توهمی به اسم (( دوست داشته شدن))

این توهم توی انسان خیلی قویه. همین امروز دوباره نمونه ای ازشو، توی خودم دیدم و البته سریع پی بردم که اشتباه کردم‌. توهم ، همین و بس

هرکسی فکر میکنه اگه دیگه وجود نداشته باشه ، نه اینکه خیلیا زندگیشون لنگ بمونه ، بلکه حتی اگه شده ذره ای ممکنه دلشون واست تنگ بشه. حتی اینم توهمه. دلتنگی به معنای خواستن نیست. فقط یه حس موقتی و زودگذر، مثل حسادت و خشم و چیزای دیگه ست که ما هر روز تجربش میکنیم‌.

ممکنه هرکسی دلش واسه گذشته تنگ بشه، اما هیچکس دیگه دوس نداره به عقب برگرده.

دروغ

میشه یه نفر کاملا منطقی حرف بزنه، یا سند و مدرک بیاره، یا برای اثبات حرفش، به احساسات متوسل بشه و با انواع قسم ها هم تزیینش کنه، اما

در عین حال دروغ بگه.

سالگرد به کون گذاشته شدن

امشب خواستم واسه یکی از دستیارام بخاطر تولد چند روز بعدش ، یه مبلغ بفرستم. یعنی شماره کارتشو بگیرم و واسش پول بفرستم. خواستم بهش پیام بدم، که چیزی درونم بالا اومد و گفت دست نگه دار. آیا دستیار خوبیه؟ بله. آیا دختر خوبیه به عنوان انسان؟ بله. و .... اما آیا این دلایل خوبیه که کاری ویژه و منحصر به فرد( هرچقدرم مبلغ تولد پایین باشه) برای کسی انجام بدی؟ نه

بعد یادم اومد توی اردیبهشت ماهیم. سالگرد همون اردیبهشت چند سال پیشیه که توش به واسطه ی همین رفتارا، کونم گذاشتن. اینکه محبت (( خاص)) و اضافه برای کسی داشته باشی، اینکه کاسه ی داغ تر از آش بشی، اینکه ادعای بزرگی کنی ، و اینکه خودتو تبدیل به پله ای کنی که دیگران به راحتی ازش برن بالا. من نهایتا بتونم طنابی چیزی واسه کسی بندازم( البته اگه ارزش اینو داشته باشه که حتی برای اینکار به خودم زحمت بدم.)

در نتیجه کادو تولد رو نمیفرستم. همین

تقاص چی؟ ( مردم ایران)

یاد زمانی می افتم که خانوادم میرفتن روی اعصابم. و من که سال ها بود با این وضع دست و پنجه نرم کرده بودم، به شدت عصبانی میشدم. حرص میخوردم و خودخوری میکردم. سعی میکردم واسشون توضیح بدم . اما همین که واسشون توضیح میدادم میفهمیدم که انگار هیچی نمیفهمن و توضیحات من کاملا بی فایده است.

حالا مردم همیشه تخمی ایران رو میبینم. سرشار از جهل و نادانی و دورویی و دروغگویی و خرفتی و حماقت بودند و یک عمر رو با دلقکی و مسخره بازی و بستن چشمشون روی مشکلات جلو رفتن، الان که فشار به سوراخ های کونشون رسیده، میگن چیشد؟ ما چیکار کردیم؟ ما تقاص چیو داریم پس میدیم؟

دروغی بزرگ

وقتی یه دختری خودشو میخواد خیلی روشن فکر نشون بده و از جملاتی مثل: (( من دخترا رو نمیفهمم که چقدر ازدواجی ان )) و (( کدوم دختر عاقلی میتونه به ازدواج فکر کنه)) و حتی جلوتر میره و نظرات شبه شوپنهاوری از قبیل:(( دنیا جای بدیه و انسان ها تنها هستن و ...)) فلان و بهمان رو میگه، فقط یک واژه در ذهنم بازتاب میشه: (( کص، کص ، کص ، کص، کص ، کص ....))

رسیدن به این بازتاب ذهنی هم حاصل تجربه ی اندکم بود.

