برگشت به ویکفیلد/ پایان این فصل وبلاگ نویسی

🎧
End Title — Wakefield
موسیقی متن
اگه اجرا نشد: دانلود مستقیم

فک کنم از داستان کوتاه ویکفیلد، به این دلیل که هنوزم تحت تاثیرش هستم ، تاحالا سه چهار بار پست گذاشتم. داستانش ساده است اما هربار که بهش برمیگردی بیشتر عمق میگیره.

کل داستان به صورت چند خط اینه:

((مردی که یک روز بی‌سروصدا خونه و همسرش رو ترک می‌کنه، ولی نه برای فرار به جایی دور یا شروع زندگی جدید؛ بلکه فقط میره تو خیابون بغلی و بیست سال همون‌جا زندگی می‌کنه، در حالی که کسی نمی‌دونه کجاست.

او هر از گاهی همسرش رو از دور می‌بینه، اما هیچ‌وقت برنمی‌گرده... تا این که بعد از دو دهه، بدون هیچ توضیحی، یک روز وارد خونه میشه و انگار نه انگار که این همه سال غایب بوده.))

ماه های اول، خبر نبودن ویکفیلد بدجور خانواده بخصوص زنشو بهم میریزه. اما رفته رفته که میگذره، طی سال ها دیگه هیچ نشانی از خودش توی خانواده نمیبینه. خانواده ش همه چیز رو فراموش کردن و انگار که ویکفیلد اصلا وجود خارجی نداشته. داستان در مورد همین شکاف افتادن توی ارتباطه. چیزی که ما اسمشو نسبت های مختلف اعم از پدر و مادر و همسر و پارتنر و ... گذاشتیم، در واقع به موی نازک حافظه بنده. حافظه که فراموش کنه، موجودیت اون آدم هم از بین میره‌ ، به همین راحتی.

((آرام در بستر رو مردک ابله. و فردا، اگر عقل در سر داشتی، به خانه نزد خانم ویکفیلد پاکیزه دل بازگرد و حقیقت را بگو. خود را حتی یک هفته ناچیز از آغوش گرم او بی بهره مگذار. اگر تنها یک لحظه تو را مرده یا گمشده یا برای همیشه پیوند بریده از او گمان کند، زان پس تو بینوا همسر وفادار خود را دگرگونه خواهی یافت. شکاف افکندن در پیوندهای انسانی خطر آفرین است. نه اینکه دهان بازتر کند. از آن رو که فی الفور در هم می آید! در غوغای ظاهری دنیای پر رمز و راز ما، افراد، چندان نیک با یک نظام و نظام ها با یکدیگر و با یک کل هماهنگ اند که انسان با یک لحظه کنار کشیدن، خود را با خطر هولناک از دست دادنِ جایگاهش برای همیشه روبرو می سازد. همچون ویکفیلد چه بسا وی مطرود عالم شد ))

فیلم Mysery

سؤال اینه که چرا همیشه جذب شخصیت‌های شرور داستان‌ها می‌شیم؟
نمی‌خوام فعلاً از هوش مصنوعی بپرسم؛ ترجیح می‌دم این سؤال به شکل یه فکر باز توی ذهنم بمونه.

توی فیلم Misery با یکی از این شخصیت‌های شرور (البته اگه بشه اسمشو دقیقاً شرور گذاشت، چون نه شر مطلق داریم، نه محبوب مطلق) روبه‌رو می‌شیم.
زنی که به‌خاطر طرد شدن از جامعه و شکست عشقی، حالا توی یه کلبه‌ی دورافتاده بیرون شهر، تنها زندگی می‌کنه. اون به شدت درگیر کتاب‌هاشه—به‌خصوص طرفدار دوآتیشه‌ی یه مجموعه به اسم Misery شده. این کتاب براش یه جور پناهگاه امنه، جایی که توش احساس معنا و آرامش می‌کنه.

