لطیفه

لطیفه، هزلی بر مرگ یک احساس است. ( آواره و سایه اش/ نیچه)

 

اگر تا همین دیروز، طبیعی بود که نسبت به مسئله ای ناراحت شویم، احساس مسئولیت کنیم و به فکر فرو رویم، همین که آن مسئله تبدیل به لطیفه شود و نیم لبخندی بر لبمان بنشاند، یعنی پایان آن احساس یا به عبارت درست تر، مرگ آن احساس سر رسیده است. 

ایران ، سرشار از لطیفه های گوناگون است. 

جرقه ادبی

اگر یک هفته را در نظر بگیریم، شاید فقط یک روز باشد که ذهنم تحت تاثیر یک (( جرقه )) دچار حساسیتی فوق العاده می شود. یکی از علائمش این است که آرام می شوم ، همه ی روزمرگی ها به حاشیه رانده می شود و در خودم این توان را می بینم که می توانم (( هرکاری انجام دهم.))

آن وقت است که با ذهنی آرام که نشان از قدرت دارد، به سوی کتابهایی می روم که شاید تا همین دیروز، خواندنشان برایم سخت، سرگیجه آور و حوصله سر بود. شگفت زده می شوم از کلمات. کلماتی که می توانم با وضوحی باورنکردنی لمسشان کنم ، انگار که ناگهان تمام دریچه ها باز شده و من به (( مهمانی کلمه ها)) دعوت شده ام. آن وقت است که بزرگ ترین فجایع هم نمی تواند آسیب بزند و به معنای دیگر، می توانم بگویم در چیزی، جهانی ، سیر زمانی دیگر پناه گرفته ام. 

اما هربار که بی دلیل پیدا می شود، باز هم فریب می خورم و اطمینانی دروغین با تکیه بر گرمای درونی آن لحظات ناب ، آن را (( قطعی و همیشگی)) در نظرم می آورد. طولی نمی کشد. فردا سر می رسد، فردایی که در آن امتحان دارم، یا باید به فکر درس و دانشگاه باشم، ناگهان از آن جهان چنان طرد و به این جهان روزمره چنان سقوط می کنم و مثل عاشقی که همواره خود را در برابر معشوقش گناهکار، خطاکار تصور می کند ، دنبال دلیل می گردم و خودم را متهم می کنم که شاید من لیاقت کافی را نداشتم. دوباره کتاب را باز می کنم و کلمات را نگاه می کنم. نه فقط مشتی خطوط تیره می بینم بر روی سطح سفید کاغذ. آن وقت است که فقط دست و پای الکی می زنم. زور می زنم و بقیه هفته تمام کارم همین می شود. 

ارزش سکوت

نیچه در مقدمه ی کتاب آواره و سایه اش می گوید: 

(( هنگامی باید لب به سخن بگشاییم که مجاز به سکوت نیستیم و از چیزی باید سخن بگوییم که بر آن چیره شده ایم.غیر از این همه یاوه و سخنان پریشان است.)) 

 

اگر انسان ها این قدرت را داشتند که این جمله را بکار ببرند، چه سکوتی در دنیا می شد! شاید سکوتی همچون قبل از انقلاب شناختی. یعنی قبل از تاریخ. 

اما بعد از انقلاب شناختی، بیشتر حرف های انسان تبدیل شد به (( وراجی کردن))، حرف های مسخره و بیهوده و روزمره. دنیای پر از هیاهو اما هیچ.  

 

جملات آغازین کتاب مرگ قسطی از سلین: 

(( دوباره تنها شدیم. چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است... بزودی پیر می شوم. بالاخره تمام می شود. خیلی ها آمدند اتاقم. خیلی چیزها گفتند. چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند. دیگر پیر شده اند. مفلوک و دست و پا چلفتی هرکدام یک گوشه ی دنیا))

ارزش گوگول

تقریبا چند سال می گذرد ، و هربار که داستانی از نیکلای گوگول، این اختر همیشه تابنده ی روسی می خوانم، مثل بار اول ، از خواندنش شگفت زده می شوم. دوست دارم تک تک جملاتش را بغل کنم، مال خود کنم. 