کامنتای یوتوب

کامنتای یوتوب رو از طرف مردم ایران میخونم( چون معتقدم همشون پروژه نیستن و مردم عادی ان) و واقعا از این همه ابله بودن تعجب میکنم. فکر کن دو راه هست. یکی از این راه ها ناشناخته ست و راه دیگه اطمینان به نابودی کامل و تدریجیه.

و عقل سلیم کدوم رو انتخاب میکنه؟ اونی که ناشناختس. چون ناشناخته بودن درسته که ترسناکه، اما حداقل این امید و احتمال هست که چیزی بهتر درونش پیدا بشه( حتی اگه نشه هم در این راه تلاش شده)

اما اکثر مردم ایران چیو انتخاب میکنن؟ دقیقا همون راه قدیمی و واضحی که به نابودی ختم میشه. انگار نوعی مازوخیسم فرهنگی در جریانه که نمیخواد مشکلات حل بشه.

بهرام بیضایی

ـــ خیلی بزرگ است که بگویم نگران آیندگان هستم. آن‌ها راه خودشان را پیدا می‌کنند. ولی راه‌هایی که در زمان ما پیش پایشان گذاشته می‌شود آن‌ها را تا مدت‌ها در خودش گُم خواهد کرد. راه‌هایی نکوبیده و سنگلاخ و در پایان بیشتر بی‌راهه. مشتی سوء‌تفاهم به جای دانش، مشتی باید و نباید به جای اندیشه و بینش، و آن‌ها اگر عین ما نشوند، بیمار تناقض گفتار و کردار ما، در پیچ و خم‌های من‌درآوردی ما گم می‌شوند. و تا راه را بیابند عمر را باخته‌اند. ما هم باخته‌ایم…

بله، گذشتگان مسئول درماندگیِ ما هستند؛ و ما اگر نتوانیم راه را باز کنیم و هوا را پاک، مسئول درماندگی و خفقانِ آیندگانیم.

ذهنیت مذهبی

الان که نت بین الملل روی مردم ایران بستس، تقریبا اکثر کسایی که توی بلاگفا ، وبشون رو آپدیت میکنن ، ایرانیای خارج نشینن. اما ایرانیای خارج نشین چی ان دقیقا؟

به جز تعداد معدودی ازشون، هنوز میبینم با اینکه از همین شرایط تخمی ایران به هر دلیلی فرار کردن، اما ذهنیت مذهبیشون رو با خودشون این ور و اون ور میبرن. هنوزم اخر هر پستشون میشه آیه ای از قرآن پیدا کرد. ناخوداگاهی که شکل گرفته رو سخت میشه تغییر داد.

اوگوست استریندبرگ

دوباره برای بار ( فک کنم بیستم) تئاتر ((طلبکارها)) که قبل انقلاب اجرا شده بود رو از یوتوب دیدم.

و باز هم از دیالوگ هایی که برقرار میشد، شوکه شدم. چیزی شیطانی درون آثار استریندبرگه. یه نوع صراحت شوکه کننده. هیولایی توی مغزش میخزیده.

----------

آ: فکر میکنی برای اون غیرممکنه که بیش از یک بار عاشق بشه؟

ب: بله! آدم فقط یکبار حماقت میکنه و بعد از اون با چشم باز به دور و برش نگاه میکنه.تو هیچ وقت فریب نخوردی، اما مواظب اونایی که فریب خوردن باش. خطرناکن!

یه جمله از مارک تواین دوس داشتنی

هر کس بگوید سیگار را نمی شود ترک کرد، دروغ می گوید! چرا که من خودم صدها بار سیگار را ترک کرده ام.

آیا پوست روانی مردم حساس شده است؟

خطاب به یکی از معدود کامنت گذاران وبم: مبینا

که خصوصی پیام گذاشتی و آدرس وبتم عوض کردی. این یعنی حرف زدی و نمیخوای چیزی بشنوی.

تا اونجایی که یادمه، فقط واست کامنت گذاشتم: چرا اینقدر کص میگی؟ :)) و قطعا این کامنتم با حالتی از عصبانیت و خشم و چیزای دیگه نبود و طبق چیزی که خودت گفتی ، اون روز ناراحت بودی و واسه همینه که این حرف ناچیز منو به دل گرفتی، در صورتی که شاید توی زمان دیگه که حالت بهتر بود، لبخندی هم به لبت مینشوند‌ .