طوری از راه دور عاشق نویسنده‌ی این کتاب شده که مثل بتی می‌پرستش. تا اینکه یه روز، به‌طور اتفاقی، نویسنده‌ی همون کتاب حوالی کلبه‌ی این زن تصادف می‌کنه. زن، نویسنده رو به خونه‌اش می‌بره و ازش مراقبت می‌کنه.
نویسنده اول، چیزی جز مهربونی و لطف از این زن نمی‌بینه

تا اینکه خشم هولناک و پنهان دختر بیرون میاد و نویسنده که توی کلبه با دو پای شل و لنگ گیر افتاده...

شوپنهاور

کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادانِ فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.

مظنونین همیشگی

بزرگ ترین حیله ی شیطان در آن است که به شما ثابت کند که وجود ندارد

و اینجوری ... اون رفته.

یوال نوح حراری

یک الیگارشی فاسد می تواند با ایجاد موجی از بحران های پایان ناپذیر ، دوره ی حاکمیتش را به مدت نامحدودی طولانی کند.

ریشه همدردی

چیزی به اسم (( همدردی)) به صورت مستقیم وجود نداره. برای اینکه حس همدردی در ما ایجاد باشه، باید اول به نسخه ای از خودمون ترجمش کنیم و بعد این حس برانگیخته بشه. مثالش حسی که به گربه ها داریم، اگه ما هیچی از گربه به خودمون نسبت ندیم هیچ حسی هم بهش نداریم اما وقتی میایم اونو شبیه به خودمون میبینیم، که مثل ما بچه داره، مادره یا پدره ، آب و غذا میخوره. خسته میشه. خمیازه میکشه‌ پس ابراز همدردی ما بهش بیشتر میشه. اول آنالیز میکنیم که چقدر این تصویر به ما نزدیکه.

اگه نزدیک بود، همدل میشیم

اگه نبود، بی اعتنا میشیم

و اگه نه تنها به عنوان تصویر دور، بلکه تصویر تهدید برانگیزی که میتونه بقای ما رو تحت تاثیر قرار بده ، معرفی بشه، دشمن میشیم.

رنگو

Control the water, and you control everything. That’s the future. The way of the future. You see, people want to believe in something. And right now, they believe in you. That’s why they follow you. But belief is a funny thing..."

You know how they survive? They believe. They believe it's all gonna be okay. They believe that the water will come. They believe in authority, and the people who tell them what to believe."



((اگه آب رو کنترل کنی، همه‌چیز دست توئه. این آینده‌ست. مردم دلشون می‌خواد به یه چیزی باور داشته باشن. و الان، به تو ایمان دارن. واسه همینه که دنبالت میان. ولی باور چیز عجیبیه...

میدونی مردم چطور دوام میارن؟ باور دارن. باور دارن که همه‌چی درست میشه. باور دارن که آب خواهد اومد. باور دارن به قدرت، و به اون‌هایی که بهشون می‌گن به چی باور داشته باشن.))

انتخاب ها

هرکسی تو زندگیش انتخاب هایی میکنه. با اون انتخاب ها پیش میره به سمت جلو ، اما در نهایت پیر میشه و مثل کسی که انگار سرش کلاه رفته، با انزجار به انتخابی که در گذشته کرده نگاه میکنه. انگار اون انتخاب بوده که باعث شده پیر بشه.انگار اگه انتخاب های دیگه میکرد پیر نمیشد.

کسی خودشو غرق در سکس های مختلف میکنه، کسی دیگه غرق در کتاب های عمیق. دیگری فکر میکنه باید به فیلمای کلاسیک و جدی چنگ بزنه، یکی دیگه فکر میکنه باید سطحی باشه و سطحی زندگی رو بگذرونه ، دیگری فکر میکنه باید مدارج عالی افتخار و مقام رو طی کنه ( و هرکدوم فکر میکنن مال خودشون بهترین انتخاب بوده، و توی دلشون انتخاب های بقیه رو مسخره میکنن)

اما در نهایت میبینه هیچکدوم از اینا نتونست جلوی روند پیری ( و مرگشو) بگیره. اینجاست که فکر میکنه چرا این انتخاب رو کرد؟

