اذیت شدن از صدای غذا خوردن دیگران

این نوع خاص اذیت شدن که جدیدا با نام (( میسوفونیا)) شناخته میشه، از اون جهت که هم اسمش باکلاسه، و هم تحقیقات ثابت کرده هرکی میسوفونیا داشته باشه، نشون میده که هوش بالاتری داره، باعث شده طرفدارای زیادی پیدا کنه و همه خودشون رو دارای میسوفونیا بدونن

سنکا ( یکی از فیلسوفان رواقی)

چه زیادند کسانی که باعث شده اند زندگی تان هدر برود ، در حالی که خودتان مطلع نبودید چه چیزی را از دست می دهید. چه زیادند لحظاتی که زندگی را در غصه های بیهوده، شادی های احمقانه، آرزوهای طمع کارانه و سرگرمی های اجتماعی تلف کرده اید. نیز چقدر مقداری از زندگی که برای خودتان باقی مانده است کم است‌.

روزی متوجه خواهید شد دارید پیش از موعد می میرید!

نیچه

زرتشت چون این سخنان را بگفت ، باز در مردم نگریست و خاموش شد. آنگاه با دل خود گفت: اینان می ایستند و میخندند. اینان مرا در نمی یابند. من دهانی بهر این گوش ها نیستم.

آن ها میگویند: (( عشق چیست؟ آفریدن چیست؟ اشتیاق چیست؟ ستاره چیست؟)) میخندند و چشمکی میزنند.

زمین کوچک شده است و بر روی آن چنین انسان هایی در جست و خیز اند. انسانی که همه چیز را کوچک می کند. نسل او، همچون پشه فناناپذیر است و عمرشان دراز.

مارسل پروست باید با تامل خونده بشه

در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان -به رغم اعتراض‌های دل که این حس یا شاید توهم را دارد که عشقش ابدی است- به ما می‌گویند روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه ی او زنده ایم، همان اندازه بی اعتنا می‌شویم که امروزه به هر کسی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راهمان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او برمی‌خوریم و دست و پایمان را گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی خود نمی‌شویم. آن‌گاه این آگاهی بی تردید آینده، به رغم این حس بی‌اساس اما بسیار نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد و عشق، عشقی که هنوز چون بامدادی ملکوتی بی‌نهایت اسرارآمیز و غم‌انگیز بر سر ما گسترده خواهد بود، کمی از افق‌های عظیم و شگرف و بسیار ژرفش، اندکی از برهوت افسونگرش را در برابر درد ما خواهد گشود.

آنتروپی

یادمه تو شیمی دوران دبیرستان، یه بحثی بود به اسم آنتروپی. اینکه چمیدونم مولکول ها تمایل ذاتی دارن که به سمت بی نظمی برن. و این فروپاشی و بی نظمی و آشوب، تو ذات کل زندگیه. حالا چه چیزی باعث میشه که جلوی این روند بی نظمی گرفته بشه؟ انرژی . یعنی‌ موجودات با انرژی صرف کردن، میخوان جلوی اون روند اتوماتیک بی نظمی رو بگیرن. همین هم عامل حرکت موجوداته. مثلا اگه همینجوری یه گوشه روزها دراز بکشی و هیچ کاری نکنی ، از گشنگی و زخم بستر نابود میشی . توی این حالت ، باید انرژی صرف کنی، کونتو تنگ کنی، بیفتی دنبال پول در اوردن که یه لقمه وارد شکمت کنی و از گشنگی نمیری. و این تا روزی که زنده هستیم برقراره. حالا چرا اینطوریه، چرا همه چیز باید به سمت بی نظمی بره . اصلا معلوم نیس.

از کتاب ۱۹۸۴

وینستون با آمیزه ای از حیرت به بیهودگی رنج و ترس در زندگی فکر کرد . خیانت جسم انسان که درست وقتی به کوششی استثنایی نیاز داریم، همیشه سر جایش میخکوب می شود.

