شوپنهاور

همانگونه که انسان از حیوانات وحشی می ترسد، ولی از آنان نفرت و بیزاری ندارد، من هم چنین رفتاری با آدم ها دارم. نمی خواهم از انسان ها بیزار باشم، بلکه میخواهم خوارکننده ی آن ها باشم. نخستین شرط اینکه بتوانی آنهایی که سزاوارش هستند یعنی پنج ششم انسانیت را، به گونه ای درخور، خوار بشماری، این است که از آنان نفرتی نداشته باشی. پس نباید بگذاری نفرت و بیزاری در تو جوانه بزند. زیرا چیزی که از آن نفرت داری، نمی توانی درست و حسابی تحقیرش کنی و خوارش بشماری.

ننه

الان ننم زنگ زد گفت فردا روز جهانی ننه ست چرا یادی از ما نمیکنی؟

هیچ جوره نمیتونم خشمم رو نسبت بهش کنترل کنم.

نیچه

When walking around the top of an abyss, or crossing a deep stream on a plank, we need a railing, not to hold onto (for it would collapse with us at once), but rather to achieve the visual image of security. Likewise, when we are young, we need people who unconsciously offer us the service of that railing; it is true that they would not help us if we really were in great danger and wanted to lean on them; but they give us the comfort ing sensation of protection nearby (for example, fathers, teachers, friends, as we generally know all three).


هنگامی که در کنارِ پرتگاه قدم می‌زنیم و از جوارِ نهری بزرگ می‌گذریم به نرده‌ای احتیاج داریم، نه برایِ آنکه بدان بیاویزیم زیرا بلافاصله با آن نرده سقوط خواهیم کرد بلکه به منظورِ به دست آوردنِ تصوّری بصری از امنیّت. به همین ترتیب هنگامی که جوانیم نیازمندِ کسانی هستیم که ناخواسته مانندِ این نرده به ما خدمت می‌کنند. درست است که آنان به ما در مواقعِ خطر کمکی نخواهند کرد، ولی به ما این احساسِ آرامش‌بخش را می‌دهند که محافظی دم‌دست هست (پدران و آموزگاران و دوستان چنین کسانی‌اند.)

نیچه

‍ آنکس که خود را عمیق می داند تلاش می کند که واضح و شفاف باشد.

آنکس که می خواهد به نظر توده مردم عمیق بیاید تلاش میکند که مبهم و کدر باشد. توده مردم کف هر جایی را که نتوانند ببینند عمیق می پندارند و از غرق شدن واهمه دارند.

شوپنهاور

‍ در هر کاری که انجام می دهیم کما بیش آرزو داریم که به پایان کار برسیم.

ما بی قرارِ پایانیم و از به انجام رسیدن خوشحال، اما آن آخرین صحنه، آن پایان اصلی، چیزی‌ست که قاعدتا آرزو داریم هر آن به تعویق افتد.

زن زندگی آزادی

حقیقتا این جنبش منو گول زد! ده سال از این مردم کصشعر دور بودم و بدی تنهایی اینه که دلت واسه مردم تنگ میشه! ایدئال گرا میکنه همه چیزو. این جنبش که رخ داد، فک کردم عقلتون یه تکونی خورده. نگو تو اون ده سال عقل خودم تکون خورده بود و تعمیمش داده بودم به همه

دخترا که کلا کصخلن‌. پسرا از اونا کصخل تر.

آیا رواست که من دوباره به تنهایی برگردم( که تنهایی سگ شرف داره) و آیا رواتره که من برم سر کیر خامنه ای رو ببوسم و حتی بهش بگم انسان بزرگ؟ یه مشت عن تپاله مثل شما اگه خامنه ای، این انسان بزرگ نباشه که همو میخورین احمقای گوساله‌ . همین که یه ذره کونتون هم تنگ تر شده و عقلتون جمع شده به لطف دسته بیل خامنه ای و اینترنته. شاه که بماند با لگد انداخته شد بیرون. ایشالله هزار سال بعد به اون میرسیم. فعلا با دسته بیل خامنه ای سرگرمیم و این خوبه.

انتهای یک عاشقانه کوتاه( بوکوفسکی)

این بار سکس سرپا را امتحان کردم.

