم لاس میزنیم: البته اگه لاس زدن رو این تعبیر کنیم که شوخی میکنیم و موقع آشپزی کردن، از هر دری سخن میگیم و یواشکی توی بالکن سیگاری میکشیم و نسکافه میخوریم.

مامان که کلا روز روی تخت داخل هال دراز کشیده، با اینکه ما رو نمیبینه، اما به دقت حرفامون رو گوش میده.

اولین نشونه های اینکه مامان، نسبت به حرف های ما دو نفر ،تصور جنسی گرفته و به اضطراب هستی شناسانه ای افتاده که خدای نکرده، نکنه اتفاقی ، کیر من تو کص این دختر بره، یه روز صبح زمانی که من خواب بودم، به دختره گفته: با همین لباس میخوای تو خونه بچرخی؟ ( گویا دختره تاپ مشکی پوشیده بود ، به این دلیل که پوشیدن پیرهن تو‌ خونه ای که کولر آبی خوب جواب نمیده، و ساعت کاریش از ۹ صبح تا ۷-۸ شبه ، باعث میشه که زیاد عرق کنه ) و این حرف باعث شده بود که اینو توهینی به خودش تلقی کنه( که البته هم به نظرم توهین بود)

تا دیروز که من پیشنهاد اینو به دختره دادم که عصر باهم بریم بیرون ولی طوری بریم، که باهم نباشه. اول من از در خونه بیرون میزنم. نیم ساعت بعدش تو بیا. همینکارم کردیم. پارک رفتیم. نشستیم و سیگاری کشیدیم. هنوز نیم ساعت از بیرون اومدنمون نگذشته بود ، که مامان با من تماس گرفت. موقع حرف زدن ، مکث های طولانی میکرد و میخواست ببینه تنهام یا با کسی ام! یک ساعت بعد از این تماس ، وقتی از دختره جدا شدم تا به خونه برگردم، توی همین فاصله، دو بار دیگه مادرم زنگ زد و جواب ندادم.

امروز که دختره اومد، حس کردم سرسنگین تر از روزای قبله. اگه میرم باهاش حرفی بزنم، فقط لبخند میزنه و زیاد حرفی نمیزنه. ازش پرسیدم چی شده( که البته میدونستم چیشده) فقط گفت: من دنبال دردسر نیستم.

و منم بهش اطمینان دادم که دردسری در کار نیس چون‌ دیگه نزدیکش نخواهم شد . به اتاقم برگشتم و در رو بستم.

به مامان فکر کردم. مامان که سرطان داره، هشتاد جلسه شیمی درمانی و چهل جلسه رادیوتراپی کرده‌. کسی که ۴۰ کیلو وزنشه و همین اواخر به دلیل افتادن ، شونه ی چپش شکست. وقتی کسی تا این حد به مرگ نزدیک شده، طبیعتا( مثل فیلما و کتابا) باید کل زندگیشو یه دوره ای بکنه ، آفتاب و درخت و پرندگان و چرندگان و خزندگان رو دقیق تر از همیشه ببینه‌ ، به جهان آخرت فکر کنه که ایا اصلا وجود داره یا نداره. اما این چیزا مهم نیس‌ . مهم تر از همه ی اینا برای مامان اینه که آیا کیر من در حوالی کص اون دختر میچرخه یا نه؟

این خیلی مهم تره بخدا.

وسوسه ی مدفوع

وقتی امروز وارد نظام پزشکی شدم، و داشتم از پله ها بالا میرفتم، همزمان به این فکر میکردم که زمانی که من برای گرفتن ((مجوز مطب)) دارم از این پله ها بالا میرم، هزاران نفر توی این شهر هستن که لزومی نبوده که از این پله ها بالا برن ، همونطور که لزومی نبوده کنکور بدن، درس بخونن، مدرک بگیرن و طبعا لزومی هم نبوده که ((مجوز مطب)) بگیرن اما با این وجود به عنوان (( دندانپزشک)) در بین اکثریت مردم شناخته میشن.

با مرور این افکار و بعدش با دیدن زن جوانی که پشت میز ، داخل یکی از اتاق ها نشسته بود و پودر سفیدی رو چنان به صورتش مالیده بود که انگار مجسمه ای گچیه، وسوسه ی اینکه شلوارمو در بیارم و یه تیکه عن کلفت مارپیچی ، وسط اتاق نظام پزشکی به عنوان تحفه ی تمام این سال ها بجا بذارم، تشدید شد. با این فکر لبخندی زدم و برگه ی درخواست مجوزی که مجسمه ی گچی بهم داده بود، پر کردم....

