قطعه ای از نفوس مرده اثر نیکلای گوگول

چند روزی است مطالعه ی رمانِ طولانیِ (( نفوس مرده)) اثر گوگول را شروع کرده ام.
البته که در جای جای ِ این وبلاگ، علاقه ام به ادبیات روسی و دو نویسنده ی مهم یعنی نیکلای گوگول و داستایفسکی مشهود است و شاید این در نوع خود، سلیقه ام را در جهتِ مشخصی نشان دهد. اما بدون تعصب باید گفت که این اثر، قطعا شاهکاری بی مانند است و این شاهکار را می توان بیش از یک بار خواند و در هر بار با زاویه ای متفاوت به گوشه ای از آن نگریست و هربار هم لذت برد.
کتاب پر از جملاتِ خوب، اطلاعات انسان شناسی، جامعه شناسی و توصیفات زیاد و شخصیت پردازی های فوق العاده است و هنرِ داستان نویسیِ گوگول در این اثر به اوج خود رسیده است.
سعی می کنم نقد این اثر مهم و عظیم را در پستی جداگانه در آینده بیاورم. اما در این مطلب، قصدم نقد اثر نیست. چرا که آن را هنوز به پایان نرسانده ام. اما در مورد یکی از مطالبی که به نظرم مهم آمد قصد دارم کمی فکر کنیم. اگر ترجمه ی پرویز شهدی از نشرِ مجید را تهیه کرده باشید، در صفحه ی 184-185 و 186 این مطلب را که عینا در زیر می آورم خواهید دید:
(( خوشا به حالِ مسافری که پس از سفری طولانی و مبارزه با باد و باران و گل و شل، شنیدن صدای مداوم و یکنواخت زنگوله های اسب ها، آماده شدن ها و بار و بندیل بستن ها، سر و کله زدن با گوش بر های توی راه، از مسافرخانه چی و نعل بند گرفته، تا مامور ایستگاه در خوابِ فرورفته و اراذل و اوباشی که تویِ راه با کوچک ترین غفلتی یا تقاضای خدمتی ، آدم را تیغ می زنند، توقف های مکرر برای تعمیرِ کالسکه و غیره، سرانجام به خانه اش می رسد و با پیشواز گرمی رو به رو می شود: فریادهای شادمانه ی آدم هایی که چراغ در دست به استقبال مسافر می شتابند، جست و خیز و آمد و شد پرشور و شوق بچه ها که هرگونه ناراحتی و فکر ناجوری را از خاطر مسافر می زدایند و بالاخره خوشبخت پدر خانواده ای که عزیزانش را باز می یابد و بدبخت مجرد هایی که کس و کاری ندارند که به پیشوازشان بیایند.
خوشبخت نویسنده ای که شخصیت های تندخو و بداخم داستانش را که مبتذل بودن شان کسلش می کند رها کرده و به سراغ قهرمانانی می رود که مظهر انسانیت، وقار و شخصیت هستند و نویسنده می تواند از میان چهره هایی که مدام تغییر می کنند، هرکدام را که دلش می خواهد و مورد پسندش است انتخاب کند، شخصیت یا شخصیت هایی که هرگز لحن شاعرانه و دلپذیر گفتارشان را تغییر نمی دهند، شخصیت شان را تا سطح مردمان عادی و مبتذل پایین نمی آورند و همیشه دور از پستی ها، در آسمان ها در حالِ پروازند. خوشبختی و شادکامی نویسنده از دو بابت مورد رشک و غبطه ی دیگران است: با این شخصیت های ممتاز و برجسته، خود را در میان خانواده اش احساس می کند و کوس شهرت و افتخارش در سراسر دنیا طنین انداز است. با نمایان ساختنِ حقیقت، با پنهان کردنِ دشواری ها، مصیبت ها و رنج ها و به جای آن ها نشان دادنِ عظمت و زیبایی ها مردمان را می نوازد و شادشان می کند. همه برایش کف می زنند، هورا می کشند خوشبختی اش را چند برابر می کنند. او را شاعر بزرگی به شمار می آورند، تایید می کنند نبوغش از همه ی مردان بزرگ دنیا بیشتر است. او را عقابی می دانند که به همه ی پرندگان برتری دارد و بلندپروازتر است. قلب های جوان با شنیدن نامش می لرزند، اشک شادی و همدلی در چشم هاشان می درخشد. همه او را بالاتر و نیرومندتر از دیگران می شمارند.