معمولا جواب نمیده، ولی این بار به نظر خوب بود

اون مدام میگفت:(( وای خدای من چه پاهای قشنگی داری))

همه چی داشت خوب پیش می رفت

تا اینکه پاهاشو از روی زمین بلند کرد

و انداخت دور کمرم

(( وای خدای من چه پاهای قشنگی داری))

وزنش تقریبا ۶۲ کیلو بود

و همینجور که می کردمش

خودش رو آویزونم کرده بود.

وقتی ارضا شدم،

دردی از ستون فقراتم تیر کشید تا بالا

انداختمش روی کاناپه

و دور اتاق راه رفتم.

درد هنوز بود.

بهش گفتم: (( ببین بهتره بری.من باید چند تا عکس رو توی تاریک خونم ظاهر کنم))

لباساش رو پوشید و رفت

و من رفتم توی آشپزخونه تا یه لیوان آب بنوشم.

یه لیوان پر آب کردم و گرفتم دست چپم.

درد تیر کشید تا پشت گوش هام

لیوان رو ول کردم، افتاد و شکست

رفتم توی وان پر از آب گرم و نمک طبیعی

تازه خودم رو ول کرده بودم ،

که تلفن زنگ خورد.

تلاش کردم کمرمو صاف کنم

درد دوید توی گردن و بازوهام

افتادم،

گوشه های وان رو گرفتم

و اومدم بیرون

در حالی که توی سرم برق برق می زد.

تلفن هنوز زنگ می خورد.

گوشی رو برداشتم:(( الو؟))

گفت: (( دوستت دارم))

گفتم:(( ممنون))

گفت:(( فقط همین؟))

گفتم:(( آره))

گفت:(( گوه بخور)) و قطع کرد.

وقتی داشتم به حموم برمی گشتم،

فکر کردم که عشق چقدر سریع خشک میشه،

حتی سریع تر از اسپرم.

شخصیت شناسی خودم

به عنوان یک شخصیت که تایپ kirkhar هستم، باید بگم که این روزا بدن و به خصوص ذهنم به شدت به حرفای کصشعر دیگران حساس شده. سعیم بر فاصله ست. اما دقیقا نمیدونم چه اسراریه که توی همین دوران، ادمای دور و برم از جمله راننده اسنپ، مریض، سوپرمارکت و ... شروع میکنن به حرف زدن های به شدت طولانی که هیچ ترمزی رو وسطش پیدا نمیکنم که بتونم در برم.

گوته

تو از قدیم ها شیوه ی گذران مرا می شناسی و می دانی که دوست دارم در مکانی آشنا و دنج ، خانه ای کوچک بگیرم و در زیر سقف آن با قناعت تمام زندگی کنم.

آه ویلهلم، یک سلول سوت و کور، پشمینه ای زبر و شالی از خار چه بسا لذت هایی می باشند که جان من در شوقشان می سوزد! بدرود! جز گور پایانی برای این رنج ها نمی شناسم.

خانواده ی بلاگفایی

آخرین تصویر دیده شده از پدر در کنار اعضای خانواده:))

ترانه

شی

مون

گفتینو

یه سریا میان گفتینوی من، یه سلام میدن، یا تهش یه حالی میپرسن بعدش هیچی نمیگن دیگه‌ . خب چی میخواین کصکشای مادرجنده؟ زرتو بزن اگه زری داری واسه زدن. کصکش دیوس. حرف زدنتم مثل بقیه ی کارات کیریه. مثل زندگیت تخمیه. عن

یه مشت انسان تربیت نشده ی گوه.

دندانپزشکی

یکی از بدی های شغل دندانپزشکی اینه که مریض رو نمیتونی بیهوش کنی. فقط بی حسی میزنی.

مریض امروز اینقدر زر زد و کصشعر گفت حین کار کردن، که نمیدونستم چطور فرار کنم. یک نابغه مثل من باید اینطوری انرژیش توسط یک کصکش بلعیده بشه. ریدم به پول.

نیچه

من همیشه معتقد بوده‌ام که آخرین پاداش مرده، این است که دیگر نخواهد مرد!