حس ترکیب بین دو قطعه

امروز بین این دو قطعه ، دائم تعویض میکردم. یکی که تموم میشد، دومی رو پخش میکردم . دو موسیقی با دو سبک کاملا متفاوت، شاید تونست حس جدیدی رو ایجاد کنه

🎵 مرتضی پاشایی - اسمش عشقه

🎻 باخ - Air از سوئیت ارکسترال شماره ۳

تناقض آدم خوب

انیمیشن لوراکس ۲۰۱۲

فلانی به نیازمندان کمک میکنه و زندانیان رو آزاد میکنه و این نمایش رو در بوق و کرنای اینستگرام انجام میده که همه بفهمن که (( چه ادم خوبیه)) اما

از حکومت و باورهایی که مردم رو به همون فقر و زندان کشونده، حمایت میکنه.

پس نتیجه میگیریم که اگه من ( مستقیم یا غیرمستقیم) کسی رو به فقر کشوندم و بعدش جلوی دوربین، دو تیکه نون بهش دادم، آدم خوبی محسوب میشم.

نیچه

Nicht daß du mich belogst, sondern daß ich dir nicht mehr glaube, hat mich erschüttert.

آن‌چه مرا لرزاند، این نبود که به من دروغ گفتی، بلکه این بود که دیگر تو را باور ندارم ( فراسوی نیک و بد)

ایرانیای مادر...( برای اینکه بسته نشه وبم)

دیگه به جایی رسیدم که فکر میکنم میتونم ب گا رفتن زندگی شخصی خودمو تحمل کنم، فقط به قیمت اینکه سال های سال سایه ی جیم.الف( به قول هری پاتر، اسمشو نبر، لولوخورخوره) روی سر مردم جایکش ایران باشه و ک ونشون رو تا ته ب گاد بلکه یکم ادم بشن کصک شای مادرج نده ی ک یری . حتی به قیمت ب گا رفتن خودم.

روش تربیت مردم ایران ، اصلا آموزشی و پاداشی نیس، بلکه مجازاتیه. یه چوب طویله لازم دارن که هی در ک ونشون بزنی ، هی بزنی و هی بزنی ، تا به امید روزی که شاید سالهای سال بگذره و ادم بشن.

مومیایی شده در ساعت هشت و چهل دقیقه شب: تراژدی خانم هاویشام

به تازگی با یکی از جذاب‌ترین و در عین حال تراژیک‌ترین شخصیت‌های دنیای ادبیات آشنا شدم: خانم هاویشام از رمان “آرزوهای بزرگ” . قصه ای تکان دهنده با شخصیت سازی فوق العاده ی چارلز دیکنز بزرگ

خانم هاویشام، زنی ثروتمند، مغرور و زیباست که خواستگاران بسیاری دارد. اما او به همه آن‌ها با دیده‌ی تردید می‌نگرد؛ ترسی عمیق از اینکه مردان تنها به طمع ثروتش به او نزدیک می‌شوند، تمام وجودش را فرا گرفته است.

در این میان، برادر ناتنی‌اش، آرتور، که از تقسیم ناعادلانه ارث پدری کینه‌ای عمیق به دل دارد، با همکاری مردی فریبکار و جذاب به نام کمپیسون (Compeyson)، نقشه‌ای شیطانی برای نابودی خواهرش طراحی می‌کند.

کمپیسون با چهره‌ای دلربا و کلامی عاشقانه، وارد زندگی خانم هاویشام می‌شود. هاویشام که عمری را در لاک بی‌اعتمادی سپری کرده بود، تمام دیوارهای دفاعی‌اش را فرو می‌ریزد و تمام آن شک و تردید را به عشقی کور و اعتمادی بی‌قید و شرط به کمپیسون تبدیل می‌کند.

از جزئیات تلخ ماجرا که بگذریم، کمپیسون سرانجام موفق می‌شود بخش بزرگی از ثروت هاویشام را به دست آورد. در شب عروسی، در حالی که مهمانان گرد آمده‌اند، کیک بزرگ عروسی در وسط تالار می‌درخشد و ساعت‌ها، بیست دقیقه مانده به نه شب ( ۸:۴۰) را نشان می‌دهند، نامه‌ای از کمپیسون به دست خانم هاویشام می‌رسد. نامه‌ای که مانند زهر، حقیقت را بر او آشکار می‌کند: تمام این عشق، فریبی بیش نبوده و او تنها ابزاری برای رسیدن به ثروت بوده است.