واقعا شاهکاره

🎶 Morgen - Richard Strauss

خیانت

از دیروز جلد اول این کتاب رو شروع کردم. کتاب اینقدر با کلمات و جملات ساده نوشته شده ، که مبنای عوض کردن قالب وبلاگمم شد. کلا رمان های روسی ( برخلاف اداهای فرانسوی) هم داستان و هم جمله بندیشون بسیار ساده است، اما این سادگی، به معنی سطحی بودن نیس. واقعا هنوز که یکی دو فصل از این کتاب رو جلو رفتم مرددم. چون به نظرم این کتاب ، اینقدر بزرگه که شک میکنم که زمان مناسبی برای شروعش بوده؟ یا باید بذارم پیرتر بشم و بیشتر زندگی رو تجربه کنم تا بخونمش.

قضیه از یک خیانت آغاز میشه. خیانت شوهر به همسرش. انقدر این موضوع خیانت کلیشه ای و سطحی شده و هیچ وقت زوایای مختلف روانیشو بررسی نکردیم، که هر وقت اسمش میاد فکر میکنیم با یه موضوع آب-دوغ- خیاری طرفیم.

توی یه قسمت از کتاب وقتی شوهرش بخاطر دلایل اخلاقی و وجهه اجتماعیش( و نه انگیزه واقعیش) میره از زنش عذرخواهی کنه، زنه یه نگاهی سریع به شوهرش میندازه و اینا رو تو دلش میگه: (( بله، او کامیاب است و از دنیا راضی است و من؟ ...این مهربانی منفور، که همه را شیفته می کند، و به تعریف وا می دارد، من چقدر از این مهربانیش بیزارم))

این دیگه فقط قضیه ی خیانت نیست. قضیه ، یک بحران اگزیستانسیالیستیه. بحران وجودی و هویتی. زنی که به وفاداری و تعهد و مسئولیت و عدالت در جهان باور داشته و با این باور زندگی میکرده و زندگی میساخته، اما باید تمام اینها رو تغییر بده، حتی شوهری که فکر میکرد دوستش داره رو نباید دوست داشته باشه. باید از خونه بره و تمام گذشته رو از بین ببره یعنی همه ی چیزهایی که یه انسان باهاش به هویت میرسه.... ادامه نمیدم تا شبیه به نقد کتاب نشه. بحث چیزی فراتر از نقد هنریه. حتی بحث تربیتی نیس. چون عقیده دارم انسان ها خیلی تربیت پذیر نیستن و میلیون ها کتاب و فیلم به این بحثا بپردازه، بازم همچنان این چیزها باقی میمونه و به قول شوپنهاور: دنیا موقعی که ترکش میکنیم، همونقدر ابلهانه باقی میمونه که زمانی که درونش متولد شدیم.

بحث شاید سر این پرسشه که برای چنین دنیایی، چه توقعاتی رو باید چید؟

از کتاب (( مرگ ایوان ایلیچ)) اثر تولستوی

((ایوان ایلیچ در بستر مرگ به خاطر درماندگی و تنهایی جانکاهش و بخاطر بی رحمی انسان و بی رحمی خدا و غیبت خدا می‌گریست.))

ایوان ایلیچ رو دو سال پیش ، وقتی که خودم تجربه ی چیزی رو داشتم که بی شباهت به مرگ نبود، خوندم. و جمله به جمله رو سلول های بدنم می بلعید. داستانش تجربه ی روزهای اخر زندگی ایوان ایلیچ هست‌ وقتی در بستر بیماری افتاده و روز به روز حالش بدتر میشه و خانوادش نسبت به این قضیه کاملا طبیعی برخورد میکنن ، چون که قضیه هم طبیعیه، اما برای ایوان ایلیچ ، این (( طبیعی بودن)) بسیار بی رحمانست. تقریبا به هرچیزی چنگ میزنه تا نجات پیدا کنه، اما بی فایدس. در وسط شهر شلوغ، در وسط اسم و رسم و ثروتی که سالها براش زحمت کشید، تنهایی وحشتناکی رو تجربه میکنه.

