
ماریا، تو را خوشوقت می بینم، و احساس می کنم که خودم نیز باید خوشوقت باشم، زیرا هنوز هم مثل دوران گذشته دوستت دارم.
هیچکس در دنیا از شوهر تو خوشبخت تر نیست.. و این خوشبختیِ او، مرا بی اختیار ناراحت می کند. اما، این هر دو نکته را فراموش کنیم...اوه! اگر او تو را دوست نداشت، چقدر نسبت بدو کینه داشتم!
وقتی که بچه ی تو را دیدم، ترسیدم که دلم از فرط حسادت در هم شکند. اما، این بچه ی معصوم با لبخند دلپذیر خود به سوی من آمد، و من او را در آغوش گرفتم و به عشق مادرش بوسیدم.
بوسیدم و آهی را که از سینه ام بر آمده بود در گلو خاموش کردم: زیرا صورت او را از هر جهت شبیه صورت پدرش دیدم. فقط چشمان او بود که از چشمان مادرش نشان داشت، و همان برای عشق و برای من کافی بود.
ماریا، دیگر خداحافظ. حالا که خوشبخت هستی، حرفی نمی زنم. اما نمی توانم در کنار تو بمانم و خاموش باشم، زیرا یقین دارم که اگر مدتی نزدیک تو باشم، دوباره دلم اسیر زنجیرهای گذشته خواهد شد.
خیال می کردم گذشت زمان و غرور مردانه ی من، آتش حرارت مرا فرو نشانده اند. فقط آن روز که بدینجا باز آمدم و کنار تو نشستم، دریافتم که در دل من هیچ چیز، بجز امید تغییر نکرده است.
آرام ماندم، و فقط به یاد آن روزگاری افتادم که نگاه تو دلم را پاره پاره می کرد. اما امروز لرزیدن در برابر تو، در حکم گناهی نابخشیدنی است. لاجرم من نیز تو را دیدم و هیچ هیجان و حرارتی از خود نشان ندادم.
تو را دیدم که نظر بر چهره من دوخته بودی، اما نتوانستی در این چهره، هیچ نشانی از پریشانی و آشفتگی ببینی، تنها چیزی که ممکن بود در آن بیابی، آرامش غم انگیز و نومیدی بود.
خداحافظ! خداحافظ! زیرا خواه ناخواه باید این رویای جوانی خود را برای همیشه ترک گویم. اوه! آن چشمه ی فراموشی که اینقدر از آن سخن گفته اند کجاست؟ ای دل خیالپرداز، آرام باش، یا بشکن.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۷/۲۴ ساعت 20:20 توسط
|