کصنمک ها

الان اینو توی یه کانال تلگرامی دیدم که اسپانسر پروکسیه. اگه دیدین پسرای دور و برتون یکم کصنمک شدن جدیدا، حواستون باشه دارن اینا رو میخونن:)))

جملات پیشنهادی برای flirt یا لاس زدن :

- تو جادوگری؟ آخه هر وقت بهت نگاه می‌کنم، بقیه ناپدید میشن!
من می‌شناسمت؟ آخه خیلی شبیه دوست دختر/ دوست پسر بعدی منی!
- همه میگن شادترین جایی که آدم میتونه باشه دیزنی‌لند است. خب ظاهرا اونا هیچوقت کنارتو نبودن
- تو مذهبی هستی؟ آخه تو جواب همه دعاهای منی!
- مثل اینکه شماره موبایلمو گم کردم، میتونم شماره موبایل تو رو داشته باشم
- مطمئنی خسته نیستی؟ آخه تمام روزو توی ذهن من بودی!
- اسمت گوگل نیست؟ آخه هر چیزی که دنبالشم رو تو توی خودت داری
- فک کنم چشمام مشکل پیدا کرده، آخه نمیتونم از روی تو چشمامو بردارم

امام خمینی

از نیچه رسیدم به امام خمینی:)) ولی این جمله ش خوبه. گوش بدید احمقا

(( حفظ پیروزی، مهم تر از خود پیروزی است))

داستایفسکی

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻢ
ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﮕﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﻔﺎ ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﯿﺎﻥ،
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻨﺎﻫﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﻡ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﺎﺯﻧﺪ
ﺁﻟﮑﺴﯽ ﻓﺌﻮﺩﻭﺭﻭﻭﯾﭻ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻗﻢ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﻮ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺟﺎﯾﯽ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ . ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ، ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ . ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺵ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺮﺯﺵ ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ، ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺧﻮﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﻋﺎ ﻧﮑﻦ، ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ! ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ


نیچه

من انسان نیستم. من دینامیت هستم.

هرگز با توده ها سخن نمیگویم.

مرا هیچگاه نمیفهمند ، و این سرچشمه ی اعتبار من است.

عشق

عشق، کاملا پایه ی جنسی داره. اگه مسئله ی جنسی ارضا بشه، عشقی نیس. و اگه نه ، ارضا نشه، در عوض تحقیر و سرخورده بشه ، چارتا هم بزنی تو سرش، تبدیل میشه به عشق. اون موقع عقل توسط امواجی از احساسات متناقض، بندری میرقصه. کل مکانیسم این باگ بزرگ انسانی همینه.

برای همین احتمال میدم ( بی اساس نیست) که فرد مورد نظر توی دوران شکست عشقی ، بیشتر روی بیاره به سمت جق زدن. بخصوص با تصورش از طرف مقابل.

یکی از شایع ترین دردهای ذهنی هم که میکشه اینه که طرف مقابلشو تصور میکنه که همین الان توی تخت با یکی دیگس. حتی دو تا دیگه. حتی گروپ سکس میزنن:)))))) اینجا دیگه منفجر میشه

سیگار

امروز گفتم بیام دیگه سیگارو ، پاکتی نخرم. نخی بگیرم. که با این ترفند سیگار رو کمترش کنم.

فک کنم یه بیست باری تا الان شده که زدم بیرون و برگشتم.

هزار بار دیگه دوس دارم این جمله شوپنهاور رو بنویسم.

همواره آرزو داشتم به آسانی بمیرم. هر کس که تمام عمر خود را در تنهایی سپری کرده باشد، در مورد این امر منحصر به فرد نسبت به دیگران قاضی بهتری خواهد بود. به جای معاشرت با نابخردان و دلقکانی که برای ظرفیت‌های حقارت‌آمیز موجودات دوپا [ انسان‌ها ] طراحی شده‌اند، من با آگاهی شادمانه به جایی که زندگی را از آن‌جا آغاز کرده‌ام، باز خواهم گشت در حالی که رسالت خود را به انجام رسانده‌ام.


داستایفسکی

یک چیز دیگر هم بود که عذابم می داد، و آن اینکه هیچکس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و آن ها با هم! این چیزی بود که در فکرم می گذشت.

توییت سال جدید

امروز یاد این توییت دسته جمعی این چند تا بزغاله افتادم. پارسال تقریبا همین موقع ها‌.