آرتور شوپنهاور

هرچه نور درکمان از زندگی روشن تر شود، سایه هایی که می اندازد تاریک تر است.

این شعر سهراب سپهری با این نقاشی از کلود مونه

قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچکسی نیس که در بیشه ی عشق/ قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی/ و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست/ نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می آرند/ و در آن تابش تنهایی ماهی گیران/ می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند/ همچنان خواهم خواند: دور باید شد ، دور

پشت دریاها شهری است/ که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است / شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند/ پشت دریاها شهری است/ قایقی باید ساخت

قسمتی از ۱۹۸۴ و قطعی برق

وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی فایده بود. روز روزش کار نمیکرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه ی صرفه جویی به مناسبت تهیه مقدمات هفته نفرت، در ساعات روز قطع بود.

جنون برای زیبایی

این فیلم همون داستان سیندرلای زیباست ، با اون پاهای خوشگل و کوچولو و زیباش. اما یه فرق اساسی داره. اینبار سیندرلا نقش اصلی داستان نیس. بلکه داستان یکی از خواهرهای ناتنی سیندرلا، یعنی الویرا هست. که طبق معیار جامعه ای که توش زندگی میکنه، فکر میکنه زشته . همه به سیندرلا توجه میکنن و الویرا نادیده گرفته میشه، در صورتی که آرزوش اینه که با شاهزاده ازدواج کنه. اما شاهزاده عاشق سیندرلا میشه و تنها چیزی که از سیندرلا داره، همون یه لنگه کفش معروف سیندرلاست که روی پله ها جا مونده. الویرا که هرطور شده میخواد شاهزاده رو بدست بیاره، میخواد پاهای بزرگش، هم اندازه ی اون کفش بشه. در نتیجه با یه ساتور پاهای خودشو میبره.

توی دنیایی که زندگی میکنیم، اول از همه سایز لنگه کفش رو تعیین میکنن، بعدش انسان ها مجبور میشن تیکه تیکه از خودشون رو ببرن تا هم اندازه ی قالب تعیین شده بشن.

مساوی

از یه جایی به بعد فقط بحث سر این میشه که چطوری روز رو بگذرونی و به شب برسونی.. دیگه مهم نیس با چی باشه. با کتاب خوندن باشه، یا راه رفتن، یا سکس ، یا کار یا خوابیدن. همه چیز مساوی میشه.

از یکی از مصاحبه های اورول

اگر تصویری از آینده بشریت میخواهید، چکمه ای را تصور کنید که بر سر و صورت انسان ها کوبیده می شود.

در راستای کصکش بودن ایرانیا

گویا یه نفر که معلوم نیس از کجا کیر خورده، و طبق اصل ده فرمان حضرت موسی که میگه، (( اگر کیر خوردید، کیر بزنید)) و این کیرزنی متقابل تو خون و رگ و ریشه ایرانیا هست، بجای اینکه کمی گذشت داشته باشن، عکس دختر یا دخترهای لختی رو( چون فایل رو باز نکردم و فقط از وب های دیگه این موضوع رو از قبل شنیده بودم) رو توی سایت آپلود کن ، به صورت فایل زیپ شده، اپلود کرده و میاد توی وبلاگی مثل من، و امثال من، در قسمت نظرات، بجای ادرس خودش، ادرس این فایل زیپ شده رو میذاره. بعد که شما روش کلیک میکنید، فایل دانلود میشه و اگه از زیپ خارجش کنید میتونید عکس ها رو ببینید. حالا کل این پروسه رو انجام داده که چیکار کنه؟ بلهههه. آبروی فلانی رو ببره‌ .که شاید انتقام بگیره. حالا اینکه چرا طرف فکر کرده اگه این عکس رو پخش کنه آبروی فلانی برده میشه، رو نمیدونم. ولی محض احتیاط، بخصوص برای اینکه به حریم شخصی من تجاوز کرده( یعنی چیزی رو که نمیخواستم دانلود کنم ، وادار کرده که دانلود کنم) به مدیر سایت آپلود کن این پیام زیر رو دادم‌

دیگه من کار خودم رو در این زمینه کردم.