کم پیش می آید که به چنین کتاب و نویسنده ای بر بخورم. در واقع از این دست نویسندگان بسیار کم پیدا می شوند.گوگول رگه ی درخشان  و چشم نواز و خوشرنگی است در سنگ زمخت ، تیره و آلوده ی چیزی که ما اسمش را میگذاریم (( بشریت)). 

​​

شعر زیبای (( ماریا)) اثری از لرد بایرون

 

 

 

 

ماریا، تو را خوشوقت می بینم، و احساس می کنم که خودم نیز باید خوشوقت باشم، زیرا هنوز هم مثل دوران گذشته دوستت دارم.

هیچکس در دنیا از شوهر تو خوشبخت تر نیست.. و این خوشبختیِ او، مرا بی اختیار ناراحت می کند. اما، این هر دو نکته را فراموش کنیم...اوه! اگر او تو را دوست نداشت، چقدر نسبت بدو کینه داشتم!

وقتی که بچه ی تو را دیدم، ترسیدم که دلم از فرط حسادت در هم شکند. اما، این بچه ی معصوم با لبخند دلپذیر خود به سوی من آمد، و من او را در آغوش گرفتم و به عشق مادرش بوسیدم.

بوسیدم و آهی را که از سینه ام بر آمده بود در گلو خاموش کردم: زیرا صورت او را از هر جهت شبیه صورت پدرش دیدم. فقط چشمان او بود که از چشمان مادرش نشان داشت، و همان برای عشق و برای من کافی بود.

ماریا، دیگر خداحافظ. حالا که خوشبخت هستی، حرفی نمی زنم. اما نمی توانم در کنار تو بمانم و خاموش باشم، زیرا یقین دارم که اگر مدتی نزدیک تو باشم، دوباره دلم اسیر زنجیرهای گذشته خواهد شد.

خیال می کردم گذشت زمان و غرور مردانه ی من، آتش حرارت مرا فرو نشانده اند. فقط آن روز که بدینجا باز آمدم و کنار تو نشستم، دریافتم که در دل من هیچ چیز، بجز امید تغییر نکرده است.

آرام ماندم، و فقط به یاد آن روزگاری افتادم که نگاه تو دلم را پاره پاره می کرد. اما امروز لرزیدن در برابر تو، در حکم گناهی نابخشیدنی است. لاجرم من نیز تو را دیدم و هیچ هیجان و حرارتی از خود نشان ندادم.

تو را دیدم که نظر بر چهره من دوخته بودی، اما نتوانستی در این چهره، هیچ نشانی از پریشانی و آشفتگی ببینی، تنها چیزی که ممکن بود در آن بیابی، آرامش غم انگیز و نومیدی بود.

خداحافظ! خداحافظ! زیرا خواه ناخواه باید این رویای جوانی خود را برای همیشه ترک گویم. اوه! آن چشمه ی فراموشی که اینقدر از آن سخن گفته اند کجاست؟ ای دل خیالپرداز، آرام باش، یا بشکن.

روزنوشت

پس از پیاده روی طولانی با دوستم، ماشین گرفتیم. اول او را رساندیم. خانه اش ، نزدیک دانشگاه ماست. و موقع برگشت از همان خیابان باریکی عبور کردیم که شاید برای یک رهگذر غریبه، هیچ چیز نداشته باشد جز ملال و تکرار دیوارهای سیاه و ریخته شده و تعمیرگاه های ردیف شده پشت سر هم. اما برای من آشناست. این خیابان باریک که به عرض یک کوچه، از خیابان دانشگاهمان فاصله دارد و این حد فاصل را محوطه های مختلف و خانه های مسکونی پر می کند، یادآور زمانی است که با معیار دقیقه، زیاد دور نیست اما با معیار سبک زندگی، همچون دو جهان مختلف است. 