انگل

چیزی که تو خانواده ها( با تعمیم به جامعه) فهمیده میشه اینه که ، اکثریتشون از خشم یا حس نفرتی که توی بچه ها ایجاد میکنن، از درون خوشحال میشن، شاداب میشن، تغذیه میکنن.از اینکه به عنوان مثال، سر مادرت یا پدرت داد بزنی، یا حتی پیش دیگران مسخرشون کنی، انرژی میگیرن، چون احساس مهم بودن بهش دست میده، چیزی که تمام عمر ، جز این روش، به شکل دیگه ای بهش نرسیدن . کاری میکنن، حرفی میزنن، که تحریک بشی، عصبانی بشی و داد و فریاد کنی، بعدش که این پروسه طی شد، با یه آرامش خاصی نگاهت میکنن. شاید بهترین واکنش در برابر چنین خانواده هایی، چنین جامعه ای اینه که به معنای واقعی کلمه ، تمامیت اون خانواده و جامعه برات بی اهمیت بشه.

چیزی فراتر از یک انسان

نیچه جایی می‌گه: "انسان‌ها خدایان را آفریدند، اما وقتی آن خدایان بیش از حد به انسان شبیه شدند، دیگر پرستش‌شان نکردند." و در واقع ما انسان ها، بیشتر مجذوب تصورات ذهنی خودمون میشیم تا واقعیت

ما ذاتاً به دنبال چیزی بزرگ‌تر از خودمون هستیم؛ به دنبال افسانه، به دنبال نماد. اما وقتی اون "بزرگ‌تر بودن" رنگ انسانی و روزمره به خودش بگیره، فاصله‌اش با ما کم می‌شه، و درست همون‌جا جادوش از بین می‌ره.

برای همینه که تجسم انسانی خداوند، در قالب مسیح، برخلاف انتظار، کمتر مورد توجه عمومی قرار می‌گیره؛ اما کلیساها و مساجد، نمادها، آیین‌ها و رازآلودگی‌ها هنوز هم الهام‌بخش و پرکشش باقی می‌مونن. مردم بیشتر جذب یک تصویر ذهنی رازآلود می‌شن تا انسانی که درد می‌کشه، گرسنه می‌شه، و می‌میره.

دقیقاً همین فرمول در دنیای قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های امروزی هم تکرار می‌شه. شخصیت‌هایی مثل بتمن، اسپایدرمن، وی از V for Vendetta یا جوکر ،ماسک به چهره دارن. نه صرفاً برای مخفی کردن هویت، بلکه برای محافظت از افسانه‌ای بودن‌شون.

چهره‌ی انسانی یعنی عادی بودن، یعنی شکستن افسانه. ماسک، اما، فاصله ایجاد می‌کنه؛ یک حائل بین "من" و "او" که اجازه می‌ده تصورش کنیم، بترسیم، الهام بگیریم. ماسک، نماد را حفظ می‌کنه. وقتی قهرمان یا ضدقهرمان ماسک داره، ما باهاش یکی نمی‌شیم؛ تحسینش می‌کنیم، باورش می‌کنیم، و بهش نیاز داریم.

به‌نوعی، شاید ما هنوز هم مثل گذشته، دنبال معبدیم. دنبال جایی برای قرار دادن آن چیزی که "بیش از انسان" باشه. اما به‌محض این‌که اون اسطوره، کفش انسانی به پا کنه و وارد خیابون‌های ما بشه، سعی می‌کنیم فراموشش کنیم.

این توی روابط فرد به فرد هم مصداق داره. همین که بفهمیم یک نفر رو به طور کامل میشناسیم و دیگه چیزی برای کشف کردن نداره، ناخوداگاه دلسرد میشیم. همیشه باید چیزی برای تخیلمون باقی بمونه، وگرنه خیلی چیزا از بین میره

1984

وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی فایده بود. روز روزش کار نمی کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق ، به عنوان بخشی از برنامه ی صرفه جویی به مناسبت تهیه مقدمات هفته ی نفرت، در ساعت روز قطع بود.