تغییر کردن

ظاهر وبلاگ، اسمش، قالبش، حتی سبک نوشتن و بیان پست هایی که میذارم ، اونقدر تغییر کرده که اگر پست‌های قدیمی نبودن، شاید سخت می‌شد فهمید که این، همون وبلاگ قبلیه. انگار بدون برنامه‌ریزی خاصی همه چیز عوض شده—طوری که به نظر نمی‌رسه خودم انتخابش کرده باشم.

اگر از نزدیک به زندگی نگاه کنیم، همیشه فکر می‌کنیم که قدرت انتخاب داریم. اما وقتی کمی فاصله بگیریم و از دور نگاه کنیم، می‌بینیم که دلیل خیلی از انتخاب‌هامون واضح نیست. انگار نخ‌های نازکی که فقط از دور توی تاریکی برق می‌زنن، مسیرمون رو تعیین می‌کنن—ما رو به سمت تصمیم‌هایی سوق می‌دن، و ما هم مثل بچه‌های کودن باور داریم که واقعاً خودمون انتخاب کردیم.

پیرو پست (( بندرعباس به عنمه)) و کامنت هایی که دریافت کردم

چون که دیدم چندین کامنت تقریبا اینطوری دریافت کردم و خب ادرسی هم نمیذارین که شاید خدای نکرده من بی سر و پا به وبتون حمله ور شم، پس اینطوری عکس از کامنت رو اپلود میکنم و یه جواب کلی میتونم بدم:

شماهایی که ادعا دارید من بدبخت بیچاره ها رو درک نمیکنم و از حیوون کمتر هستم که نمیتونم درد اونا رو درک کنم، بهم بگید که شمایی که درک میکنید و به فکر اونا هستید چیکار کردید؟ جمهوری اسلامی مستقیما مسئول کشته شدگان هست( حالا چه خودش و چه سیاست هاش) ، اون چیزی هم که بیرون از خونتون هست بهش میگن آسفالت. میتونید برید کف اسفالت اعتراضتون رو شروع کنید تا مثل من نباشید . منی که بلد نیستم مثل شماها ، تسلیت گفتنا و همدردی های نمایشی ای که هیچ بار مسئولیتی برام نداره رو نشون بدم، و ادای ادمای خوب رو در بیارم. اینکه احتمالا یه کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی باز کردی عزیزم و تازه با مبحث نورون های آینه ای مواجه شدی و حالا دوس داری تو جامعه و روابط و کامنتات ازش استفاده کنی و اینو بچسبونی به اینکه دروغگو نیستی، هیچ ایرادی نداره واقعا.

این کامنت تقریبا طولانی شاید ، شاید برای روشن کردن یکسری ابهامات. هرچند که مطمئننا چیزی روشن نخواهد شد در ذهن شماها

این دو تا عکس زیر خاکی از بوکوفسکی

اینجا یک تراس کوچک دارد. درش باز است و می توانم نور ماشین ها را از بزرگراه جنوبی هاربر ببینم. همه ی آن آدم ها، همه ی آن خطوط نور، می آیند و می روند و هیچ وقت تمام نمی شوند. چه کار میکنند؟ توی فکرشان چه می گذرد؟ همه مان داریم به سمت مرگ می رویم... همه مان! واقعا که چه سیرکی است. خود همین به تنهایی می تواند باعث شود که ما آدم ها به هم عشق بورزیم... اما نمی شود! ابتذال همه ی ما را به وحشت انداخته. برای چیزی که نیست حرص میخوریم

نامه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور - خیلی خانواده درست حسابی ای بودن

اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتذال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند

از کتاب ۱۹۸۴

یک روز وینستون اسمیت، متوجه جمعیتی شد که با سر و صدای زیادی در وسط چهار راه تجمع کرده بودند. با خودش گفت: (( شروع شد ، شروع شد ، انقلاب شروع شد، بالاخره مردم طغیان کردند))

نزدیک شد. دو زن چاق بر سر یک قابلمه با هم درگیر شده بودند و هر یک سعی داشت آن را از دست دیگری در آورد و موهای یکی از آنها به شدت پریشان شده بود. . یک لحظه هردو قابلمه را کشیدند، و دسته ی قابلمه کنده شد. وینستون، با تنفر آن ها را نگاه میکرد. با این حال صدایی که در آن لحظه از حنجره ی چند صد زن برخاسته بود به طور عجیبی قدرتمند به نظر میرسید! چرا آن ها نمی توانستند همین فریاد را برای موضوعی واقعا مهم سر دهند؟

آن ها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد و تا طغیان نکنند، به آگاهی نخواهند رسید

گلدان

یه وب توی بروز شده ها دیدم. مال یه خانوم متولد ۵۲ اینا بود که شعر توش مینوشت و نقد کتاب‌ . توی بیوگرافیشم یه عکس از خودش گذاشته بود که البته جوون تر میخورد. کامنت گذاشتم که : جوون تر از متولد ۵۲ میخورین. شاید بخاطر اون روحیه ی شعر نوشتن و نقد کتاب و این حرفاست

شب اتفاقی دوباره وبش تو بروز شده ها بود. رفتم ببینم چه جوابی گذاشته. کامنتم تایید نشده بود و عکس خودش رو برداشته بود و بجاش یک عکس گلدان گذاشته بود‌ .

بهشت احمقان

سرتیتر مناسب متن نیس بعدا عوضش باید بکنم. یا همینجوری بذارم بمونه. در هر صورت...

توی روابط شخصی( که شاید مهم ترین وجه زندگی هر انسانی باشه) به یک الگوی تکرارشونده ی مشابه در افراد میرسیم یعنی : یعنی اولش سرحالی، رفیق پیدا میکنی، چنان توی این رفاقت به حس و حال خوب میرسی که اونا رو صمیمی و دوست نزدیکت میدونی و از بابت چنین دوستایی تو زندگیت خوشحالی و بعد ، بحرانی توی زندگیت اتفاق می افته و روحیت ضعیف میشه و بدون اینکه خودت فهمیده باشی ، انتظارت از اونا بالا رفته. و اینجاست که وقتی منتظری که اونا حداقل احوالپرسی ای ازت بکنن، محو میشن و دیگه نیستن. هزاران سوال واست ایجاد میشه و تو ام تبدیل میشی به یک موجود بلاگفایی که بی شباهت به مرد زیرزمینی داستایفسکی نیست :))) سوالاتی به ذهنت هجوم میاره اعم از اینکه ((یعنی چی؟ ایا اونا فقط به فکر منافع خودشون هستن؟ ایا تا وقتی خوب و خوش بودیم باهم بودیم و حالا که اینطوری شده گذاشتن رفتن؟)) این دیدگاه و سوالاتیه که توی ذهن اون شخص ایجاد میشه

ولی اگه بخوایم اون طرف قضیه رو در نظر بگیریم( منظورم اوناییه که گذاشتن و رفتن) میبینیم که قضیه فقط سر منفعت طلبیشون نبوده. بلکه تقریبا میشه گفت که ادم هایی که استرس زیاد دارن، حالشون خیلی بده، زور میزنن تا به یه ذره خوشحالی( هرچند دروغین) برسن، و‌ دیگه از رسیدن به خوشحالی واقعی ناتوان و ناامید شدن، دست میزنن به تظاهر کردن به خوشحالی( اهنگ شاد و رقصیدن و هماهنگ شدن با بقیه و عکس گرفتن از لحظات به ظاهر شاد مثل رفتن توی رستوران و کافه و مهمانی و ... ) و حالا فرض کن این ادم که به زور داره خودشو جمع میکنه تا یه ذره خوشحال و اروم باشه، با رفیقی مواجه میشه که دچار بحرانی تو زندگیش شده. و فقط به این دلیل ساده که (( نکنه روحیه ی منم ضعیف کنه )) فرار میکنه و دور میشه.