درست یک سال پیش که به سرم زده بود دیگر ولخرجی نکنم، تصمیم گرفتم از خوابگاه تا دانشگاه را پیاده بروم و برگردم. نه کرونایی بود و نه خرج گرانی. میشد به جمع کردن اندک پولی امید داشت. 

همین که سپیده صبح سر می زد، در خوابگاه را می بستم. کوچه ی دلگیر روز، تحت تاثیر جاذبه ی صبح، شاداب شده بود و آبی ملایم. هندزفری می گذاشتم و سمفونی ۹ بتهوون را پخش می کردم. تا قبل از آن، کلاسیک گوش می کردم ، علاقه داشتم اما درک نمی کردم، شاید تظاهر بود. اما پس از اینکه صبح های متوالی آمد و رفت و هنوز بر روی این سمفونی پافشاری کردم، آرام آرام جهان موسیقی کلاسیک خود را بر من عرضه کرد و من به مدت یک ماه هر روز این سمفونی را گوش میدادم. البته فقط موقع رفتن به دانشگاه. 

موقع برگشتن، مرثیه های موتزارت، سمفونی دوم و سوم فلیکس مندلسون و انجیل به روایت متی از باخ را گوش میدادم. این موقع برگشت، همان خیابان باریکی بود که ابتدای این یادداشت نام برده شد. 

و امشب که خسته از پیاده روی ، در صندلی ماشین لم داده بودم، از هرچه مقاومت پاک شده بودم و تسلیم خیال و خاطره، باز هم به همان یک سال پیش برگشتم. به همان یک ماه پیاده روی خاطره انگیز. آن دنیا را با دنیای اکنونم مقایسه کردم و افسوس سردی بر جانم و لبخند تلخی بر لبانم نشست. چقدر همه چیز فرق کرده بود، و این تغییر چنان تدریجی بوده که خودم خبر نداشتم! کشفی وحشتناک! 

کتاب و لذت

چند روزی است که در مورد کتاب ها فکر میکنم. کتاب هایی که در اتاق کوچکم، انباشته روی هم هستند و این بی نظمی، برخلاف انتظار آرامش دهنده است و به نوعی حس صمیمیت بین من و آنها ایجاد می کند و در یک کلام، با آنها زندگی میکنم، همانطور که با تختم یا میزم. 

کتاب ها را با نظمی از پیش تعیین شده نمیخوانم و این باعث می شود که وقتی کتابی را به دست میگیرم که تا پیش از آن هیچ انتظارش را نداشتم، هیجان یک کشف بزرگ را تجربه می کنم که اگر طبق انضباط جلو می رفتم، به چنین لذتی نمی رسیدم. گاهی شعری از لرد بایرون می خوانم و گاهی چند خطی از چخوف و گاهی به چند قرن عقب تر می روم و مونتنی را دستم میگیرم. 

دیگر بس است نظم و برنامه ریزی های مزخرفی که خوشایند آدم های کوکی است و هیچ نشانی از غافلگیر شدن در آن نیست. 

چیزی که در مورد کتاب ها شاید حتی بیش از محتوای آنها مهم باشد، لحظاتی است که با آنها زندگی میکنیم و از طریق آنها، گذار لحظات را بیشتر لمس می کنیم. یعنی، کتاب راهی است برای زندگی کردن. کتاب، لحظات زندگی را برایمان ترجمه می کند، لحظاتی که بی آنها ممکن بود در عدم محو شوند. به این دلیل است که من به یاد می آورم زمانی را که در قطار ، شوپنهاور می خواندم، در پارک، سارتر می خواندم و تابستان دو سال پیش، پروست می خواندم. حال یادم نیست شوپنهاور و سارتر و پروست چه گفتند، اما هنوز آن قطار را به خاطر دارم، همینطور آن پارک را و همینطور آن تابستان مخصوص را ، که اگر کتاب نبود، قطار و پارک و تابستان در لابلای بیشمار پی آمد های مشابهش گم می شد و قابل تشخیص نبود. 

کتاب راهی است که می توان از طریق آن دوباره به زندگی بازگشت. زندگی ای که در لابلای هزاران آمد و شد شب و روز گم شده، عادی شده و مرده است.