داستایفسکی

یکی از شوکه کننده ترین جملات آغازین یک رمان، همیشه واسم شروع یادداشت های مرد زیرزمینی داستایفسکی بوده. به شدت سیگار لازم میشین از خوندنش. فقط با دو سه جمله ی اول ،شخصیت رو به کل میسازه. شخصیت مرموز و پیچیده و پر از تناقض. اینه:

من مردی مریضم آقایان...مردی بدجنسم. مردی نچسب. به گمانم کبدم درد می کند. با این حال چیزی از بیماری ام نمی دانم. اما پیش هیچ پزشکی نمی روم. کبدم درد میکند؟ چه بهتر! بگذار بدتر شود!

نیچه

آیا رفتار و گفتارم تو را جذب کرده و می خواهی مرا گام به گام دنبال کنی؟!

فقط به خویشتن وفادار بمان.

در آن صورت، آرام آرام از من پیروی کرده ای.

مضحک

پول خوبه، کص هم خوبه. اما نه اینکه ازت فردی مضحک بسازه.مثل این کسایی که یه چیزی شنیدن اعم از اینکه(( پول همه چیزه)) و بعد به صورت گله وار به سمت صف های بورس می دون و همیشه هم سرشون کلاه میره. در نهایت تبدیل به کلیپی میشن برای خنده ی بقیه‌ .

فرار

همیشه حتی الامکان یک راه فرار باید باقی بذاری. اگر دو تا باشه خیلی بهتره

نیچه و سالومه

یکی از معروف ترین جملات نیچه اینه: (( چیزی که تو را نکشد، قوی ترت می سازد)) حالا خودش باید این گفته رو به محک تجربه می زد.

این اندیشمند، به زودی با یکی از بزرگ ترین ناکامی های عمرش رو به رو می شد.

در بهار ۱۸۸۲، در شهر زیبای لوتسرن، نیچه به فکر کنار گذاشتن انزوا و جستجوی زندگی با عشق بود. عشق زنی که دلباخته اش شده بود. اسمش لو سالومه بود، ۲۱ ساله، متولد روسیه و مسحور عقاید نیچه. نیچه از خود بی خود شده بود. نیچه و لو ساعت ها باهم قدم می زدند و غرق در دنیای خودشان، بحث های فلسفی می کردند. نیچه درصدد بود تا به او پیشنهاد ازدواج بدهد. قبلا یکبار از طریق دوستش پل ره از او خواستگاری کرده بود. سالومه قبول نکرده بود. نیچه که خیال می کرد پل ره کارشو درست انجام نداده، مصمم بود باز امتحان کنه. اما سالومه با خود عهد کرده بود که هیچ وقت خودشو به مردی نسپاره. برای همین جوابش به نیچه، برای بار دوم هم نه بود.

نیچه از این جواب رد در هم شکست. رابطه از هم پاشید و نیچه درمانده شد.

آنچه در پی آمد، یکی از مصیبت بار ترین سال های زندگیش بود. ولی همین دوره به او امکان داد که فلسفه ی خودش را در مورد رنج بیازماید.

نیچه با حالی پریشان گریخت. کتابهایش فروش نمی رفت، ناخوش بود و اغلب در فکر خودکشی.

ماه مارس ۱۸۸۳ نیچه نوشت: (( در عمیق ترین بخش وجودم ، اندوه سیاهی حاکم شده. هیچ دلیلی نمیبینم که حتی ۶ ماه دیگه زنده باشم))

نیچه متوجه شد که این آزمونی واقعی برای توانایی خود او در تحمل رنج و غلبه بر آن است.

نوشت:(( هر ذره از مهارتم را بکار میبرم. اگر کیمیایی پیدا نکنم که این تارک دنیا را به طلا بدل سازد، به کلی از دست می روم))

ولی در نهایت فلاکت، خودش را وقف نوشتن کتابی تازه کرد. خودش این کتاب را بزرگ ترین اثرش می دانست. کتاب چنین گفت زرتشت.

پیری

وقفه هایی که همیشه تو زندگیم خورده رو میشه با سبک زندگی اصحاب کهف مقایسه کرد. دارم یواش یواش روانه ی پیری میشم.حس میکنم داره زمان میگذره و هنوز مونده تجربه هایی که نکرده باشم.هنوز تخصصمو نگرفتم. هنوز کون ندادم. هنوز کوکایین نکشیدم. هنوز کسیو نکشتم. آیا میشه؟ اینا آرزوهای منه. قانعم.