یه داستان کوتاه از کافکا

هر وقت دختر خوش‌برورویی می‌بینم و خواهش‌کنان می‌گویم: «لطف کن و با من بیا» و او بی‌هیچ اعتنایی از کنارم می‌گذرد، منظورش این است که:

«تو امیرزاده‌ای نیستی با نامی بلندآوازه، تو امریکایی‌ای نیستی با شانه‌های پهن و قدوقواره‌ای سرخ‌پوستی، با چشمانی صاف و ملایم، با پوستی که نسیم چمنزار و رودخانه غلطان آن را نوازش کرده باشد. تو به دریاهای پهناوری که نمی‌دانم کجا باید سراغ‌شان را گرفت سفر نکرده‌ای و بر آب آن دریاها نرانده‌ای. بنابراین چرا باید من، دختری به این زیبایی، با تو بیایم؟»

و من میگویم : «فراموش نکن تو سوار بر اتومبیلی نرم، پیچ‌وتاب خوران، از خیابان نمی‌گذری. من خادمانی نمی‌بینم که با جامه‌های پرزرق و برق همراهی ات کنند، مردانی که زیر لب ستایش‌ات کنند و با نظم و ترتیب در یک نیم‌دایره پشت سرت گام بردارند. سینه‌هایت درون جامه خوب جا گرفته‌اند، ولی ران‌ها و باسن‌ات آن اعتدال را تلافی می‌کنند. تو لباسی از تافته به تن داری با چین‌های پلیسه‌ای که پاییزگذشته واقعاً مایۀ شادی همۀ ما بود، با این‌همه گه‌گاه لبخند به لب می‌آوری.»

و او می گوید «بله، ما هر دو راست می‌گوییم، و برای آن‌که به گونه‌ای انکارناپذیر بر این واقعیت واقف نشویم، بهتر است هر کدام تنها به خانه برگردیم.»

وطن پرستای کون نشور

زمانی که جوان تر بودم، با یکی از رفیقام کل کل میکردم سر اینکه ، گوشی آیفون بهتره یا سامسونگ. من آیفونی بودم و اون سامسونگی.

این اواخر یواش یواش بحثامون داره به آفتابه ی با کیفیت کشیده میشه

(( وطن پرستای کون نشور)) اسمیه که میشه روی مردم گذاشت چون اینجوری پیش بره، آبی توی لوله ها نمیمونه برای شستن کون.

کمک

قضیه خیلی راحته. به هیچکس کمک نمیکنی، برای هیچکس انرژی نمیذاری، در نتیجه هیچ وقت از کسی ناراحت نخواهی شد.

اما کمی که بیشتر فکر کنیم، متوجه میشیم که نمیشه این جمله رو به طور کامل اجرا کرد. چون از این میترسیم که نکنه خودمون یه روزی به کمک دیگران، و وقت و انرژی ای که باید برای ما بذارن، نیازمند بشیم. در نتیجه ، کمک کردن به دیگران ، از ترس ما میاد.

بی نیازی پسران

پسران در جمع گفتگو با یکدیگر:

((اقا ، داداش، حاجی بخدا کوص هیچی نیس. واسه چند گرم گوشت ادم نباید خودشو سبک کنه))

برای لحظه ای چشمت به دایرکت اینستاش میخوره که یک لیست بلند بالا از پیام های جواب نداده و سین نشده از طرف (( صاحبان چند گرم گوشت)) داره که تو همشون این پیام رو ارسال کرده : (( سلام خوبین ؟ )) (( سلام خوبین؟)) (( سلام خوبین؟)) ....

حرف های عمیق (۵)

یکی از حرف های عمیق اینه که دیگه نباید خیلی ، حرف های عمیق رو باور کرد.

