شعر (( جوانی)) اثر لرد بایرون

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم؟شاید هنوز روزهایی شیرین در انتظار من باشند! حالا که دوران جوانیِ گذشته را از برابرِ دیده می گذرانم، خاطره ای دلپذیر برای من تسلائی آسمانی به همراه می آورد. ای نسیم ها،این خاطره ی مرا به آنجا برید که برای نخستین بار دل من به تپش های دلی دیگر پاسخ گفت.
در طول سال هایی که شماره ی آنها بسیار نبود،اما یاد آن هم اکنون چون گنجی در زوایای دل من پنهان شده روزهایی شگفت گذراندم، که گاه ابر اشک بر آن ها سایه افکنده و تاریکشان کرده بود، و گاه فروغی آسمانی آن ها را روشن و تابناک می کرد. اکنون، هرچند دست تقدیر آینده ی مرا محکوم به تیرگی و افسردگی کرده، روح من که مشتاق گذشته است دست علاقه به دامن (( دوستی)) زده است تا آن را جای نشینِ عشق از دست رفته کند.
ای عشق! من در نخستین نیایش خویش، رو به محراب فروزان تو آوردم.امید خود، رویای خود، قلب خود را تسلیم تو کردم. اما اکنون از این همه نشانی بر جای نمانده، زیرا بال های تو حال نسیم گذران را دارند، تو خود نیز چون نسیم می گذری و در پشت سر خویش، هیچ چیز بجز خاطره ای سوزنده باقی نمی گذاری... برو ای فریبنده و دروغگو، برو و دیگر آرامش ساعات زندگی مرا، پریشان مکن.
ای یاران من، ای دوستان یکدل، که دل من شما را از میان جمع مردمان برگزیده است، من زندگی خود، روح خود،خاطره خود و امید خود را در اختیار شما می گذارم. پیوند مهر من و شما، پیوند عشقی پایدار و آزادنه است. پیوند محبتی بی ریا و فارغ از آلودگی است. بگذار، چاپلوسی و مدیحه سرائی، این فرزند دروغ و ترس، با نگاه ظاهر فریب و زبان چرب و نرم خویش، به سراغ پادشاهان و بزرگان رود و در راه جلب آنان دام گستری کند. من و شما، ای دوستان وفادار، در نشاط و سرمستی دلپذیر خود، به هیچ چیز جز احساس این دوستی، احتیاج نداریم.
خیال و رویا، الهام بخش شاعران حماسه سرایند. بگذار دوستی و حقیقت نیز پاداش شاعری چون من باشند، برای من تاج افتخاری نیاراسته اند، زیرا اگر بنا باشد، افتخار، و شهرت که تاج این افتخار را بر سر دارد همیشه همخانه و هم عنان دروغ باشند، من که از زبان دل نغمه سرائی می کنم و به خیال پردازی کاری ندارم، این افتخار دروغزن را برای همیشه از خود دور می رانم.