والتر وایت

فقط یه چیزو از سریال بریکینگ بد میفهمم. چون تجربه هاش توی زندگی خودم بارها نمودار شده.

سال های طولانی احساس ضعف میکنی. ضعیفی. چیزی برای گفتن نداری. هر کس و ناکسی میزنه در کونت،میرینه بهت. اما دقیقا همون سال هاست که داره قطب مخالفش پر میشه، یعنی قدرت. ذرات انرژی ای که سال ها در حال جمع کردنی، ناگهان آزاد میشه. و تو میفهمی اون سال های دراز ، توهمی بیش نبوده. هرچند دوران قدرت کوتاهه. اما تاثیرگذاره. کوتاه و تاثیرگذار.

گربه سیاه

یادمه پارسال داشتم داستان کوتاه(( گربه سیاه)) از ادگار الن پو رو برای مینا میخوندم. کسایی که سبک ادگار الن پو رو میشناسن میفهمن چی میگم. چنان غرقش شده بودم که مینا ازم ترسید. بعدش آروم گفت موقع خوندش یه حالت شیطانی و شرور تو چشمات دیدم. این حالت احترام آمیخته با کمی ترس رو دوست دارم. به این جاست که باید رسید.

نیچه

پریشانی ام از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، بلکه از این است که دیگر تو را باور ندارم.

( فراسوی نیک و بد)

دوربین مخفی

یه دوربین مخفی دیدم.توی ایران ضبط شده بود. یارو میرفت روی پله برقی، خامه میمالید به صورت مردم. تقریبا ده ثانیه طول میکشید تا طرف به خودش بیاد و بفهمه که چیشده. چیبوده؟ کی بوده؟ بعدش که یارو رو با خنده هاش میدید، شدیدا عصبانی میشد و مینداخت دنبالش و اون یارو هم هی فرار میکرد و میخندید. هرچی بیشتر میخندید، طرف مقابلش بیشتر عصبانی میشد. شاید اژ بیست تا ضبط که اینجوری داشت ۱۸ نفرشون به صورت کاملا مکانیکی عصبانی میشدن و غیرقابل کنترل. شاید حس میکردن حقشون نبوده و چرا آخه؟ چرا باید کسی اینکارو کنه؟ ولی فقط یه نفرشون بود که عصبانی نشد و راحت پذیرفتش و رفت صورتشو پاک کرد. یکی بود اهل سیستان بلوچستان. بلوچ بود. به نظر میرسید کارگره و فقیره. حتی بعد از اینکه صورتشو پاک کرد لبخند هم زد. که پشمام ریخت دیگه. این چیو نشون میده؟ نمیدونم اگر من مواجه میشدم با این برخورد چه حسی داشتم. احتمالا عصبانی میشدم.اما این یه چیز بسیار مهم رو نشون میده. این کسایی که لوس بار اومدن، دارای یه غرور مزخرف هستن. حتی اگه یکم بی دلیل خامه بریزه رو صورتشون شدیدا عصبانی میشن، برعکس اون بلوچ، که انگار سرنوشتشو پذیرفته و شاید آمادگی ضربات بزرگ تر رو داره. به قول نیچه: خودت را باد نکن،کوچک ترین سوزن تو را می ترکاند.

شاید قضیه سر همینه: فکر میکنم خیلی کس خاصی هستیم. غرور داریم و میخوایم تو این جهان خم به ابرومون نیاد. بعد که کوچک ترین ضربه ای بهمون وارد میشه، از هم میپاشیم. جهان هر لحظه میتونه به ما ضربه بزنه. هر روز که فکر میکنیم چه آرزوهایی داریم و میخوایم به کجا برسیم، همون لحظه ممکنه خیلی کصشعروار بمیریم. باید روی خودم کار کنم. باید بذارم هر از گاهی غرورم له بشه، یا اصلا نذارم بزرگ بشه. چون بعدش که کوچولوترین ضربه ای میرسه، واکنشام شدیدا مضحک میشه

هملت

خوشا به حال کسانی که خون و خردشان چنان درست به هم پیوند خورده است که دیگر چون «نی» نیستند که سر انگشتان بخت، هر نوایی که بخواهد، از ایشان بیرون بکشد.