حرف های عمیق (۴)

گفتگوی اول ( ساکن در ایران) : نمی شود در ایران که آدم متشخص و (( جنتلمن)) ، با دوچرخه سر کار بره. مثلا فرض کن دکتر باشی، و با دوچرخه بری مطب. میشه؟ نمیشه! این کار به تمام آبروی نداشته مان می ریند و گوه میزند

گفتگوی دوم- چند سال بعد( ساکن در خارج- مسافرت چند روزه در ایران) : ما اصلا توی خارج ماشین نمیگیریم. همش من و شوهرم با دوچرخه میریم سر کار- اینجوری محیط زیست هم آلوده نمیشه و ورزشی هم کردیم.

حرف های عمیق(۳)

همه همزمان میگن:(( ازدواج چیست؟ تکه قراردادی بیخود، که نابودگر عشق است و ساخته ی دست انسان ها. عشق که نیازی به ثبت کردن ندارد))

بعد همه به دنبال گرفتن وام ازدواج

حرف های عمیق (۲)

همه همزمان میگن:(( دین افیونی است برای توده ها، برای رام کردن و کنترل کردن انسان های خرافاتی برای به بند کشیدن و برده کردنشان))

بعد همه با هم میرن تو صف نذری امام حسین😋

حرف های عمیق

همه همزمان میگن: (( بچه اوردن در این دنیای بی رحم، کاری ظالمانست)) ، بعد همه با هم بچه به دنیا میارن.

دادن

از این موضوع که دخترها اینقدر شجاعت پیدا کردن که از کص دادنشون میگن یا مینویسن، خوشحالم. این یعنی از یه مسئله ی مسخره ای که سالهای سال خیلیا رو الکی مشغول خودش کرده بود، رها شدن. قضاوت های اجتماعی اعم از انگ جنده بودن و ... تا حدودی( نه کامل) کمرنگ شده‌ ، یا دیگه قابل اعتنا نیستن.

میدونم که همین موضوع، ممکنه واکنشی باشه در برابر اون گذشته ی پر از (( بگیر و ببند)) ، اما بازم این روی سکه رو ترجیح میدم

مهمانی

بالاجبار مهمانی رفتیم. دایی تازه باغ خریده، و به نظر میرسید که خیلی ((تیپیک کلاسیک باغ ها)) مد نظرش بوده، چون چند تا صندلی داخل حیاط گذاشته بودن، و همه مثل سگ عرق میریختن، چون کولر گازی ها داخل اتاقا نصب شده بود، از طرفی داییم خیلی افسوس میخورد از این قضیه که (( تو باغ باید کباب درست کرد و خورد، نه سالاد الویه)) گویی که سالاد الویه تصور (( تیپیک کلاسیک باغ ها)) رو توی ذهنش بهم ریخته بود

شلوغ بود و فک و فامیلای قدیم همه جمع شده بودن. دیگه از این قضیه مطمئن شدم که اگه تعداد ادما از یه حدی فراتر بره، دیگه اسمشو نمیشه گذاشت: (( جمعی از آدم ها)) و به نظرم بهتره بگیم (( دسته ی اوباش ها))

خیلی مقاومت کردم وقتی که پسرداییم این پیشنهاد رو به (( دختر پسرهای جوان دسته اوباش ها)) داد که بریم توی اتاق، پانتومیم بازی کنیم. مجبور شدم برم. اولش با فاجعه ی همیشگی شروع شد: دسته ی اوباش ها هوس کرد عکس یادگاری بگیرن. فکر کنم جمعا پنج- شش تا عکس گرفتن. توی عکس اول، بهونه ی توالت رفتن رو اوردم.عکس دوم رو منتظرم بودن تا بیام. اومدم. عکس گرفتن ، ولی موقع عکس دوم، سرم رو کامل پایین انداختم( کسی متوجه نشد چون عقب تر از بقیه نشسته بودم) . عکس سوم ، سرم رو کاملا به سمت سقف گرفتم. و عکسای چهارم و پنجم خودم عکاسشون شدم. این مرحله بخیر گذشت.