این لحظه، لحظه‌ی انجماد ابدی خانم هاویشام است. او دستور می‌دهد تمام ساعت‌های خانه را روی همان ساعت ۸:۴۰ متوقف کنند. مهمانان پراکنده می‌شوند، اما زمان در عمارت “ساتیس” برای همیشه می‌ایستد. خانم هاویشام دیگر هرگز لباس عروسی‌اش را از تن در نمی‌آورد. کیک بزرگ عروسی، دست‌نخورده باقی می‌ماند تا غبار زمان و تارهای عنکبوت آن را بپوشاند.

آنچه روزی نماد بزرگ‌ترین آرزوهای یک زن بود—لباس عروس، کیک، ساعت وصال—حالا به نمادهای تاریک شکست، خشم و انتقامی سرد تبدیل می‌شود. خانم هاویشام، مومیایی شده در گذشته‌ی تلخ خود، قلبش را به روی تمام مردان می‌بندد و استلا، دخترخوانده‌ی زیبایش را طوری تربیت می‌کند که ابزار انتقام او باشد؛ دختری با قلبی از یخ که وظیفه‌اش شکستن قلب مردان است.

و اینجاست که تقدیر، پیپ، شخصیت اصلی و معصوم رمان را بر سر راه استلا قرار می‌دهد تا او اولین قربانی خشمی باشد که سال‌ها پیش در قلب شکسته خانم هاویشام ریشه دوانده بود.

چرا اگه کسی دمپایی رو با کت شلوار بپوشه، خنده دار به نظر میرسه؟

امروز یکیو تو خیابون دیدم که از کنار هرکی رد میشد، همه با یه لبخندی نگاهش میکردن. کت و شلوار رسمی پوشیده بود‌، عینک رسمی ای به چشم داشت، و یه جفت دمپایی توالت سفیدرنگ به پاش بود. راستش خودمم خندیدم و بعدش از خنده ی خودم تعجب کردم. همین سوال رو رفتم از هوش مصنوعی جمینای پرسیدم و این جوابا رو داد: ( عکسشم طبیعتا با هوش مصنوعی طراحی کردم)

یک ) نظریه ی ناهماهنگی: اینکه توی ذهن انسان ها، طرحواره ها ساخته شده. مثلا طرحواره ای برای پوشیدن لباس رسمی که اگه یه نفر کت و شلوار بپوشه، باید کفش رسمی پاش باشه. حالا اگه این طرحواره شکسته بشه ، ناهماهنگی توی ذهن ما ایجاد میشه. خندیدن، واکنشیه به درک این ناهماهنگی

دو) نظریه ی برتری: به افلاطون و ارسطو برمیگرده. که ما به اشتباهات و حماقت های دیگران میخندیم که از این طریق حس برتری کنیم. مثلا در این مورد به خصوص با این لبخند به طرف بگیم که ما قراردادهای اجتماعی رو از تو بهتر بلدیم

سه) نظریه ی رهایی: اینو فروید مطرح کرده. که جامعه بار روانی زیادی به ادما تحمیل میکنه‌ . یکی از این بارها اینه که لباس حتما باید هماهنگ باشه. و وقتی یکی رو میبینیم که این قانون رو شکسته، برای لحظاتی از زیر بار اون فشار روانی خلاص میشیم و حس رهایی میکنیم

گفتن از طریق نگفتن

گاهی وقتا( اگه نگیم همه ی وقتا) چیزهایی که گفته نمیشه، نشون داده نمیشه، به اندازه ی چیزهایی که گفته میشه و نشون داده میشه مهمه( شاید مهم تر) چون اون چیزهایی که گفته میشه و نشون داده میشه احتمالا توسط فیلتر دروغ ، کم یا اضافه میشه، در حالی که حقیقت، دست نخورده و باکره ، در پشت گفتن ها و دیدن ها مخفی شده.

اصل پایستگی مشکلات روانی: مشکلات روانی از بین نمیره، فقط از شکلی به شکل دیگه در میاد!