بستنی عروسکی

امشب تو این سرما، هوس بستنی کردم که بعدش بیام کنار شوفاژ بخورمش. ناخوداگاه یاد بچگیام افتادم که بستنی عروسکی میگرفتم. اولین تناقض های زندگیم از اونجا شروع شد که هیچ وقت شکل خود بستنی، شبیه عکس روی جلدش نبود. دردناکه قضیه

نیچه

آنکس که اکنون بخندد، تا ابد می خندد.

جوکر کل جملاتشو از روی نیچه برداشته.

نیچه

چشم‌ها گونه‌گون است.
پس «حقیقت‌ها» گونه‌گون‌اند.
پس حقیقتی در کار نیست.

صحنه ای بسیار ترسناک

این نمایشنامه ی دو صحنه ای رو از روی واقعیت زندگی خودم مینویسم. هرچند ناشیانه نوشته شده چرا که من نویسنده نیستم. اما شاید با نوشتنش مسئله بیشتر باز بشه و به این امید ، هرچند دردناک، که توی حافظه م بمونه و چراغی برای آینده باشه، اگر که البته آینده ای وجود داشته باشه. کلا دو صحنه نمایشه. دو شخصیت. شخصیت پسر و دختر.

صحنه ی اول( کافه)

موزیکی فرانسوی در حال پخشه.

دختر و پسر رو به روی هم نشسته اند. در حال سیگار کشیدن. پسر کمی مست است، چند لحظه پیش شرابی خورده. و برای همین لبخند ملایمی بر لب دارد. دختر هم با دیدن لبخند پسر، شنیدن موزیک فرانسوی پس زمینه، حس های خوبی دارد.

دختر ( کمی چهره اش در هم می رود) : میدونی، من واسه این رشته پزشکی رفتم که بعدا بتونم رو پای خودم وایسم. بتونم از پیش خانواده فرار کنم‌ .

پسر: چرا ؟ خانواده؟ اذیت میشی کنارشون؟

دختر: اذیت که... دیگه عادت کردم. راستش رابطه ی پدر و مادرم خوب نیست باهم . همیشه دعوا میکنن. همین عید، دعوای سختی کردن. کلی چیز میز شکستن. پدرم از خونه گذاشت رفت. رفت روستاشون. خواهرامم که ازدواج کردن، همه دیگه در رفتن. فقط من موندم با مامانم. مامانم خیلی دیکتاتوره. مثل هیتلره. از اوناست همه رو توی خونمون علیه من شست و شوی مغزی کرده.

پسر:( به نظر میرسد به شدت حواسش جمع شده و کنجکاو است. بخصوص لحظه ای که کلمه ی شست و شوی مغزی را شنید)عجب! وای راستش مادر منم همینطوره! چه عجیب . میفهممت. پدرت چطوره؟

دختر( لبخندی میزند) پدرم؟ بهترین پدر دنیا رو دارم. همیشه منو آزادم میذاره. وقتی موهامو پسرونه زدم، میدونی مامانم بهم چی گفت؟ گفت : جنده! پدرم جلوش در اومد و همیشه حمایتم کرده.

پسر:( کمی ابروهایش در هم می رود) عزیزم! وای چقدر قوی هستی واقعا و چقدر شانس اوردی که این پدرو داری. خیلی دخترا رو میشناسم که همچین شانسی نیاوردن. اسیرن و البته خودتم دختر زرنگ و قوی ای هستی.

--------------------------------------------------------------

صحنه ی دوم( خانه ی پسر)

پسر روی صندلی نشسته، دختر هم بخاطر جثه ی کوچکی که دارد، روی پسر نشسته و به سینه های او تکیه زده. هر دو کمی مست هستند و در حال سیگار کشیدن. پسر کمی بی قرار به نظر می رسد.

پسر( تلاش میکند لبخند بزند اما همزمان به نظر می رسد استرس دارد) : یه چیزی رو باید بهت بگم‌ . نمیدونم گفتنش درسته یا نه. ولی فک کنم حس خوبی دارم از گفتنش. بخصوص که تو رو دختر خوبی ارزیابی میکنم. بگم؟

