مروارید

 داستان مروارید بزرگ در شهر بر زبان هاست. داستانی این که چطور به دست آمد و چطور باز از دست رفت. داستان کینو، که ماهیگیر بود و داستان خووانا، زنش و داستان کایوتیتو، که فرزندشان بود. و چون این داستان بسیار تکرار شده، در ذهن مردم ریشه گرفته است و مثل همه ی داستان های بسیار باز گفته، و در دل ها جا گرفته، جز خوب یا بد، و سیاه یا سفید و خجسته یا نامیمون در آن نیست. هیچ جا میانه ای در آن نمی بینی.

حال اگر این داستان تمثیلی باشدف چه بسا هرکس معنایی درخور حال خود در آن بیابد و داستان زندگی خود را در آن بخواند. در هر حال در شهر می گفتند...

 

 

 

 

 

چیزی که در بالا خواندید، دیباچه ی داستان بود. هرکس می تواند از این داستان برداشت خاص خودش را داشته باشد و همانطور که خود نویسنده گفته، معنایی در خور حال خود بیابد.

حال اگر می خواهید ببینید من چه چیزهایی در این داستان دیدم، همراهم باشید:)

اما خلاصه ای از داستان: در شهر ساحلیِ لاپاز( در مکزیک- در ساحل شرقی شبیه جزیره کالیفرنیا)،در محله ی کپرنشین ها، کینو، ماهیگیر فقیری بود که همراه همسرش خووانا و پسرِ نوزادش، کایوتیتو روزگار می گذراند. از اسم هایشان تعجب نکنید. چرا که سرخ پوست بودند. روزی عقرب پسرش را نیش زد. آن ها تصمیم گرفتند بچه را نزد پزشک ببرند و از آنجا که پزشک فردی منفعت طلب بود و تنها پول را می شناخت، کایوتیتو را معالجه نکرد و در نتیجه کینو ناچار شد هر طور که شده مرواریدی پیدا کند تا از طریق فروش آن، هزینه ی درمان فرزندش را جور کند. سرنوشت یار بود و او بزرگ ترین مروارید جهان را پیدا کرد. اما مروارید نه تنها او را خوشبخت نکرد بلکه زندگیِ او را به تباهیِ کامل کشاند.

 

نام داستان: مروارید

نویسنده: جان ارنست استاین بک

ترجمه: سروش حبیبی

نشر: فرهنگ معاصر

تعداد صفحات: 134

 

برای بررسی بیشتر به ادامه مطلب بروید

 

 

ادامه نوشته

فئودور داستایفسکی

 

 

آثار:

 

1- سر به زیر

 

2- شب های روشن

 

3- بیچارگان ( قسمت یک / قسمت دو / قسمت سه)

 

4- شیاطین ( قسمت یک / قسمت دو )

نیکلای گوگول

 

 

آثار:

1- نمایشنامه عروسی

 

2- پرتره

 

3-شنل

 

4- بلوار نیفسکی

جان ارنست استاین‌بک

 

 

جان ارنست استاین بک در 27 فوریه 1902 در پسیفیک گروو، کنار رود سالیناس واقع در کالیفرنیا به دنیا آمد، از تباری آلمانی- ایرلندی. پدرش صندوق دار بود و مادرش آموزگار. او در کالیفرنیا بزرگ شد و از 1918 به مدت شش سال در دانشگاه استنفورد به تحصیل علوم طبیعی مشغول بود و گه گاه برای تامین هزینه ی تحصیل کارگری هم می کرد. آشنایی اش یا محیط رنج نشان کار و نابسامانی های کارگران، خاصه کشاورزی، یادگار همین تلاش هاست. یک سال بعد از فراغت از تحصیل در نیویورک به روزنامه نگاری مشغول شد و در جنگ جهانی دوم گزارشگر جبهه بود. آثار بسیار جنبه ی استاین بک بیشتر وصف شوربختی های اجتماعی است و گاهی رنگ دترمینیسم و ناتورالیسم فجیعی پیدا می کند. او مانند بسیاری از نویسندگان آن زمان آمریکا سبک ناتورالیسم را که امیل زولا پایه گذار آن بود در داستان های خود اختیار کرده است( به این معنی که اشخاص داستان های او اغلب نمی توانند از پیامد های ارثی و شرایط محیطی خود خلاصی یابند.) در آثار او انتقاد از شرایط اقتصادی - اجتماعی جای خاصی دارد، با رنگ رمانتیک عرفانی و مذهبی نمایانی. اشخاص داستان هایش اغلب بی چیز و سرگردانند که از سرنوشت و طبیعت و جامعه زخم خورده اند و در تلاشند که از معرکه جان به در ببرند. احوال و سرنوشت آن ها با قلمی انسان دوستانه و اعتقاد به خوبی ذاتی انسان ها وصف شده است.