خیلی از آدم هایی که میشناسم سراغ تراپیست رفته اند. بی فایده بود. فقط باعث میشد که نسبت به مشکلاتشان آگاه تر به نظر بیایند و کلمه ها و مفاهیم تازه ای یاد بگیرند تا وقتی حرف میزنند، عمیق تر به نظر برسند

دیوید فاستر والاس

سارا کین

سارا کین رو فقط با همین قطعه- نوشته از یه کانال تلگرامی مهجور شناختم:

((من به انتهای داستان رسیده‌ام، به انتهای احساسِ زننده و غم‌زده‌ی خزیده به درونِ لاشه‌ای بیگانه و محروم شده از همه‌چیز به دستِ روحِ سرکشِ اخلاقِ اکثریت

من دیرزمانی‌ست که مرده‌ام

به ریشه‌‌هایم بازگشته‌ام

و نومیدانه بر کرانه‌ها آواز سر می‌دهم.))

توی ۲۸ سالگی خودکشی کرده.

ساده زیستی امام محسن چاوشی

گفتارها و رفتارهایی که هنوز توی جامعه ی ایران خریدار زیادی داره

امام چاوشی
​​

امام خمینی

اینکه مردم از این که یه نفر مثل خودشون باشه و بالاتر ازشون نباشه ( توی این مقوله ی بخصوص از لحاظ ثروت) نشون از حسادت عمیق داره. اسم این حسادت رو میذارن ساده زیستی و هنرمند مردمی، رهبر مردمی و رییس جمهور مردمی و فلان و بهمان و به عنوان یه فضیلت رایج شناخته میشه

یه خطای شناختی ذهن: کسی که زیباتره، پس حتما باهوش تره، مهربان تره.

این تحقیقات رو داش کوچیکه، chatgpt بهم داد:

تاثیر زیبایی توی استخدام و حقوق:

آزمایش دانشگاه تگزاس( ۲۰۰۴) نشان داد افراد با ظاهر جذاب تا ۵ درصد حقوق بیشتر از بقیه دریافت میکردند.

توی رزومه های شغلی یکسان هم ، اون فردی که چهره ی جذاب تری داشت، شانس استخدامش دوبرابر بود.

معلم ها و نمره دادن:

معلم ها معمولا بچه های خوش چهره تر رو باهوش تر ارزیابی میکردند، حتی زمانی که واقعیت متفاوت بود

دادگاه و قضاوت:

افراد زیباتر معمولا حکم های سبک تر دریافت میکردند، چون قاضی و هیئت منصفه تصور میکردن که اون ها افراد بهتری ان.ولی اگه متهم، ظاهر مطلوبی نداشت ، حکم سنگین میگرفت

به این اثر میگن ، اثر هاله ای

احساس (( دوست داشته شدن))

((نیاز به دوست داشته شدن)) که روی دیگه ی سکه ی (( طرد شدن)) هست و این دو تا هردوتاشون از یک جنس هست، همون چیزیه که باعث میشه ما ( شاید برخلاف میل درونیمون) شبیه دیگران بشیم، شبیه دیگران رفتار کنیم. چون نیاز داریم که از طرف اونا دوست داشته بشیم، نیاز داریم که از طرف اونا طرد نشیم. اینکه تلاش میکنیم که شبیه بقیه باشیم، به این معنا نیس که بقیه برامون مهمن، به این معنای نیس که عاشق بقیه هستیم، بلکه فقط به این معناست که از این طریق میخوایم بقای خودمون رو تضمین کنیم، همون نیاز درونی رو ارضا کنیم.

این یک اشتباه هست که ذهن ما هنوز داره به صورت عصر حجری کار میکنه و فکر میکنه تضمین بقای ما به احساس و فکر دیگران نسبت به ما بستگی داره. حتی اگه مطرود جهان هم باشیم، هنوز شغلی به واسطه ی مدرک داریم، هنوز سوپرمارکت سر کوچه به ازای پولی که دریافت میکنه، غذا بهمون میده و صاحب خونه، خونه اجاره میده. پس مرگی در کار نیس‌ . اما مغز ما هنوز با این سیستم جدید، تطابق پیدا نکرده.

اشتباه انسان ها در آزادی پرندگان

آدم ها به اشتباه فکر میکنن که پرنده ها آزادن. و پرنده رو نمادی از آزادی میبینن. ولی هر پرنده قلمرو مخصوص خودشو داره و خارج از اون قلمرو پرواز نمیکنه، و حتی پرندگان هم اسیر اون مکانی میشن که توش بیشتر وقتشون رو میگذرونن. چون پرواز کردن مداوم و طولانی مدت از نظر تکامل طبیعی، به صرفه نیست.

«آه اگر بالی داشتم تا مرا از زمین برکَند و همواره در پی [خورشید] پرواز کنم! در پرتوی ابدی آن، دنیای خاموش را زیر پایم می‌دیدم… هر قله‌ای غرق در آتش، هر دره‌ای در آرامش…» ( گوته/ فاوست)

نیروی جنسی

دو نفر تو رستوران نشستن، دارن غذا می‌خورن. یکی‌شون رو می‌کنه به اون یکی و می‌پرسه: «این لیوان مال تو بود؟ دهن زدی بهش؟»

و اگه «دهنی» شده باشه، از اون لیوان نمی‌خوره. سریع لیوانشو عوض می‌کنه.

حالا همین دو نفر، همون شب، وقتی روی تخت کنار هم هستن، دارن حتی عرق دور آلت همدیگه رو لیس می‌زنن.

اینجاست که می‌شه دید نیروی جنسی چجوری مثل یه مترجم عمل می‌کنه؛ یه مترجم زبان بدن. بزاق و عرق و بوی تن اون یکی رو جوری ترجمه می‌کنه که انگار مال خودشه، حتی دل‌پذیر و آشناست.

عشق، که در واقع اوج همین نیروی جنسیه، یه چیز خیلی ساده یا حتی چندش‌آور رو تبدیل می‌کنه به چیزی مقدس. واسه همینه که وقتی کسی عاشق می‌شه و مثلاً عکس یا حرفی از معشوقشو به بقیه نشون می‌ده، بقیه یه لحظه وای‌می‌ستن و تو ذهنشون می‌گذره: «خب که چی؟ این آدم چی داره؟»

ولی اون چیزی که دیده می‌شه، همون چیزیه که از فیلتر عشق به عنوان قوی ترین نیروی جنسی گذشته... مثل نوری که از شیشه‌ی رنگی عبور کرده باشه.

جذاب نمایی

چیزی به اسم (( جذابیت)) وجود نداره، صرفا ((جذاب نمایی)) وجود داره.

نیمچه پیشگویی هایم

برنامه هایی که احتمالا در آینده خواهیم داشت و میتونم حدس بزنم( صرفا میتونیم اسمشو بذاریم پیشگویی- اینکه درست و غلط از آب در بیاد، زمان اثبات میکنه) :

یک) افزایش بیشتر سقوط اقتصادی و گسترش بیشتر فقر و البته افزایش ثروت ثروتمندا

دو) چون پول اجاره ی ساختمون ها بالا میره، احتمالا حداقل دو خانواده باهم به صورت توافقی و به سبک زمان قدیم ، یه خونه اجاره کنن و باهم زندگی کنن

سه) قطعی بیشتر برق به طوری که برنامه ی روتین هر روز بشه . هر روز با میزان ساعت قطعی بیشتر ، در نتیجه ی این قطعی ، مردم ناچارا باید روی بیارن به سمت خرید ژنراتورها- خونه هایی هم که ژنراتور دارن، هزینه ی اجاره رو بالاتر میبرن

چهار) قطعی آب در وهله های بعد- جاهای خاصی از شهرها احتمالا در ساعت خاصی تعیین میشه برای اینکه با بشکه و دبه مردم در صف ها طولانی، آب پر کنن.

پنجم) قطعی گاز و ...( وقتی آب و برق قطع بشه چرا گاز نه؟)

ششم) اینترنت طبقاتی- اینطوری میشه که به طور کلی اینترنت ملی میشه. ولی دسترسی به اینترنت بین المللی شرط و شروطی داره که با توجه به مدرک و صنفی که داری ، میتونی به دنبال کارای مجوزش برای دسترسی بیشتر باشی

هفت) افزایش بیشتر قیمت بنزین باعث میشه رفتن یه فرد، از شهری به شهر دیگه بی نهایت دشوار بشه. مثل حالتی بشه که انگار میخوای به خارج سفر کنی. به همون اندازه دشوار.

هشت) دستگیری و اعدام و احتمالا کشتن بیشتر در اعتراض های بعدی