یادم می آید زمانی که در مدرسه راهنمایی نمونه درس میخواندم. 
یک روز سر صف بودیم و ناظم در حال صحبت بود. جلوی دیوارهای مدرسه هم با روبان های رنگی تزیین کرده بودند ( این ها در نظرمان طبیعی بود و باعث کنجکاویمان نمی شد. چون مراسم های هفتگی به تعداد زیاد برگزار می شد) 
بعد که حرف های ناظم تمام شد ( حتی یک کلمه اش هم نفهمیدیم چون مشغول شوخی کردن و پا کوبیدن به کفش های هم بودیم) شروع کردند به اسم خواندن. زمزمه های اطرافم خاموش شد. 
بچه ای که اسمش را خوانده بودند با تردید از صف خارج شد و به سمت تریبون رفت. به او یک جایزه دادند و با ناباوری برگشت. 
بعد نفر دوم را خواندند . اما این بار سریع تر رفت و جایزه را گرفت و همینطور به ترتیب.
هیچکس نمیدانست چرا( حداقل من نمیدانستم چون حرف های ناظم را گوش نکرده بودیم- ملال آور بود) . نه آن هایی که جایزه میگرفتند میدانستند قضیه از چه قرار است و نه آن هایی که نمی گرفتند.
اما به هرحال من که یکی از آنهایی بودم که جایزه را تسخیر کرده بودم، خوشحال بودم و حس برتری و خاص بودن میکردم( به خصوص وقتی که از صف خارج شدم و به سوی تریبون می رفتم. زیرچشمی بچه ها را نگاه میکردم و آن ها هم چهارچشمی و با کنجکاوی تمام من را نگاه می کردند) نمیدانم در دل آن هایی که جایزه نمی گرفتند چه می گذشت. شاید بشود حدس زد. امیدی در دل آن ها جوانه می زد که(( شاید الان هم اسم من خوانده شود)) و وقتی یکی یکی اسم های نامربوط به هم را می خواندند و اسم خود را نمی شنیدند، سرخورده می شوند. این یک روند طبیعی در بچه ها است. البته که بزرگسالان هم دست کمی از این قضیه ندارند
آخرش فهمیدم چرا. 
روز میلاد حضرت محمد بود و به تمام بچه هایی که اسم محمد داشتند جایزه می دادند. و آن هایی که نداشتند... خب بماند!