اینکه مردم ناراحتن، اینکه تا به کسی میگم بالای چشمت ابروئه، و همه سریع آماده ی ناراحت شدن از منن، آیا تقصیر منه؟

من توی پست قبلی به این مسئله اقرار و اعتراف کردم که آره ممکنه زود واکنش بدم و خشمگین بشم‌ . اما بقیه چی؟ توی مخشون با خودشون حرف نمیزنن که شاید سریع ناراحت میشن؟ بخصوص زنا!

خشم

چند وقت اخیر ، از دست دستیارم و مسئول پذیرشم به شدت عصبانی میشم.

مثلا امروز ، فقط به این دلیل که مسئول پذیرش، بیمار اولمو سر تایم هماهنگ نکرده بود و ۴۵ دقیقه بیمار دیرتر اومد، حسابی عصبانی شدم و سرش داد کشیدم که : جدیدا داری کم کاری میکنی و شل گرفتی و این حرفا.

بعد که بیمار اومد، بدون اینکه سلامی بکنه، خواست بره روی یونیت بشینه که بهش با یه حالت بازجویانه ای گفتم: (( خانم ، قرار بود شما ساعت چند اینجا باشی؟)) و گفت:(( ساعت ۴)) گفتم:(( آفرین، الان ساعت چنده؟)) گفت:(( ۴/۴۵ دقیقه و ... من توی خونه بچه دارم و شیر میدم بهش و ...)) گفتم:(( من واسه شما کار انجام نمیدم ، خداحافظ))

بعدش مریضای دیگمم کنسل کردم و ... و سریع لباسمو عوض کردم و حین برگشتن ، همش داشتم به رفتارم فکر میکردم که آیا زیاده روی نکردم؟ و یه چیزی توم میگفت (( آره، زیاده روی کردی)) و بعد سیستم گول زننده و دفاع روانیم سریع جواب داد:(( نههههه حقشون بود، یعنی چی که تو باید منتظر مریض باشی، تقصیر من نیس ، تقصیر کم کاری مسئول پذیرشه))

اما تمام این حرفا حداقل واسه خودم قانع کننده نبود. فکر میکنم زیاده روی کردم. از این حالت رییس بازی اینا بدم میاد. حس میکنم ادمو فاسد میکنه و در نهایت ازش گوهی میسازه که حتی خودشم نمیتونه تحمل کنه.

نتیجش امروزم این شد که فقط آمار سیگار کشیدنم بالاتر رفت. همین.

تصمیم گرفتم دیگه عصبانی نشم. یه رمان با خودم ، مطب ببرم و توی اینجور مواقع، خودمو سرگرم کنم. راستش هردوتاشون دخترای خوبی ان.

و واسه همین زندگی پیچیدس...

تخم مرغ به تخمم

اینکه تخم مرغ شده دونه ای ۲۰ هزار تومن و چه چه ، دیگه نمیتونه منو متزلزل کنه .

اون زمان که من حرص میخوردم از اینکه شرایط اطراف چرا اینطوریه و آدمای اطرافم از اینکه آدم تلخی محسوب میشم ازم سعی میکردن فاصله بگیرن و همیشه پاک کردن صورت مسئله ، تو ذات ایرانیاست.

ایرانی جماعت فکر میکنه اگه مشکل رو نبینه، مشکل حل میشه. وقتی میخواستن مکانیسم ماشه رو فعال کنن و کنسرت های زیادی در خیابون برپا میشد، اگه من میگفتم نباید به این کنسرتا رفت، همین پریسای احمق که حتی الان یه نت ساده نداره که وبشو آپدیت کنه، میگفت : (( من کاری به سیاست ندارم، من بخاطر خود موسیقی و هنر میرم)) ، چقدرم سریع رنگ هنردوستی به خودشون میگیرن‌ .