ادامه نوشته

شرق بهشت

 

 

 

به جرات می توانم بگویم که پس از مطالعه ی کتاب های تقریبا زیادی که تا اینجا خوانده ام، (( شرق بهشت)) اثر جان اشتاین بک  جای خود را جزو مهم ترین کتاب های زندگیم باز کرد. در این رمان به قدری شیرینی و تلخی در هم آمیخته شده و چنان با نثر و کلام جادوییِ جان اشتاین بک جذاب شده که محال است خواننده، دیگر بتواند آن را از یاد ببرد. چطور می شود دره ی سالیناس را از یاد برد وقتی که با توصیف های مسحور کننده و مستی بخش کتاب از این دره ی سرسبز و زیبا زندگی کرده ایم؟و چطور می شود دره سالیناس را به یاد بیاوریم اما زندگیِ دو خانواده ی همیلتون و تراسک را از یاد برده باشیم؟

اشتاین بک این اثر را در دوران پختگی اش نوشته است.

 

 این رمان حاوی تمام چیزهایی‌ست که من در طول سالیان در مورد حرفه‌ی نویسندگی یاد گرفته‌ام. فکر می‌کنم هر چیزی که قبل از این رمان نوشته‌ام در واقع تمرینی بوده است برای نوشتن این اثر

جان اشتاین بک

 

 

 

شرق بهشت ، سیزده سال پس از رمان مشهورِ (( خوشه های خشم)) نوشته شده است.

شرق بهشت، زندگیِ اعضای دو خانواده ی همیلتون و تراسک را در دره ی سالیناس شرح می دهد و تاثیراتی که این دو خانواده بر هم می گذارند.

 

پس از این معرفی مختصر می خواهم کمی در مورد کتاب بیشتر توضیح بدهم. اما ممکن است داستان را لو بدهد. پس ادامه ی نوشته تنها برای کسانی است که رمان را مطالعه کرده اند.

 

 

ادامه نوشته

رومئو و ژولیت

 

 

پیش از این ، تنها تراژدی ((اتللو)) و کمدیِ  ((تاجر ونیزی)) را از شکسپیر مطالعه کرده بودم. راستش برای من که قبلا از آنها از روند نمایشنامه نویسی و قلم شکسپیر اطلاعی نداشتم ، و از طرفی همواره در گوشم  بوق و کرنایِ (( شکسپیر نابغه است)) و (( آثار شکسپیر شاهکار های ادبی دنیا هستند)) طنین انداز بود و من انتظار چیزی بسیار غریب و شگفت انگیز را می کردم با دلسردی مواجه شدم. وقایع نمایشنامه تا حدی بسیار سریع و غیر منطقی اتفاق می افتاد و من که با خواندن آثار داستایفسکی و چخوف و ... خو کرده بودم و چون در آثار کسانی که نامشان را ذکر کردم، همیشه برای هر اتفاقی دلیل های زیادی می تراشیدند به طوری که کاملا موجه به نظر می رسید، آثار شکسپیر برایم سقوط زیادی کرد و حتی در ذهنم به این نتیجه رسیدم که: اگر واقعا آثار شکسپیر شاهکار باشند تنها محدود به زمانه ی خود بوده اند و نه برای دوران ما.

اما این بار که رومئو و ژولیت را باز کردم، چون از قبل کمی با شکسپیر آشنا بودم، و اثر را با چشمانِ خود شکسپیر دیدم ( و نه دوربین و لنز داستایفسکی و چخوف) شگفت زده شدم و پیش داوری های قدیمم همه دود شد و به هوا رفت. حقیقت این است که این بار همه چیز را کاملا منطقی دیدم. روند وقایع با اینکه سریع بود اما در ذهنم آن را آهسته می کردم و صحنه را مجسم می کردم. البته که شکسپیر هم همه چیز را برای خوب تخیل کردن به ما داده است و بیشتر از این شگفت زده شدم که بدون اینکه به دنبال توضیحات اضافی و دلیل تراشی برای موجه کردن حادثه باشد ، تنها در چند خط می تواند فضا را بسازد. مثالی می زنم. در یکی از صحنه ها ژولیت ، پرستارش را برای خبر گرفتن از رومئو فرستاده و بیتاب و منتظر است. پرستار پیر بالاخره می آید و ژولیت که عجله دارد ببیند چه خبری از رومئو دارد، با هیجان از او سوال می پرسد. اما پرستار به حاشیه می رود و نفس نفس می زند و همش می گوید : حالا بگذارم برسم، حالا بگذار نفسم بالا بیاید و از این حرف ها... و همچنان ژولیت را معطل می کند .  خود را به ناراحتی می زند و می گوید: اگر از این به بعد خبری از رومئو می خواهی ، پس خودت برو و من را نفرست. در واقع پرستار نه تنها ژولیت را معطل می کند بلکه خواننده را هم به این انتظار طولانی می کشاند. شکسپیر در اینجا بدون اینکه رفتار پرستار را توصیف کند، شفاف ترین تصویر را از او به دست ما می دهد. اینکه پرستار پیر با اینکه نقش مهمی در خانواده ندارد، اما شدیدا مغرور است، از آن غرور های از جنس مردم حقیر. خودش پرستار است و خدمتکار دارد. از تحقیر شدن بیزار است البته که اگر از طرف اربابش باشد مجبور است سکوت کند ولی اگر از طرف شخص ناشناسی باشد مثل مرکوشیو، ممکن است حسابی جواب بدهد. اگر بببیند کار کسی زیر دستش گیر کرده ، لذت می برد از اینکه او را معطل بگذارد. همه ی این ها را می فهمیم بدون اینکه توصیفی از او بخوانیم.

