این بار سکس سرپا را امتحان کردم.
معمولا جواب نمیده، ولی این بار به نظر خوب بود
اون مدام میگفت:(( وای خدای من چه پاهای قشنگی داری))
همه چی داشت خوب پیش می رفت
تا اینکه پاهاشو از روی زمین بلند کرد
و انداخت دور کمرم
(( وای خدای من چه پاهای قشنگی داری))
وزنش تقریبا ۶۲ کیلو بود
و همینجور که می کردمش
خودش رو آویزونم کرده بود.
وقتی ارضا شدم،
دردی از ستون فقراتم تیر کشید تا بالا
انداختمش روی کاناپه
و دور اتاق راه رفتم.
درد هنوز بود.
بهش گفتم: (( ببین بهتره بری.من باید چند تا عکس رو توی تاریک خونم ظاهر کنم))
لباساش رو پوشید و رفت
و من رفتم توی آشپزخونه تا یه لیوان آب بنوشم.
یه لیوان پر آب کردم و گرفتم دست چپم.
درد تیر کشید تا پشت گوش هام
لیوان رو ول کردم، افتاد و شکست
رفتم توی وان پر از آب گرم و نمک طبیعی
تازه خودم رو ول کرده بودم ،
که تلفن زنگ خورد.
تلاش کردم کمرمو صاف کنم
درد دوید توی گردن و بازوهام
افتادم،
گوشه های وان رو گرفتم
و اومدم بیرون
در حالی که توی سرم برق برق می زد.
تلفن هنوز زنگ می خورد.
گوشی رو برداشتم:(( الو؟))
گفت: (( دوستت دارم))
گفتم:(( ممنون))
گفت:(( فقط همین؟))
گفتم:(( آره))
گفت:(( گوه بخور)) و قطع کرد.
وقتی داشتم به حموم برمی گشتم،
فکر کردم که عشق چقدر سریع خشک میشه،
حتی سریع تر از اسپرم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۱ ساعت 23:29 توسط
|