برگشت به ویکفیلد/ پایان این فصل وبلاگ نویسی
فک کنم از داستان کوتاه ویکفیلد، به این دلیل که هنوزم تحت تاثیرش هستم ، تاحالا سه چهار بار پست گذاشتم. داستانش ساده است اما هربار که بهش برمیگردی بیشتر عمق میگیره.
کل داستان به صورت چند خط اینه:
((مردی که یک روز بیسروصدا خونه و همسرش رو ترک میکنه، ولی نه برای فرار به جایی دور یا شروع زندگی جدید؛ بلکه فقط میره تو خیابون بغلی و بیست سال همونجا زندگی میکنه، در حالی که کسی نمیدونه کجاست.
او هر از گاهی همسرش رو از دور میبینه، اما هیچوقت برنمیگرده... تا این که بعد از دو دهه، بدون هیچ توضیحی، یک روز وارد خونه میشه و انگار نه انگار که این همه سال غایب بوده.))


ماه های اول، خبر نبودن ویکفیلد بدجور خانواده بخصوص زنشو بهم میریزه. اما رفته رفته که میگذره، طی سال ها دیگه هیچ نشانی از خودش توی خانواده نمیبینه. خانواده ش همه چیز رو فراموش کردن و انگار که ویکفیلد اصلا وجود خارجی نداشته. داستان در مورد همین شکاف افتادن توی ارتباطه. چیزی که ما اسمشو نسبت های مختلف اعم از پدر و مادر و همسر و پارتنر و ... گذاشتیم، در واقع به موی نازک حافظه بنده. حافظه که فراموش کنه، موجودیت اون آدم هم از بین میره ، به همین راحتی.
((آرام در بستر رو مردک ابله. و فردا، اگر عقل در سر داشتی، به خانه نزد خانم ویکفیلد پاکیزه دل بازگرد و حقیقت را بگو. خود را حتی یک هفته ناچیز از آغوش گرم او بی بهره مگذار. اگر تنها یک لحظه تو را مرده یا گمشده یا برای همیشه پیوند بریده از او گمان کند، زان پس تو بینوا همسر وفادار خود را دگرگونه خواهی یافت. شکاف افکندن در پیوندهای انسانی خطر آفرین است. نه اینکه دهان بازتر کند. از آن رو که فی الفور در هم می آید! در غوغای ظاهری دنیای پر رمز و راز ما، افراد، چندان نیک با یک نظام و نظام ها با یکدیگر و با یک کل هماهنگ اند که انسان با یک لحظه کنار کشیدن، خود را با خطر هولناک از دست دادنِ جایگاهش برای همیشه روبرو می سازد. همچون ویکفیلد چه بسا وی مطرود عالم شد ))