سر قضیه پانتومیم کاملا کنار کشیدم . متوجه شدم همین بازی رو حدود ده سال پیش باهمین جمع توی مسافرت مشهد کرده بودیم. حتی اون موقع هم احساس راحتی نمیکردم. انگار نه انگار که ده سال تغییر کرده بودن، فقط به نظرم هرکدومشون پیرتر و چلسیده تر شده بودن و شوخیاشون با اینکه یاداور همون شوخیای سابق بود، اما بازم در کمال تعجب الکی میخندیدن و الکی داد میزدن. توی داد زدنشون میتونستی درد و پوچی رو حس کنی. پسرداییم هرچی بیشتر شیهه میکشید، بقیه بیشتر میخندیدن

طبق معمول، بعد از مهمونی، یکی از فامیلا شروع به نصیحتم کرد که : وقتی توی جمع هستی ، درسته اونا دلقک بازی در میارن ، اما خب تو هم باید همراهی کنی، وگرنه فکر میکنن ناراحتی

وقتی این حرفا رو میزد، حس میکردم داره به خودش از اینکه چقدر (( اجتماعی)) هست افتخار میکنه ‌

تایید کردم و گفتم اره درست میگی. دفعه ی بعدی سعی میکنم بیشتر روی ابعاد دلقک بودنم کار کنم

آیا احساسات ما همیشه درست میگن؟

یه زمانی بود که مردم فکر میکردن خورشید به دور زمین میچرخه و اگه کسی برعکسشو میگفت، چنان خشمگین میشدن که حتی ممکن بود دست به قتل بزنن. پس این یعنی که احساساتشون برای چیزی که واقعی نیس برانگیخته شده بود یا خودمونی اگه بخوام بگم: برای چیز اشتباه، عصبانی شده بودن.
این نشون میده که حتی میشه برای چیزای اشتباه، عصبانی شد، حسادت کرد، رقابت کرد ، عاشق شد... همه ی اینا، اونم برای چیزهای اشتباه.

پادکست دوم

🎧 پادکست شماره ۲

برای پخش روی دکمه ▶️ کلیک کنید

پدیده ی ایرانی بودن

یه ویژگی توی ایرانیا هست که عجیبه. اون ویژگی هم اینه که نمیتونن (( فردا)) رو ببینن در عین حال که (( دیروز)) هم یادشون رفته.

به عنوان مثال : وقتی میگن بنزین فردا میخواد گرون بشه، شاهد این هستیم که ملت شب قبلش، ماشینشون رو روشن میکنن و میرن تو صف بنزین زدن

یا وقتی حکومت، پراید ۵ تومنی رو اول میکنه ۲۰ تومن، مردم مخالفت میکنن و پوزیشن انقلابی میگیرن که (( ما نمیخریم)) ولی همین که یه طرح ((وام ده میلیونی+ باقی با اقساط)) میدن، هجوم میارن به سمت خرید و تشکیل صف های طولانی. و همینطوری در نهایت پراید ۵۰۰-۶۰۰ میلیون میشه

یا یه شبه تبدیل میشن به آدمایی که فکر میکنن همین که پوزیشن عصبانیت نسبت به هرگونه حمله ی متخاصم خارجی بگیرن، وطن پرستن. بارها به عکس جنازه یه کودک که توی حمله متخاصم اتفاق افتاده، نگاه میکنن و زور میزنن تا یکمی عصبانی بشن و گریه کنن. اما زیرسبیلی ، کودکایی که جیم . الف کشته رو رد میکنن و خودشون رو به بی خبری میزنن‌ .

واقعا این ویژگی خاص از چی میاد؟ آیا ترکیبی از منعفت طلبی و حماقت و آیکیوی پایین ایرانیا نیس که یه جمعیت شبیه به بز رو تشکیل دادن؟ آیا خود همین مسئله نشون نمیده که رفتار ایرانیا ، جز واکنشی کور در برابر کنش های مکارانه ی حاکمان نیس؟