کمی لذت ببرید! نقاشیِ (( شکارچیان در برف))

 

 

بار اول این نقاشی را بر رویِ پروفایلِ یکی از دوستانِ دورانِ دور ام دیدم. دوستی که هنوز هم خاطراتِ شیرینی در من زنده می کند. چیز مبهمی که شاید ما به نام (( جاذبه)) می شناسیم در این نقاشی حس می کردم. یک نوع آرامش که نمی دانم از برف سفیدش ساطع می شد ( برف سنگین همیشه برایم خاطره ی روزهایی که مدرسه ها تعطیل می شد و ما در پناهِ گرمِ خانه می ماندیم یا بیرون می آمدیم و آدم برفی درست می کردیم، به یکدیگر گلوله هایِ برفی پرتاب می کردیم و و روی زمین لغزنده و خالی از اصطکاکش که ما را در فضای بی وزنی قرار می داد سر می خوردیم و از زمین خوردنِ یکدیگر می خندیدیم و لذت می بردیم) و یا فضای روستاییِ آن که ما را از شهری که احاطه مان کرده بیرون می آورد و اجازه می دهد تا در هوایِ پر از سلامتی وشادابی نفس بکشیم و چشمانمان که از دیوارهای خانه های آپارتمانی سنگین شده، با دیدن مناظر دور دست کمی به استراحت بپردازد. خلاصه ، این نقاشی در پس زمینه ی ذهنم باقی ماند تا یک سال بعد که نامِ (( بروگلِ روستایی)) را در کتابِ (( در جستجوی زمان از دست رفته)) از پروست دیدم.

پیتر بروگل که به او لقبِ (( بروگل روستایی)) نیز داده اند، در قرن شانزده و در هلند می زیست. از نقاشان دوران رنسانس محسوب می شود و به جهت  نقاشی کردنِ طبیعت و مناظر روستایی شهرت دارد. شاید نقاشیِ معروف (( برج بابل)) را از او دیده باشید.

بیراهه نگفته ام اگر بگویم که این اثر یک شاهکارِ به تمام معناست. آنقدر بر جزییاتش کار شده که جز حیرت بر نمی انگیزد,و می توان تا مدت ها در دنیای بزرگش زندگی کرد.

این جزییات را با بزرگنمایی بیشتر در ادامه همین پست قرار می دهم. پس کمی لذت ببرید!

 

ادامه نوشته

ویلیام ویلسون

 

 

 چه بگویم از آن؟ چه بگویم از وجدان بی رحم، شبحی که بر سر راهم بود؟

 

ویلیام ویلسون اعتراف نامه ای است سیاه، از فردی که نام واقعی خود را نمی گوید و خود را ویلیام ویلسون معرفی می کند و داستان غالب شدنِ او بر وجدانِ انسانی اش است. وجدانی که از زمانی که در مدرسه بود او را از کارهای شرارت آمیز باز می داشت. بر او غلبه می کرد و آزادی های بلندپروازانه اش را می گرفت.

 

  بگذارید عجالتا خودم را ویلیام ویلسون بخوانم. نیازی نیست کاغذ سپیدی که اکنون پیش  رویم است، به نام واقعی من لکه دار شود. نام من بیش از اندازه مایه ی تحقیر، وحشت و نفرت نژادم بوده است. مگر بادهای پستی، بدنامیِ بی همتای آن را به دورترین جاهای دنیا نبرده است؟ آه، مطرودِ تنهاترین مطرودان! مگر برای همیشه بر زمین نمرده ای؟ بر افتخاراتش، بر گلهایش، بر آرزوهای زرینش؟ و مگر ابری متراکم، دلگیر و بی پایان، تا ابد میان امید و بهشت نیاویخته است؟

 

 

و اینگونه داستان آغاز می شود. فضای داستان مثل دیگر آثار آلن پو ، تاریک ، کابوس مانند، با ساختمان های قدیمی و گوتیک که شخصیت ها را در چمبره ی خود اسیر کرده و بر سرنوشتشان اثر می گذارد. در دیوارهایش انگار روحی خبیث زندگی می کند، دیده نمی شود اما احساس می شود.

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته