این نمایشنامه ی دو صحنه ای رو از روی واقعیت زندگی خودم مینویسم. هرچند ناشیانه نوشته شده چرا که من نویسنده نیستم. اما شاید با نوشتنش مسئله بیشتر باز بشه و به این امید ، هرچند دردناک، که توی حافظه م بمونه و چراغی برای آینده باشه، اگر که البته آینده ای وجود داشته باشه. کلا دو صحنه نمایشه. دو شخصیت. شخصیت پسر و دختر.
صحنه ی اول( کافه)
موزیکی فرانسوی در حال پخشه.
دختر و پسر رو به روی هم نشسته اند. در حال سیگار کشیدن. پسر کمی مست است، چند لحظه پیش شرابی خورده. و برای همین لبخند ملایمی بر لب دارد. دختر هم با دیدن لبخند پسر، شنیدن موزیک فرانسوی پس زمینه، حس های خوبی دارد.
دختر ( کمی چهره اش در هم می رود) : میدونی، من واسه این رشته پزشکی رفتم که بعدا بتونم رو پای خودم وایسم. بتونم از پیش خانواده فرار کنم .
پسر: چرا ؟ خانواده؟ اذیت میشی کنارشون؟
دختر: اذیت که... دیگه عادت کردم. راستش رابطه ی پدر و مادرم خوب نیست باهم . همیشه دعوا میکنن. همین عید، دعوای سختی کردن. کلی چیز میز شکستن. پدرم از خونه گذاشت رفت. رفت روستاشون. خواهرامم که ازدواج کردن، همه دیگه در رفتن. فقط من موندم با مامانم. مامانم خیلی دیکتاتوره. مثل هیتلره. از اوناست همه رو توی خونمون علیه من شست و شوی مغزی کرده.
پسر:( به نظر میرسد به شدت حواسش جمع شده و کنجکاو است. بخصوص لحظه ای که کلمه ی شست و شوی مغزی را شنید)عجب! وای راستش مادر منم همینطوره! چه عجیب . میفهممت. پدرت چطوره؟
دختر( لبخندی میزند) پدرم؟ بهترین پدر دنیا رو دارم. همیشه منو آزادم میذاره. وقتی موهامو پسرونه زدم، میدونی مامانم بهم چی گفت؟ گفت : جنده! پدرم جلوش در اومد و همیشه حمایتم کرده.
پسر:( کمی ابروهایش در هم می رود) عزیزم! وای چقدر قوی هستی واقعا و چقدر شانس اوردی که این پدرو داری. خیلی دخترا رو میشناسم که همچین شانسی نیاوردن. اسیرن و البته خودتم دختر زرنگ و قوی ای هستی.
--------------------------------------------------------------
صحنه ی دوم( خانه ی پسر)
پسر روی صندلی نشسته، دختر هم بخاطر جثه ی کوچکی که دارد، روی پسر نشسته و به سینه های او تکیه زده. هر دو کمی مست هستند و در حال سیگار کشیدن. پسر کمی بی قرار به نظر می رسد.
پسر( تلاش میکند لبخند بزند اما همزمان به نظر می رسد استرس دارد) : یه چیزی رو باید بهت بگم . نمیدونم گفتنش درسته یا نه. ولی فک کنم حس خوبی دارم از گفتنش. بخصوص که تو رو دختر خوبی ارزیابی میکنم. بگم؟
دختر( کمی صورتش را به سمت پسر برمیگرداند، به نظر میرسد توجه ش جلب شده) : بگو
پسر: مطمئنی؟
دختر : آره
پسر: خب اون روز که تو کافه نشسته بودیم ، درد و دل کردی و ماجرای زندگیتو گفتی، خیلی شبیه به ماجرای زندگی خودم بود. راستش تا قبل این، بخاطر فرهنگی که جامعه داره و البته اینطور تربیتمون کردن، اینکه ما پسرا و شما دخترا، همدیگه رو موجوداتی بیگانه فرض میکنیم. مثل آدم فضایی ها. ولی حقیقتش وقتی اونا رو بهم گفتی ، ( صدای پسر می لرزد) وقتی اونا رو بهم گفتی ، دیدم چقدر شبیه منی. انگار هسته ی ما دو نفر یکیه. فقط یکیمون در قالب پسر ، دیگری در قالب دختر. واسه همین اصلا دیگه بحث جنسیت برام مطرح نبود. فراتر از جنسیت رفتم. حس نزدیکی بهت داشتم و حتی کمی حس حمایت و... ( به نظر میرسد پسر دیگر حرفی برای گفتن ندارد. تمام این مدت دختر گوش میکرد و کلمه ای به زبان نیاورد. واکنش خاصی هم در چهره اش مشاهده نشد)
دختر: آه یکم خسته شدم. ( گوشی روی میز را بر میدارد ، از بغل پسر بلند می شود و روی صندلی دیگری مینشیند و با گوشی اش ور می رود. )
از اینجا به بعد دیگر سکوت است و سکوت. پسر را میبینیم که به جایی نامعلوم زل زده. چهره ش حس خاصی، دیگر ندارد فقط بدنش لرزش های ریزی پیدا کرده.
جایی ، آن بیرون، در کوچه ای ، صدای قهقهه ای بلند شنیده می شود. آفتاب در حال غروب کردن است.
پسر را به حال خود بگذاریم و برویم تا این صحنه باقی بماند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۷ ساعت 14:10 توسط
|