دختر( کمی صورتش را به سمت پسر برمیگرداند، به نظر میرسد توجه ش جلب شده) : بگو

پسر: مطمئنی؟

دختر : آره

پسر: خب اون روز که تو کافه نشسته بودیم ، درد و دل کردی و ماجرای زندگیتو گفتی، خیلی شبیه به ماجرای زندگی خودم بود. راستش تا قبل این، بخاطر فرهنگی که جامعه داره و البته اینطور تربیتمون کردن، اینکه ما پسرا و شما دخترا، همدیگه رو موجوداتی بیگانه فرض میکنیم. مثل آدم فضایی ها. ولی حقیقتش وقتی اونا رو بهم گفتی ، ( صدای پسر می لرزد) وقتی اونا رو بهم گفتی ، دیدم چقدر شبیه منی. انگار هسته ی ما دو نفر یکیه. فقط یکیمون در قالب پسر ، دیگری در قالب دختر. واسه همین اصلا دیگه بحث جنسیت برام مطرح نبود. فراتر از جنسیت رفتم. حس نزدیکی بهت داشتم و حتی کمی حس حمایت و... ( به نظر میرسد پسر دیگر حرفی برای گفتن ندارد. تمام این مدت دختر گوش میکرد و کلمه ای به زبان نیاورد. واکنش خاصی هم در چهره اش مشاهده نشد)

دختر: آه یکم خسته شدم. ( گوشی روی میز را بر میدارد ، از بغل پسر بلند می شود و روی صندلی دیگری مینشیند و با گوشی اش ور می رود. )

از اینجا به بعد دیگر سکوت است و سکوت. پسر را میبینیم که به جایی نامعلوم زل زده. چهره ش حس خاصی، دیگر ندارد فقط بدنش لرزش های ریزی پیدا کرده.

جایی ، آن بیرون، در کوچه ای ، صدای قهقهه ای بلند شنیده می شود. آفتاب در حال غروب کردن است.

پسر را به حال خود بگذاریم و برویم تا این صحنه باقی بماند.

زندگی من

جایی که احساس میکردم به قدرت رسیدم، بیشتر از همه وقت آسیب پذیر شده بودم،

و لحظه ای که احساس میکردم به حاشیه ها رانده شدم، در حال طی کردن مسیر قدرت بودم.

نیچه

من آدم صبوری هستم. شاید انسان ها جرات کنند که در سال ۲۰۰۰ کتاب های مرا بخوانند. بعضی از انسان ها هستند که تازه پس از مرگ به دنیا می آیند.

آرام

یه جمله از کافکا:

باید آرام باشی، حتی زمانی که تو رو پای چوبه دار میبرن!

تمام کردن

من هیچ وقت (( تمام کننده)) نبودم. این به این معنا نیست که از قبلش، چیزی برای من تموم نشده باشه

تسلط بر جهان

تسلط روی احساسات و عواطف خودت، یعنی تسلط بر جهان. اون موقع همه چیز امکان پذیره

بدست آوردن

میخوای چیزی رو بدست بیاری؟ پس جست و جو نکن. منتظر بمان.

دوستان

اینقدر ضد ازدواج و ضد بچه دار شدن هستم، و دوستام منو به این دیدگاه میشناسن، که روند ازدواج و بچه دار شدنشون رو ازم مخفی میکنن. بعدها میفهمم. وقتی که مثلا یه مدت گم و گور میشن و اتفاقی دارم تو خیابون قدم میزنم. بعد میبینمشون که اگه نتونن از زیرنگاه من در برن و به یه کوچه پس کوچه راهشون رو کج کنن، جلو میان و حال و احوالی میکنیم و میبینم که ماشالله بچه هایی داره هم قد و اندازه خودم

قشنگ مار تو آستین خودم پرورش میدادم:)

روبر برسون

دو نوع سادگی:

نوع بد: سادگی در نقطه ی عزیمت، که پیش از موقع بدست می آید.