اگر شکسپیر را درست بخوانید ، مطمئن خواهید شد که  بزرگ ترین نمایش نامه نویس  دنیاست.

 

اما کمی در مورد رومئو و ژولیت صحبت کنم. بهترین خلاصه داستان در همان درآمد اول داستان آمده است که از زبان همسرایان خوانده می شود:

 

(( دو خاندان که از لحاظ شان و مقام همطراز بودند در شهر زیبای ورونا که نمایش ما در آنجا برگزار می شود کینه ی  قدیمی خود را به فتنه های تازه ای کشانده و خونی که در این نزاع ریخته می شود دستان پاکی را آلوده می سازد. سرنوشت این بود که نطفه ی دو عاشق، که ستاره ی آنها به هم پیوست، در این دو خاندان کینه توز بسته شود، و وقایع ناگوار رقت انگیزی به مرگ آنها منتهی گردد، و در نتیجه به مجادله ی پدرانشان پایان بخشد. جریان عشق مرگبار و ترسناک آنان و برافروخته شدن شعله ی خشم اولیای آنان که چیز جز مرگ فرزندانشان آن را نمی توانست نابود سازد، موضوع داستان و نمایش دو ساعته ی ماست))

 

رومئو که پسر مونتاگیو است عاشق ژولیت که دخترِ کاپولت است می شود. مونتاگیوها و کاپولت ها از دیرباز تشنه به خون هم هستند و حتی آغاز نمایش با درگیری بین دو گروه از خاندان آنها آغاز می شود. کاپولت و مونتاگیو ابتدای داستان را با نفرت از هم شروع می کنند و انتهای داستان دست در دست یکدیگر  و در صلح بر روی جنازه ی فرزندانشان سوگواری می کنند. عشق پیروز می شود با اینکه قربانی می گیرد و نفرت است که صحنه را در نهایت باید ترک کند. با اینکه در همان آغاز ، خود نویسنده انتهای آن را توصیف می کند و می دانیم که قرار است آخر این تراژدی به کجا ختم شود، اما آنقدر این نمایش نامه جذاب است که بارها در حین مطالعه و وقتی که هنوز به انتهایش نرسیدیم ، اما باز دوست داریم که با مرگ رومئو و ژولیت تمام نشود. در عین نا امیدی، امیدوار هستیم و این تضاد بین احساسات همان چیزی است که شکسپیر در صدد برانگیختنش بوده است. چرا که در خود نمایشنامه بارها از زبان شخصیت ها تقابل های مفاهیم در این دنیا بیان می شود.

مثلا از زبان رومئو: (( اینجا چه عاشقانه بسا به کینه پردازند! چرا چنین؟ آه عشقِ پر غوغا! آه، کینِ عشق آمیز! آه هرچه ، زان هیچِ آفریده از آغاز! ای سبکسارِ سنگین، تلاشِ تهی! دود رخشا،آتش سرد، سلامتِ بیمار، خوابِ خوابگرد))

این نمایشنامه خود زندگی است. با اینکه می دانیم قرار است پایان نمایش قتلگاه رومئو و ژلیت باشد اما کلام زیبای شکسپیر که مثل زندگی جذاب است و همینطور توالی اتفاقات ما را به دنبال خود می کشاند. ما از همان ابتدا زاده می شویم و به ما پایان نمایش در همان آغاز گفته می شود. نمایش زندگی با مرگ ما پایان می گیرد. اما همچنان ادامه می دهیم و ادامه می دهیم و ادامه.

از رومئو و ژولیت چند فیلم هم ساخته شده که بهترینش مال سال 1968 است.

در مورد ترجمه ی آثار شکسپیر، علاالدین پازارگادی کل تراژدی ها و کمدی های شکسپیر را که بالغ بر 27 نمایشنامه می شود در دو جلد ترجمه کرده است که ترجمه ساده و زیبایی است و از خواندنش لذت خواهید برد. علاوه بر آن ، فواد نظیری هم آثار زیادی از شکپسیر ترجمه کرده، اما متن دشواری دارد و بیشتر سعی کرده که به زبان امروزی مشابه نباشد و کلاسیک باشد یعنی زبانی که شاید به اثار شکسپیر نزدیک تر است، البته که این کار باعث شده متن دشواری از آب در آید .