یادمه توی یک کتابی( کتابشو باید پیدا کنم) یه خارجی ایرانو دیده بود و میگفت یکی از بارزترین خصوصیات این گوسفندان ایرانی( گوسفندو خودم اضافه کردم) اینه که اگه دو نفر بخوان باهم هماهنگ بشن که سر نفر سوم کلاه بذارن، بازم شکست میخورن، چون اون دو نفر اول قبلش به کلی اختلاف و دعوا میرسن:))) قضیه هم همینه. هم توی روابط شخصی این ایرانیای کصمشنگ و هم توی روابط جمعی و سیاسیشون وضع همینه. اینقدرم ابله هستن که با چه قاطعیتی زمان تعیین کردن که بله! سال پیش رو ، سال پیروزی ملت ایرانه. یکی دو ماه بعد گروهشون از هم پاشید:) خب احمقا، اینقدر زمان دقیق تعیین نکنین. من از شما عقلم بیشتر کار میکنه بخدا. خاک عالم بر سرتون. با این نظرات هچل هفتتون.

مرگ

کل زندگی اینه: آمادگی برای مرگ.

اینکه در لحظه ی مرگ، آیا از کلیت زندگیت راضی بودی یا نه.

پس زندگی، آماده شدن برای یه مرگ خوبه.

شوپنهاور

عاقلانه ترین کار این است که زندگی را همچون پنداری بیهوده، همچون یک فریب بنگریم. افسانه ای که بس واقعی می نماید.

تغییر

تغییر کردن بخاطر شخص دیگه یعنی اینکه هرچی توی تنهایی خودتو ساختی، بکوبی و فرو بریزی. و بعد از یه مدت در خوشایند ترین حالتش اون بذاره بره و تو برای مدت ها خودتو گم کنی. که کی بودی و چی بودی. و در بدترین حالتش، که بمونه و با این خود جدید تغییر کرده ، اسباب سرگرمی دیگران بشی.

این حرف ها دروغه. حرف هایی اعم از : خب اگه تغییر نکنی، به اشتباه هاتت فک نکنی ، چطور اصلاحی صورت میگیره؟

سوال اینجاست که آیا لازمه اصلاحی صورت بگیره؟ اصلا مطمئنی که تو اشتباهی؟ که حالا باید تغییرش بدی و اصلاح کنی خودتو؟

نه دروغه دروغه. گول این حرف های زیبا و به ظاهر منطقی رو نباید خورد. ماشالله این مردم ابله و نادان، بعضی وقتا حرف ها و بسته بندی های خوشگلی تو آستینشون دارن.

جواب به یکی از طرفدارانم

حسام عزیز، خصوصی کامنت گذاشته بودی نتونستم جوابتو بدم. خواستم ازت تشکر کنم عزیز دلم. تو لطف داری پسر خوبم.

مارکی دو ساد

مارکی دو ساد، یه نویسنده ی به شدت عجیب غریب بوده مربوط به قرن ۱۸. که همین الانشم کتاباش واسه قرن ۲۱ قفله. واژه ی سادیسم هم از روی اسم همین نویسنده گرفتن. یه کتابشو شروع کردم که البته یه بنده خدایی بدون هیچ هزینه ای ، ترجمش کرده. این دو جمله رو ازش انتخاب کردم که یکم پشمای بقیه رو بریزم البته.

((چرا من از زنی که دوست خودش را هم می آورد تا با هم سکس گروهی داشته باشیم، بدم بیاید؟ زنانی که قدم در راه فضیلت می گذارند، فقط طعم زندگی را تلخ می کنند.))

((تا آنجا که من می دانم هیچ چیز زیباتر از این نیست که ببینی همسرت جلوی چشمانت توسط رفیقت گاییده می شود))

خب بسیار ترغیب شدم کلا درس رو کنار بذارم و بقیه کتابو بخونم:))

نیچه

و اما زن ها! زن ها در کینه و عشق وحشی تر از مرد هستند.

چه کسی بیشتر رنج می برد؟(نیچه)

بعد از دعوای بین زن و مرد، یک طرف غالبا از فکر اینکه دیگری را آزرده است رنج می برد، در حالی که طرف دیگر غالبا از آنکه طرف مقابل را به اندازه کافی رنج نداده است رنج می برد. و به همین دلیل می کوشد با گریه، ناله و پریشان نشان دادن خود، قلب طرف مقابل را حتی پس از پایان جدال به درد آورد.

فال نیچه

یه فال نیچه میگیرم. این اومد

(( شیطان ، پهناورترین شناخت ها را از خدا دارد. برای همین است که بیشترین فاصله را از او می گیرد، شیطان یعنی همان بزرگ ترین دوست دار معرفت.))