توی مجموعه عکسای کنکور سراسری ۱۴۰۴ بود

کامو

وقتی انسان آموخت ( آن هم نه فقط بر روی کاغذ) که چگونه با رنج هایش تنها بماند، چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.

تا همینجا کافیه

عجیبه که زیاده روی در هر مسئله ای ( حتی اگه درست و حق باشه) ، به ضد‌ خودش تبدیل میشه. اینجا قرار نیس طوری به نظر برسه که محل عقده گشایی باشه( چون میدونم نیس) و هدف بیان کردن حس و احساسی هست که به محیط اطرافم دارم. همین و بس

از روزای دیگه ( البته اگه وقت داشته باشم) به سبک روال قدیم این وب( سال های ۹۷) نقد و بررسی فیلمی که دیدم یا کتابی که خوندم رو میذارم.

پت و مت

اجداد ملت غیور و شریف ایران رو پیدا کردم:))) جز این، طور دیگه ای قابل توجیه نیست

دوباره شروع شد

حالا روز معلم...

طالبان ، تاریخ کانکور ۱۴۰۴ رو اعلام کرد

دنیای بامزه ای شده

محبت کامنتا😍

بندرعباس به عنمه

دوباره مردم گوسفند ایران، حتی ادای دلسوزی و همدردی کردنشون هم تقلبی و از روی دست همدیگه ست. راستش اینه که من بندرعباس به تخممه. میدونم به تخم شما هم هست، فقط شما دروغگوهای بهتری هستین ‌. همین‌.

یاد نئون بخیر/ دیوید فاستر والاس

خیلی از آدم هایی که می شناسم ، سراغ روانکاو رفته اند. بی فایده بود. فقط باعث می شد نسبت به مشکلاتشان آگاه تر به نظر بیایند و کلمه ها و مفاهیم تازه ای یاد بگیرند تا وقتی حرف میزنند، عمیق تر به نظر برسند.

شرایطی مشابه

امروز هوش مصنوعی بم پیشنهاد داد که هر وقت افکار منفی و بدردنخور از گذشته ها سمتم اومد یه کار دیگه ای انجام بدم. خودم پیشنهاد عکاسی رو بهش دادم و اون پیشنهادمو، خلاقانه بیان کرد. عکاسی خیلی امر جالبیه. اولا ذهن یه عکاس همیشه دوس داره راه بره و منتظر موقعیت های مناسب برای عکاسی بمونه. در نتیجه یه نوع پرسه زدن توی زمان حاله. یه جور مدیتیشنه یا هرچی که میخوایم اسمشو بذاریم.

الان موقع درس خوندن، دیدم دوباره افکار منفی حمله کرد تا پدر پدر سگمو در بیاره. نمیتونستم بزنم بیرون و عکس بگیرم‌ . در نتیجه از همین صفحه ای که جلوم بود عکس انداختم. ده سال پیش وقتی میخواستم کنکور سراسری بدم بازم توی این موقعیت بودم ، الانم توی همون موقعیت هستم. ده سال پیش عاشق شدم، ضربه خوردم. همین اواخر هم همینطور شد. تمام اتفاقات زندگی انگار فقط مثل یک دایره تکرار میشه. و باید جراتشو داشت و این موضوع رو پذیرفت . چون پذیرفتنش خیلی جرات میخواد. اینکه به این افکار رسیدم شاید نتیجه ی اتفاقی و تصادفی اتفاقات مشابه توی زندگیم باشه. اما به هرحال ، تشابهات زیادی رو دارم میبینم. موقعیت ها مشابه هست فقط رنگ و لعابش عوض میشه