اون زمان که میگفتم نباید زیر خرید ماشین های فکستنی با این قیمت رفت، خیلیا میگفتن: (( آخه مگه بدون ماشین میشه؟))

و همینطور به طور دسته جمعی فقط برای اینکه منفعت طلبی احمقانه و کوتاه مدتشون رو ارضا کنن ، در این معامله ی فاوستی شرکت کردن. و حالا گیج و منگ از خودشون میپرسن:(( چیشد؟ چطور شد که اینطور شد؟))

من یه حساب کتاب ساده کردم و دیدم ایرانیا هنوز توان تطبیق خودشون با شرایط رو دارن( اسم این بردگی هم میذارن صبور بودن) در نتیجه چرا واسم باید مهم باشه تخم مرغ دونه ای بیست تومن شده و ...

دونه ای صد هزار تومن هم بشه ، ایرانیا میتونن ماهی بیست عدد بگیرن ( به قیمت دو میلیون تومن) و با همون کنار بیان. و به من هیچ گونه ربطی نداره. من نه زن دارم و نه بچه. شغلمم از میانگین متوسط افراد جامعه درامد بالاتر داره و برام مهم نیس کون خیلیا این وسط پاره بشه، بذار بشه.

عکس

الان به عکس پرسنلی دختری که چند سال پیش باهاش رفیق بودم و بعد سر یه ماجرایی به طرز شدید و ناگهانی از طرف اون کات شد برخورد کردم(عکس پرسنلیش توی اینترنته) . بعد از اون ماجرا از اون شهر فرار کردم و سیمکارتامو عوض کردم. سنمم اون موقع کم نبود، ۳۰-۳۱ سالم بود.

امشب به چشماش و ابروهاش و موهاش و مقنعه و لب گنده ای که داره دقت میکنم و از خودم میپرسم چطور شد که دو سال از زندگیمو بخاطر این آدم تلف کردم و به چوخ زدم؟

البته الان با صراحت کامل میگم که حس پشیمانی ندارم. اون موقع توی جنبه هایی از روابط قوی شده بودم که طبعا الان نیستم . اما همون باعث شده بود توی جنبه هایی که ضعیفم و از چشمم پنهان مونده بود بی توجه بشم، مثلا یکی از این جنبه ها این بود که من توانایی اینکه یک ادم ، یک ماجرا و یک نوع زندگی که میتونه ۱۸۰ درجه برعکس بشه و فردا دیگه شبیه امروز نباشه رو از دست داده بودم. برای همین حساب زیادی روی آدم های اطرافم و زندگی اون موقعم باز کرده بودم. شاید به طور جدی بگم که حسابی که من روی اون زندگی و آدماش باز کرده بودم ، صد در صد بود. در نتیجه وقتی اون زندگی متزلزل شد، فهمیدم که صد درصدی وجود نداره‌ چون همه چیز در کسری از ثانیه میتونه فرو بپاشه. برای همین الان ممکنه مثل اون موقع نتونم در ایجاد رابطه قوی عمل کنم، اما هر لحظه آمادم که از خودم مراقبت کنم.

ضربه ی خوبی بود. جهنم واقعی بود. جهنمی که دو سال طول کشید و هنوز دقیقا نمیتونم بگم چطوری و چه موقع ازش بیرون اومدم.

دامپزشک و رفیق دامپزشکش

امشب دامپزشک و رفیقش ( که اونم دامپزشک بود) اومدن دنبالم. هر دو قبلا هم دانشگاهی بودن و هر دو هم ازدواج کردن.

کافه رفتیم‌‌. اتاق اتاق بود، و توی یکی از اتاقاش کاناپه داشت و درست رو به روی کاناپه، یک آینه بزرگ قدی روی دیوار مقابل نصب شده بود. چون هر سه تامون روی یک کاناپه رو به روی آینه نشستیم، پس از توی آینه همو میدیدیم . اول بحث سر این شد که هیچکدوممون دوس نداریم خودشو توی آینه ببینه‌ . انگار از آینه فراری هستیم، مثل وقتی که آدم دوس نداره صدای ضبط شده ی خودشو بشنوه

بعد راجع به اوضاع تخمی ایران که روز به روز کیری تر میشه حرف زدیم و به نحو بدبینانه اما واقع گرایانه ای چند ماه بعد رو تخیل کردیم که حتی دیگه برقی نیست و آبی نیست و ... باقی چیزا سهمیه بندی میشه.