سرنوشت دیگری در انتظار نویسنده ای است که لجن های اجتماع را که زندگی ما در آن فرورفته به هم می زند، در اعماق ورطه ی هولناک سرشت های سرد، حقیر و فرومایه غرق می شود- سرشت هایی که ما در هر قدم از زندگیِ خاکی مان با آن ها رو به رو می شویم و تحمل شان سخت ناگوار و تلخ است- و با قلم نوک تیز و برنده اش آن چه را دیدگانِ بی اعتنایِ ما از مشاهده شان سرباز می زند، در برابر چشمان مان می گستراند. از تمجید و تحسین همگان برای او خبری نیست و نه از اشک های حق شناسی. شور و اشتیاق های دسته جمعی، در قلب جوان ها و نوجوان ها هیچ شور و اشتیاقی بر نمی انگیزد، هیچکس را شیفته و فریفته ی سخنانش نمی یابد و از قضاوت ریاکارانه و بی احساس معاصرانش که نوشته هایش را ناچیز و دور از ذهن می شمارند برکنار نمی ماند، فسادها و تباهی های شخصیت هایش را به خودش نسبت می دهند. هرگونه احساس و عاطفه و استعدادی را در او انکار می کنند. زیرا معاصران و همدوره هایش نه ذره بین هایی که در نوشته هایش آورده و با آن ها می توان حرکات موجودات ریز را بررسی کردو نه دوربین های نجومی را که گردش ماه و ستارگان را آشکار می سازد قبول ندارند. آنها قدرت های بزرگی را که می توانند در همه چیز نفوذ کنند، چشم اندازی را روشن سازند یا زندگی مسکینانه ی آدم ها را نشان دهند و شاهکاری به وجود آورند انکار می کنند، قبول ندارند که خنده ای از ته دل و شادمانه، ارزش شاعرانه ی غزلی دل انگیز را داشته باشد، غزلی که ورطه ای ژرف آن را از شعبده بازی های شیادان جدا می سازد. باری انکار کنندگان و آزاردهندگان، استعدادهای نویسنده ای ناشناس را به باد تمسخر می گیرند، هیچ صدایی به ندای آنان پاسخ نمی دهد، نویسنده ی تیره روز میان راه تک و تنها می ماند. زندگی اش دشوار و فقیرانه و تنهایی اش تلخ و جان فرساست))
از نظر گوگول نویسندگان دو دسته اند:
دسته اول یعنی نویسندگانِ لذت که کاری به کارِ حقایقِ روزمره ی مردم یعنی رنج ها و فقر ها و پستی های روح انسان ها ندارند و حقایق را هر طور که بخواهند نشان می دهند و نه آن طور که واقعا هست و وجود دارد. در عوض، تا آنجا که می توانند اثرشان را با زبانی شاعرانه و شکوهمند می پوشانند و جایگاه والایی بین مردمِ هم عصر خود پیدا می کنند و موجب جلبِ تشویق ها و تعریف ها به خودشان می شوند. از نظر گوگول، اینان (( شعبده باز های شیاد)) هستند.
اما دسته ی دوم نویسندگان، آنانی هستند که با وجدانِ مردم سر و کار دارند و به قول نیچه ، اثرشان را با خونشان می نویسند و در نتیجه تبدیل به جان هایی می شوند که همچون آینه ای ، رفتار های حقیرانه ی مردمان همچون حسادت و طمع و قضاوت و دشمنی را به آنان نشان می دهند. حقیقت های تلخی که نویسنده با زبانی طنز رو به روی مردم می گذارد و در نتیجه وجدانشان را به درد می آورد. این دسته از نویسندگان، هدفشان، بیدار کردنِ وجدانِ خفته ی مردم است و این هدف نه به این دلیل که دشمنِ آنهاست بلکه از سر دلسوزی و همچون پدری است که عیب های بچه هایش را به آنان گوشزد می کند. طبعا این پدر نسبت به آن پدرانی که رفتارِ بچه هایشان برایشان اهمیتی ندارند، بیشتر تنها می مانند و بیش از همه، موردِ کم لطفیِ فرزندان قرار می گیرند.
به نقل از کافکا، اگر ادبیات نتواند تبدیل به پتکی شود که یخ های منجمد درونمان را بشکند، دیگر به چه کاری می آید؟
اگر ادبیات نتواند باعث اصلاح نگاه و بازبینیِ مجددمان به خود و جهان پیرامونمان شود به چه دردی می خورد؟
مقصود گوگول از این دست نویسندگان ، قطعا آنانی است که اثر خود را به نگاهی انتقادانه می آمیزند. اگر در جهان لذت فراوان است، باید از رنج ها هم غافل نماند. فقر مردمان را باید دید . ادبیاتِ این دسته از نویسندگان به مثابه ی آزمایشگاهی است برای سنجیدن و محک زدنِ هر لحظه ی وجدانمان. وقتی نویسنده از شخصیتِ فقیر صحبت می کند و ما را با پستی بلندی های زندگیش همراه می کند، باید بتوانیم برای چند لحظه از خودمان خارج شویم و در آن شخصیت زیست کنیم و با نگاهِ او جهان را ببینیم.