نوع خوب: سادگی به عنوان محصول نهایی، که پاداش چندین سال تلاش است

عشق

یه چیزی صریحا در مورد این پدیده عشق یا وابستگی یا هرکوفت و زهرماری که اسمشو میخواین بذارین بگم. برخلاف چیزی که تو ذهن شما برده ها انداختن، این پدیده کاملا یک پدیده شوم و تهوع آور و لجنه. که وقتی واستون پیش میاد، نه اینکه طبیعی نباشه، بلکه باید همچون یک جنایت پنهانش کنید تا در خفا از بین بره. چرا که اصلا قرار نیس با ابرازش کسی قربون صدقتون بره‌ . احساس همدردی کنن و سوت و کف بزنن. به جهان زیرین پرتاب میشین همونطور که شیطانی که عاشق خداوند بود در قعر جهنم فرو افتاد. بزرگ ترین ویروس انسانه ، همون طور که ویروسی وارد کدهای کامپیوتر میشه و بهمش میریزه. باعث میشه طرف مقابلتون که گوزترین فرد عالمه، طی این فرمول عشق، تبدیل بشه گنده گوزترین ادم عالم . باعث میشه که بتی ساخته بشه که در نهایت خودتون رو پاش قربانی کنید. باعث میشه که سلاحتون رو به طرف مقابل بدید و انتظار داشته باشید شلیک نکنه:))))) باز هم میگم، مقدس جلوه دادن این پدیده، برای ایجاد بردگی درون شماست. بردگی تمام عیار احساسات. دردی تولید میشه که کاملا پوچه. بقیه دوستاتون رو از دست میدید چون دیگه حوصله شنیدن حرفای تکراری شما رو ندارن، اون موقع ست که با واقعیت طرف میشید. پس بذارید که زودتر طرف بشید.

مدیتیشن

مدیتیشن حتی قدرتی بالاتر از خدا داره. خدای بی خدایانه.

توهمی بین کتابخوان ها

یه توهم ویژه بین کتابخونا هست. خب من خیلی بینشون بودم. و بعد خارج شدم. و اون توهم اینه. این کصخلا یه چیزی خوندن که مثلا هرچقدر آدم عمیق تر میشه ، درد ها و رنج هاشم بیشتر میشه.

فلان دختره بم میگفت:(( وای کاش من آدم سطحی ای بودم. اینجوری کمتر رنج میکشیدم))

واقعا اینم تبدیل شده به وسیله ای برای پز و ادا. اینکه زندگیشون اینه رو ربط میدن به عمیق تر بودنشون. مسخرس. آدم وسوسه میشه دستی دستی برینه به زندگیش تا عمیق باشه!

مدفوع

از جذب شدنای مردم به سمتت خوشحال نباش. چون زمانی میرسه که دفع میشی. اون وقته که باید از اینکه تبدیل به یک مدفوع متحرک شدی غمگین باشی.

ستایش هاشون خوشحالت نکنه، تا وقت نفرتشون هم آزار نبینی.

داستایفسکی

یکی از شب های نفرت انگیز پتربورگی، داشتم به کنج عزلتم بر می گشتم و با تمام وجود آگاه بودم که باز هم خرابکاری کرده و باز هم خطای جبران ناپذیری مرتکب شده ام، از درون، خودم را می خوردم و می جویدم و گاز می گرفتم و روی خودم تف می انداختم و شیره جانم را می مکیدم.

آن قدر این کار را ادامه دادم که سر انجام اندوه در نظرم شیرینیِ شرم آور و نفرین شده ای به خود گرفت و بالاخره هم تبدیل شد به یک لذت روشن و آشکار و جدی! بله، لذت، خودِ خودِ لذت!

رقص دختران

این جمله ی به شدت زیبا و شاداب کننده و موافق زندگی نیچه هم با این نقاشی از ادگار دگا فقط تونستم هماهنگ کنم:

از رقص باز نایستید، دخترکانِ نازنین! نه بازی برهم زنی بدچشم سوی شما آمده است، نه دشمنِ دخترکان.
پس، ای سبُک پایان، من چگونه دشمنِ رقص هایِ خداییِ شما توانم بود؟یا دشمنِ پاهایِ دخترکان ؟

حذف کردن

همین الان یه نفرو با خونسردی کامل از زندگیم بیرون انداختم. و همین الان نوتیفیکیشن های پیامش داره میاد که حتی این انرژی رو نمیذارم که بخونم. متاسفانه باید بگم برام لذت داره. یا اگه به جای بالاتری برسم حتی دیگه نباید لذتی هم داشته باشه. فقط بحث سر تموم کردنه. همین

آیا من اینقدر انعطاف ناپذیر بودم؟ آیا همون کسی نبودم که صرفا میگفتم ادما اگر رفتاری میکنن یا حرفی میزنن فقط احساسات همون لحظه شونه و سر همین میبخشیدم و نادیده میگرفتم؟ و بعد این دیدگاهم منو به کجا رسوند؟ به اینکه با آدمای کوچیک، باید بازی های کوچیک خودشونو راه انداخت. و از همه مهتر روان خودمه که فقط شادابی رو میپذیره .