دامپزشک به رفیقش در حالی که به من اشاره میکرد گفت: این دکتر خوب کاری میکنه، چند هفتس شروع کرده به زبان خوندن، که مهاجرت کنه‌ . اول و آخرش باید همین کارو بکنیم.

رفیقش که منو دید که دارم با گوشیم توی تلگرام میچرخم، گفت : وی پی ان خریدی؟ از کجا خریدی؟ گفتم نه، اینترنت پرو بهم دادن. برای چند ثانیه ساکت شد

بعد که از کافه رفتیم، توی ماشین بهم گفت: دکتر ، نمیخوای زن بگیری؟

و من گفتم : نههههههه اصلا ( و از صدای خودم تعجب کردم که چطور سریع وارد فاز دفاعی شد). بازم همون سکوت چند ثانیه ای

بعدش منو به خونه رسوندن

مهردلان قسمت دوم

خب چند تا کار رو دارم موازی باهم جلو میرم. بخش زیادی از زمان روزمره با رفتن به مطب و دیدن مریض طی میشه( دو شیفت صبح و عصر)

تقریبا دو سه روزه تردمیل رفتن هم به برنامه اضافه کردم‌. زبان خوندن هم که هفته ی چهارمه دارم پیش میرم. ( آیا واقعا گفتن اینا لازمه توی وب؟)

فقط امروز یه اپلیکیشن ترک سیگار هم نصب کردم روی گوشی. حدود هفت ساعت ترک کردم و بعدش دوباره با کشیدن یه نخ شکستمش. ولی بازم دوباره برنامه رو از صفر ریست کردم. سیگار رو باید ترکش کنم

هنوز دارم به مهردلان فکر میکنم. به سبک زندگیش.آدم عجیب و جالبی بود‌ . از اون آدمایی که خیلی با مدهای روزمره ، جابجا نمیشن و اصولی دارن، حتی اگه اون اصول در نظر بقیه ی مردم ابله، خنده دار و تمسخر آمیز برسه.

مهردلان

تا امروز فکر میکردم که با ادمای به اصطلاح (( عجیب غریب)) که متفاوت از بقیه هستن، فقط میشه ( البته اگه شانس داشت) در کتاب فروشی باهاشون رو به رو شد. فکر نمیکردم که توی این شهر کوچیک ( که بیشتر شبیه روستا هست تا شهر) ، با یکیشون رو به رو بشم.

این اقا که برای دندونش اومده بود ، بسیار به جزییات دقت میکرد ، و از اون مهم تر، به جزییات احترام میذاشت.

امروز برام یک فلش ۳۲ گیگی وسترن دیجیتال اورد ( که حدود چند دقیقه در مورد این مارک حرف زد که اصله و فیک نیست، چون جزو اولین فلش هایی بوده که خریداری شده و الان دیگه توی بازار ازشون نیست) . داخل اون فلش ، چند تا فیلم که از فیلمای تراز اول زندگی خودش بودن و به قول خودش، واسه گلچین کردنشون زحمت زیاد کشیده بود ریخته بود. به همراه چند فیلم از مسابقات تنیس ، و همینطور عکس های تنیس .

فیلم مورد علاقش (( همشهری کین)) بود. همینطور یک کتاب در مورد این فیلم واسم اورد. به همراه چهار بسته شکلات ( یکی برای من و سه تا برای دستیارام)). و یک دقیقه در مورد جلد شکلات و اینکه چطور باز میشه صحبت کرد.

اقای مهردلان، تپله. شاید در بازه ی سنی ۴۰ تا ۵۰ سال باشه و با دوچرخه رفت و آمد میکنه.

و شاید همین که بعد از مدت ها، تونستم همین متن رو بنویسم و وبلاگمو آپدیت کنم، تاثیر همین شخص بود. چون انگار دوباره بهم یادآوری کرد که جزییات قابل احترامن. هر عملی ، وزن و ارزشی داره( حتی ردیف کردن به ظاهر ساده ی همین کلمات در کنار هم)